تبیین عوامل مؤثر بر ناکامی دولت در افغانستان پساطالبان در رهنمود نظریه مجموعه امنیتی منطقه‌ای

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استادیارگروه روابط بین‌الملل دانشگاه علامه طباطبایی

2 دانش‌آموخته دکتری روابط بین‌الملل دانشگاه علامه طبا طبایی

چکیده

پژوهش حاضر، درصدد بررسی زمینه‌ها و عوامل تأثیرگذار در شکل‌گیری دولت ناکام و ورشکسته در افغانستان پساطالبان است. بخشی بزرگ از ناهنجاری‌ها و نابسامانی‌های سیاسی و اجتماعی در این کشور با ضعف و ناتوانی دولت نسبتی وثیق پیدامی‌کند. شواهد تاریخی نشان‌داده‌اند که دولت در افغانستان به‌صورت پیوسته از اِعمال حاکمیت تجربی، عاجز بوده و از ارائه خدمات و کالای اساسی ازقبیل «امنیت، عدالت و رفاه»، ناتوان و ضعیف، ظاهر شده‌است؛ دولت‌های به‌وجودآمده پس از 11سپتامبر نیز از این امر مستثنی نبوده و سیاست‌های حمایتی جامعه بین‌المللی نیز نتوانسته‌است، گسستی در شکنندگی و ضعف دولت در این کشور به وجودآورد؛ بدین‌سان، پرداختن به این مسئله، دارای اهمیت و ضرورتی اساسی است. پرسش اصلی اینکه «چه عواملی در ناکامی و ضعف دولت در افغانستان پساطالبان مؤثر بوده‌اند؟»؛  فرضیه مقاله، این است: سطح بالای خشونت سیاسی، سطح پایین انسجام اجتماعی ـ سیاسی، کشمکش عمده سیاسی در ایدئولوژی سازمان‌دهنده دولت، فقدان مشروعیت و ضعف عقیده (ایده) دولت از مهم‌ترین عواملی است که دولت‌های پساطالبان را در انتهای طیف دولت‌های ناکام و پیشامدرن قرارداده‌است.روش تحقیق: مسئله یاد‌شده در چارچوب نظریه مجموعه امنیتی با روش توصیفی ـ تحلیلی واکاوی‌شده‌است. یافته‌های مقاله از شکل‌گیری نوعی دولت ورشکسته نشان‌دارند که موجب رشد ناهنجاری‌ها و نابسامانی‌های سیاسی و اجتماعی در این کشور شده‌اند.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


بخشی بزرگ از بحران‌های مداوم در افغانستان، به وجود دولت ضعیف و ناکارآمد، مربوط می‌شود. از همان آوان به‌قدرت‌رسیدن احمدشاه، دورانی که از میان کنفدراسیون قبایل سربرآورد تا تشکیل دولت وحدت ملّی که حضور نیرو‌های خارجی بدان خصلت بین‌المللی بحشیده‌است، تلاش وافر صورت‌گرفته‌است تا از طریق ایجاد دولتی مقتدر که به ایفای نقش‌های چهارگانه مانند «کسب منافع، تقسیم منابع، سامان‌دهی به مناسبات اجتماعی و برقراری نظم» قادر باشد، به کنترل و مهار بحران مبادرت‌ورزیده‌شود؛ اما تمامی تلاش‌ها درنهایت به ناکامی منجرشده و دولت، همچنان ضعیف، ناکارآمد و بدون پشتوانه مردمی، باقی مانده‌است. برای تحقق و استقرار دولتی قدرتمند و نافذ، سه الگوی متفاوت سیاست‌گذاری پیگیری‌شده‌است که هیچ‌یک به ایجاد ساختار سیاسی قدرتمند نینجامید؛ این سه الگو عبارت‌اند از: «سیاست یک‌پارچگی کم‌عمق، سیاست یک‌پارچگی ژرف و سیاست یک‌پارچگی ژرف مدنی (دهشیار،1390: 65  تا 83).

احمدشاه، سیاست یک‌پارچگی کم‌عمق را که مبتنی‌بر احترام به جایگاه رهبران قومی و واقعیت‌های قبیله‌ای افغانستان بود، پی‌گرفت و مماشات با رهبران سنتی را سرلوحه کار خود قرارداد. دوست‌محمد خان، سیاست یک‌پارچگی ژرف را دنبال‌کرد که ایجاد نوعی دولت مرکزی قدرتمند در بطن تأسیس ارتشی قوی و تلاش برای کنترل قومیت و قبایل را شیوه مطلوب تشخیص‌داده‌بود. امیرآهنین به‌حداکثررساندن خشونت و استفاده از ابزارهای نظامی در کنار استقرار ساختارهای بروکراتیک و نهادهای اداری را شیوه استقرار سیاست یک‌پارچگی ژرف قرارداد امان‌الله خان، چالش ارزش‌های مذهبی و باورهای دینی را کارآمدترین شیوه برای حیات‌دادن به یک دولت مرکزی قدرتمند یافت؛ او سیاست یک‌پارچگی ژرف مدنی را مستقرساخت هرچند درنهایت مجبور شد در بطن شورش‌های قومی و قبیله‌ای از کشور فرارکند.

با سقوط حکومت تک‌قومی طالبان، سیاست ژرف مدنی به‌عنوان الگوی سیاست‌گذاری جدید در کشور برگزیده شد. پس از طالبان به‌رغم آنکه دولت در افغانستان،  بین‌المللی شده‌است و برپایی ساختارحکومتی قدرتمند و کارآمد و همچنین تحکیم پایگاه اجتماعی آن از وظایف ناتو و ایساف اعلام‌شده‌است، تمامی تلاش‌ها چه داخلی و چه بین‌المللی به ناکامی منجرشده‌اند؛ با مطالعه چنین وضعیتی می‌توان‌ادعا‌کرد که «وجود دولت ضعیف، حاکمیت هرج‌ومرج بر حیات سیاسی افغانستان و قرارگرفتن این کشور در هلال بی‌ثباتی» از ویژگی‌های برجسته امروز افغانستان به‌شمارمی‌آیند. دولت در افغانستان به‌رغم حمایت‌های بین‌المللی در کنترل احساسی و روانی توده‌ها و ایجاد نهادهایی که دارای تنوع کارکردی و مشروعیت‌ساز باشد، ناتوان‌تر از گذشته، ظاهر شده‌است؛ ازاین‌رو، این پرسش به‌وجودمی‌آید که «چه عواملی در ناکارآمدی دولت در افغانستان پساطالبان مؤثر بوده‌اند؟»؛ فرضیه مقاله، آن است که «کاهش قدرت سیاسی، سطح بالای خشونت سیاسی، سطح پایین انسجام اجتماعی- سیاسی و وجود هرج‌ومرج منظم» که از برجسته‌ترین ویژگی‌های افغانستان در طول تاریخ بوده‌اند، ازجمله عواملی هستند که دولت‌های پساطالبان را در انتهای طیف دولت‌های ضعیف و پیشامدرن قرارداده‌اند.

در این تحقیق، مسئله یادشده در چارچوب نظریه مجموعه امنیتی با روش تبیین علی جامعه‌شناختی واکاوی‌شده‌است. آزمون و سنجش فرضیة تحقیق، در دو محور کلی انجام‌شده‌است: در بخش نظری (تئوریک)، به تقریر و بازخوانی دولت ضعیف و قوی و عوامل تأثیرگذار بر ناکامی دولت در نظریة مجموعة امنیتی مبادرت‌می‌شود؛ محور دوم، عوامل مؤثر بر ضعف و ناکامی دولت‌های پساطالبان را در افغانستان وامی‌کاود. هدف پژوهش حاضر، بررسی زمینه‌ها و عوامل مؤثر در شکل‌گیری دولت ناکام و ورشکسته در افغانستان پساطالبان است. بخشی بزرگ از ناهنجاری‌ها و نابسامانی‌های سیاسی و اجتماعی در این کشور با ضعف و ناتوانی دولت، رابطه‌ای معنادار پیدامی‌کند؛ این مسئله، تکثیر و تعمیق نابسامانی‌های اجتماعی و سیاسی را در کشور سبب‌شده‌است. ازآنجاکه وجود دولت ضعیف در افغانستان، دارای برخی عوامل اجتماعی بوده، نظریه مجموعه امنیتی نیز به تبیین این مهم مبادرت‌می‌ورزد، تبیین این عوامل در رهنمود این نظریه، از اهداف مهم پژوهش حاضر به‌شمارمی‌رود؛ بدین‌ترتیب، هدف این پژوهش، تبیین علی ناکامی دولت در افغانستان با تأکید بر دولت کرزی و وحدت ملی در پرتو نظریه مجموعه امنیتی است. پژوهش حاضر ازلحاظ هدف «توسعه‌ای»، از نظر ماهیت «کیفی» و از نظر نوع پژوهش «توصیفی- تحلیلی» است.

در گردآوری اطلاعات از منابع کتابخانه‌ای و اینترنتی موجـود بـه زبان فارسی، انگلیسی و دری بهره‌گرفته‌شده‌است؛ بدین‌ترتیب، جامعه تحقیق، بر جامعه متنی مشتمل است. از دید قلمرو زمانی نقطـه عزیمـت ایـن تحقیـق، دولت‌های تشکیل‌یافته پس از11سپتامبر سال2001 مدنظرند. از نظر مکانی، موضع محوری، افغانستان است بااین‌حال، این دولت به دلیل تسری بحران به منطقه و جهان که از ویژگی‌های دولت‌های ناکام محسوب‌می‌شود، بین‌المللی هم شده‌است. از نظر قلمرو موضوعی، تحقیق حاضر، بـر واکـاوی و مطالعـه جامعه‌شناسانه ناکامی دولت در افغانستان متمرکز است. ازلحاظ نظری، تلاش بر آن است که متغییر مستقل (مجموعه عوامل) به متغییری وابسته (ناکامی دولت در افغانستان) پیوندداده‌شود.

الف- پیشینه تحقیق

به‌منظور ارزیابی دقیق‌تر منابع و فهم کاستی‌ها و خلأ‌های موجود که رفع آنها یکی از اهداف اصلی این پژوهش است، ادبیات موجود در سه بخش مجزا بررسی‌شده‌اند که درادامه به مهم‌ترین موارد آن اشاره‌می‌شود:

1. آثار فاقد هرگونه رهیافت نظری و الگوی تحلیلی

بیشترین آثاری که به بررسی دولت ناکام در افغانستان پرداخته‌اند، فاقد هرگونه رهیافت نظری هستند. علی قادری (1394) در مقاله‌ای با عنوان «دولت ضعیف و جامعه قدرتمند؛ تجربه ناکام دولت‌‌‌‌‌سازی در افغانستان» به بررسی عوامل ناکامی دولت در افغانستان پرداخته‌است؛ نویسنده، عواملی ازجمله فقدان راهبرد (استراتژی) جامعه جهانی برای شکل‌دهی دولتی قدرتمند، نادیده‌گرفتن عامل خارجی در گسترش سطح خشونت در افغانستان و نیز عدم تمایل نحبگان سیاسی به منافع عمومی و جمعی را مسائلی می‌داند که شکل‌گیری دولت مقتدر را با شکست مواجه‌ساخته‌اند. اگرچه کوشش نویسنده در تشریح عوامل ضعف دولت و آسیب‌شناسی آن، شایان توجه است، عدم انتخاب و کاربست یک رهیافت نظری یا یک الکوی تحلیل مناسب، مانع شده‌است که قادری بتواند دیدگاه‌های مدنظر خود را به‌صورتی نظام‌مندتر مطرح‌کند.

تمیم عاصی (1394) در مقاله‌ای با عنوان «بحران‌های پیاپی: آسیب‌شناسی فروپاشی حکومت‌های ناکام در افغانستان» به مطالعه و بررسی عوامل و شاخصه‌های حکومت‌های ناکام پرداخته‌است. نقطه قوت اثر عاصی را باید توجه اساسی به مجموعه عواملی دانست که تشکیل دولت مقتدر را دور از دسترس قرارداده‌است اما عدم انتخاب و کاربست یک الگوی تحلیل یا رهیافت نظری مناسب موجب‌شده‌است که نویسنده نتواند مباحث متعدد و پراکنده خود را به‌صورتی نظام‌مند و با توجه به سطوح تحلیل داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی مطالعه‌کند.

عزیزآریانفر (2013) در کتاب ریشه‌های ناکامی و شکست پروژه‌های ملت‌‌‌‌‌سازی و دولت‌‌‌‌‌سازی در افغانستان کوشش‌کرده، تصویری جامع از شکست برنامه (پروژه) ملت و دولت‌‌‌‌‌سازی در افغانستان ارائه‌داده، عوامل جامعه‌گانی شکست دولت را به‌خوبی تبیین‌کند اما عدم کاربست نوعی رهیافت نظری مناسب با موضوع پژوهش، مانع اتقان ورانسجام تحقیق شده‌است.

محمود باهوش فاردقی (1396)  در مقاله‌ «بررسی و تحلیل روندِ تکوینِ دولت‌‌‌‌‌سازی در افغانستان و چالش‌های پیشرو در دورانِ پساجنگ‌ سرد» کوشش‌‌کرده‌است، تحلیلی جامع از شکست برنامه دولت‌سازی در افغانستان ارائه‌داده، عوامل جامعه‌گانی شکست دولت را به‌خوبی تبیین‌کند؛ در بررسی‌های وی، عوامل داخلی در بحران افغانستان به‌طورعمده، این موارد را دربرمی‌گیرد: «ترکیب قومی، ترکیب مذهبی، ترکیب زبانی، ترکیب و توزیع فضایی اقوام و جمعیت، قدرت‌طلبی رهبران گروه‌ها،  بی‌سوادی و کم‌سوادی مردم، دیدگاه‌های سیاسی و  فقر عمومی» و عوامل خارجی بحران عبارت‌است از: «همسایگان، دولت‌های فرامنطقه‌ای، قدرت‌های جهانی و نهادهای بین‌المللی» اما کتاب از نبودن کاربست یک رهیافت نظری مناسب رنج‌می‌برد.

2. منابع بهره‌مند از رهیافت نظری و الگوهای تحلیلی

دسته دوم منابع موجود درزمینه دولت ناکام در افغانستان را باید منابعی دانست که با بهره‌مندی از نوعی رهیافت نظری یا الگوی تحلیلی به تبیین  پرداخته‌اند و از این حیث، رویکرد آن یک گام، فراتر از رویکرد‌های پیشین است؛ در این بخش، چند اثر بهره‌مند از رهیافت نظری و الگوهای تحلیلی بررسی‌می‌شوند. عبدالقیوم سجادی با استفاده از الگوی شکاف‌های اجتماعی در کتاب جامعه‌شناسی افغانستان؛ قوم، مذهب و حکومت تلاش‌می‌کند که نشان‌دهد، نقش ساختار قومی حکومت، استبداد سیاسی و سیاست قوم‌محورانه در تاریخ معاصر افغانستان، از مهم‌ترین زمینه‌های شکل‌گیری دولت ضعیف در زمان مجاهدین در این کشور محسوب‌می‌شوند.

خلیل‌اله سردارنیا و سید مهدی حسینی (1393) در مقاله «چالش‌های اجتماعی دولت‌‌‌‌‌‌سازی مدرن در افغانستان» کوشیده‌اند، با روش تبیین علی جامعه‌شناختی، چالش‌های دولت‌‌‌‌‌سازی در افغانستان عصر کرزی را از منظر شکاف‌های اجتماعی تبیین‌کنند؛ مهم‌ترین این چالش‌ها از نظر نویسندگان، عبارت‌است از: بحران شدید و فراگیر هویت، تقابل سنت و تجدد، بحران مشروعیت، غلبه فرهنگ عشیره‌ای بر فرهنگ مدنی، فقر فرهنگی، فقر اقتصادی و سنتی‌بودن شدید جامعه؛ درمجموع می‌توان‌گفت آثار یادشده و همچنین برخی مضامین پژوهش‌های خلیلی و فاردقی (1396)، نوریان (1394)، یزدان فام (1386)، سردارنیا و حسینی (1393)، جهانگیر و حسینی (1393) و کیوان حسینی (1383) با برخی از محتویات این مقاله همانندی‌هایی‌دارد اما در مقاله حاضر، عوامل مؤثر بر ناکامی دولت در افغانستان پساطالبان در رهنمود نظریه مجموعه امنیتی پس از11سپتامبر واکاوی‌می‌شود.

ب- مبانی نظری

1. مفهوم‌شناسی دولت ضعیف

ازلحاظ مفهومی، دولت ناکام یا ضعیف در طیفی گسترده از دولت ورشکسته قرارمی‌گیرد؛ این‌گونه دولت‌ها همواره برای بحران، مستعد بوده، نسبت‌به شوک‌های داخلی یا بین‌المللی آسیب‌پذیرند. دولت‌های ناکام و ضعیف، دولت‌هایی هستند که نتوانسته‌اند، کارکردهایی مهم ازجمله برقراری نظم و امنیت، قانون‌گذاری، قضاوت و حل‌وفصل احتلاف‌ها را که کمترین شرایط مدنی و کالاهای ضروری سیاسی هستند، برای مردمشان تضمین‌کنند. براساس نظریه مجموعه امنیتی به‌عنوان چارچوب نظری و مفهومی پژوهش حاضر، دولت‌های قوی، دولت‌های هستند که در سطح داخلی، بیشتر انسجام‌دارند و به سمت یافتن تهدیدها در خارج از کشور حرکت‌می‌کنند؛ درمقابل، دولت‌های ضعیف، دولت‌هایی هستند که حاکمیت تجربی ندارند و بر سر امنیت با بازیگران فروملی رقابت‌می‌کنند؛ چنین دولت‌هایی در برابر تهدیدهای خارجی آسیب‌پذیرند (بوزان و ویور، 1388: 66)؛  علاوه‌براین تعریف، تعاریف زیر ازسوی محققان در این زمینه ارائه‌شده‌اند:

رتبرگ، معتقد است، ورشکستگی دولت را می‌توان به‌صورت یک طیف درنظرگرفت که شامل دولت ضعیف، دولت ورشکسته و دولت فروپاشیده می‌شود؛ در این مورد، دولت قوی، دولتی است که با مجموعه‌ای معین از شرایط روبه‌رو است و از دولت‌هایی که با برخی معیارها به‌عنوان دولت ضعیف تلقی‌می‌شوند، متمایز می‌شود (Rotberg, 2003, 5).

اولسون پیشنهادمی‌کند که فهرست دولت‌های ناکام می‌تواند شامل دولت‌هایی شود که با مشکلات داخلی جدی، روبه‌رو هستند که انسجام پیوسته آنها را تهدیدمی‌کند یا چالش‌های داخلی مهمی برای نظم سیاسی دارند (Olson,1993, 120).

2. منطق رده‌بندی دولت‌ها

بوزان، دولت را  براساس میزان و درجه انسجام سیاسی ـ اجتماعی به دو دسته کلی «قوی و ضعیف» تقسیم‌می‌کند (Krasner, 1978: 55). از نظر بوزان، دولت‌ها ازلحاظ درجه انسجام سیاسی- اجتماعی متفاوت‌اند که همین امر، معیار طبقه‌بندی آنها به‌عنوان اعضای جامعه‌ای از دولت‌هاست (بوزان و ویور، 1388: 62). براساس نظریه مجموعه امنیتی، آسیب‌پذیری دولت‌ها، به‌طورتنگاتنگ با دولت‌های ضعیف و قدرت‌های کوچک رابطه‌دارد. ضعف قدرت‌های کوچک، با توانایی دول دیگر در یک سیستم، به‌خصوص همسایگان و قدرت‌های بزرگ به‌طورعمیق رابطه‌دارد و اغلب از این واقعیت ناشی‌می‌شود که آنها به‌نسبت کوچک هستند یا به‌طورضعیفی سامان‌یافته‌اند. نوعی عقب‌مانده از دولت و نهاد‌های بی‌ثبات سیاسی (در اینجا افغانستان)، دولت را در معرض پریشانی داخلی و مداخله خارجی قرارمی‌دهد. در قیاس با دولت‌های ضعیف و قدرت‌های کوچک، کشورهایی که دولت قوی دارند و نیز قدرتی بزرگ محسوب‌می‌شوند، آسیب‌پذیری‌هایی بسیار کمتر دارند. ساختارهای سیاسی داخلی دارای انسجام کافی، سرعت عمل و ثبات در سطوحی است که می‌توانند در مقابل هرگونه مداخله گسترده‌ای مقاومت‌کنند (بوزان، 1378: 137). بوزان به‌منظور توضیح بیشتر مفهوم دولت قوی و ضعیف با پیروی از رده‌بندی‌های رایج، دولت‌ها را به سه دسته کلی «پیشامدرن، مدرن و پست‌مدرن» تقسیم‌می‌کند (بوزان، 1379: 17 و 16)؛ براین‌اساس، دولت‌های پیشامدرن، در بخش انتهایی دولت‌های ضعیف، دولت‌های پست‌مدرن در بخش انتهایی دولت‌های قوی و دولت‌های مدرن، در میانه فاصله دولت‌های ضعیف تا قوی حضوردارند.

نمودارآسیب‌پذیری‌ها و انواع دولت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(منبع: بوزان، 1388: 87)

2-1. عوامل تأثیرگذار بر ضعف دولت

مواردی ازجمله «وجود سطوحی بالا از خشونت سیاسی، کشمکش عمده سیاسی در ایدئولوژی سازمان‌دهنده دولت، فعالیت گروه‌های افراطی، فقدان هویت انسجام‌یافته ملی با حضور هویت‌های ملی رقیب در کشور و فقدان سلسله‌مراتب روشن و مشهور اقتدار سیاسی» عواملی هستند که ازسوی بوزان در تعریف و تشخیص یک دولت ضعیف به آنها توجه‌شده‌است (بوزان، 1388: 25). بوزان با اذعان بر این حقیقت که هیچ عامل واحدی نمی‌تواند به‌تنهایی در تعریف و تبیین اختلاف میان دول ضعیف و قوی، کافی باشد، انواع شرایطی را ترسیم‌می‌کند که می‌توان‌انتظارداشت در دولت‌های ضعیف با آنها روبه‌رو شویم که حضور هریک باعث بروز تردید در قوی‌بودن دولت می‌شود؛ بدین‌سان، عوامل مؤثر بر ضعف دولت، طیفی وسیع را دربرمی‌گیرد. در کتاب چارچوبی تازه برای تحلیل امنیت(بوزان و ویور،۱۳۸۶)، مناطق و قدرت ها(بوزان و ویور،۱۳۸۸) و مردم، دولت ها و هراس(۱۳۷۸) متغیرهای متعددی به عنوان عوامل موثر بر ضعف دولت ها ذکر می شود.. در نظریه مجموعه امنیتی منطقه‌ای که در سطح داخلی از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، آسیب‌پذیری خاص یک دولت را تحلیل‌می‌کند، عوامل تأثیرگذار بر ضعف دولت را به داخلی و خارجی رده‌بندی‌می‌کند؛ در عوامل داخلی، به همسویی میان دولت و ملت توجه‌می‌کند و از این طریق به واکاوی ارتباط میان ساخت اجتماعی و سیاسی کشورها می‌پردازد. شکاف‌های اجتماعی و به تعبیر بوزان، فقدان انسجام اجتماعی در شکل‌گیری وضعیت شکننده و دولت ضعیف، بسیار تأثیرگذار بوده‌است و چون چنین دولت‌هایی، منبع تهدید داخلی منطقه‌ای و جهانی به‌شمارمی‌آیند، زمینه‌ساز ورود قدرت‌های خارجی در مسائل داخلی کشورهای ضعیف هستند. کاربست دولت ضعیف و تبیین عوامل مؤثر بر آن در افغانستان، این امکان را فراهم‌می‌سازد تا از منظر جامعه‌شناسی سیاسی به واکاوی زمینه‌ها  و عوامل مؤثر بر دولت ضعیف بپردازیم.

براساس نظریه (تئوری) دولت ضعیف، در نظریه مجموعه امنیتی منطقه‌ای، دولت در افغانستان بسیار ضعیف و شکننده و دارای مجموعه عوامل جامعه‌شناختی است که در نظریه مجموعه امنیتی منطقه‌ای برای تبیین دولت ضعیف، مشخص شده‌است؛ در این کشور، شکل‌گیری دولت براساس قوم‌گرایی و نه ناسیونالیسم سیاسی است؛ افزون‌برآن، وجود فساد دولتی، ناکارآمدی و بحران مشروعیت، اقتصاد ضعیف و بنیادگرایی از عوامل ضعف و ناکامی دولت در این کشور بوده‌اند. بوزان، معتقد است که دولت‌ها مانند میوه‌ها به‌رغم داشتن شباهت‌ها، بسیار متنوع و متفاوت هستند (بوزان؛ 1390: 118)؛ بدین‌سان، دولت در افغانستان با وجود برخی همانندی‌هایی که با دولت‌های مقتدر دارد، دارای تفاوت‌هایی جدی نیز هست.

3. مدل نظری تحقیق

با توجه به چارچوب نظری پژوهش، می‌توان‌گفت: به‌طورکلی، دو عامل در شکل‌گیری دولت‌های ناکام و درنتیجه ناهنجاری‌ها و نابسامانی‌های اجتماعی و سیاسی مؤثر افتاده‌اند که عبارت‌اند از: عامل خارجی و عوامل جامعه‌گانی.

4. عوامل مؤثربرضعف ونا کامی دولت در افغانستان

4-1. سطوح بالایی از خشونت سیاسی

هرچند تمام دولت‌ها، خشونت را کم‌وبیش در کارنامه خود ثبت‌کرده‌اند، به گفته بوزان، حتی قوی‌ترین دولت‌ها به مقداری از تدابیر پلیسی ضد جنایت‌کاران، مخالفان داخلی و عوامل خارجی نیازدارند (بوزان، 1390: 121)؛ تفاوت اینجاست که خشونت سیاسی در جوامع بسته به‌صورت امری مزمن درآمده و افغانستان، یکی از این جوامع است (فصیحی دولتشاهی، 1395: 21)؛ در این کشور، اشکال و نیز حجم خشونت سیاسی را می‌توان در قالب تروریزم، آشوب، توطئه و جنگ درون‌کشوری مطالعه‌کرد.

این کشور، همواره کانون شورش‌ها، منازعه درونی قدرت، جنگ درون‌کشوری و تروریزم بوده‌است. خطر وقوع انفجار، کودتا و شورش‌ها در این کشور، نوعی حس مداوم ناامنی را برای رژیم‌ها ایجادکرده‌است. میزان بالای «خشونت»، بحران ناامنی و سپس بحران مشروعیت را پدیدمی‌آورد که این نیز خود، موجب بحران اقتدار سیاسی و اقتدارگریزی می‌شود (یزدانی و قاسمی، 1395: 78). خشونت دیرپای سیاسی به‌مثابه یکی از عوامل اساسی ضعف و ناکامی دولت در افغانستان، در ماهیت ساختار قدرت (Newell; 1981: 72-75) و اخلاق اجتماعی (Singer; 1982: 45-50) و حیات غیرمدرن ریشه‌دارد.

ازآنجاکه ماهیت دولت در افغانستان، قبیله‌ای بوده، قبیله فاقد ساختار مداراگرایی است، از خشونت به‌عنوان شیوه‌ای برای تحقق خواست‌ها استفاده‌شده‌است. کدهای قبیله‌ای به‌عنوان چراغ راهنمای سیاست و حکومت در افغانستان، هماره این کشور را با بحران خشونت مواجه‌ساخته‌است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمودار مدل نظری زمینه‌ها و عوامل تأثیرگذار بر ضعف و ناکامی دولت

منبع: نگارندگان

 

 تأکید بر غیرت، ناموس، ننگ و انتقام به‌عنوان مهم‌ترین کدها در فرهنگ قبیله‌ای نه‌تنها روحیه رواداری ملی را در کشور نابودکرده‌است که کشور را در باتلاق خشونت فروبرده‌است و این خشونت، نشانه سرزندگی، قدرت، پویایی و مدنیت نیست بلکه نوعی خمودگی  یا به تعبیر بوزان، نشانه بیماری سیاسی است (بوزان، 1390: 121). نمونه اخیر خشونت سازمان‌یافته را می‌توان در سرکوبی جنبش روشنایی در دوم اسد سال 1395 یافت؛ در این روز، صدها تن در پایتخت به آنچه تبعیض نظام‌مند حکومت خواندند، به تظاهرات دست‌زدند اما حمله مهاجمان انتحاری بر این تظاهرکنندگان در چهارراه دهمزنگ، ده‌ها تن کشته و زخمی برجاگذاشت (طلوع نیوز،1397).

4-2. شکاف جامعه و دولت- فقدان اندیشه (ایده) ملّی

در افغانستان، همواره نوعی تنش در روابط جامعه و دولت، حاکم بوده‌است. به گفته بوزان، تنش‌های میان دولت و ملت، خود منشأ بزرگ‌ترین ضعف و آسیب‌پذیری است (بوزان، 1390: 99)؛ در این کشور، ایده ملی دولت، ضعیف و بسیار محدود است؛ ازاین‌رو دولت در افغانستان، فاقد پایگاه اجتماعی گسترده است. براساس نظریه بوزان، دولت در افغانستان، بی‌بنیاد است؛ او مینویسد: «اگر ایده دولت در اذهان مردم به‌خوبی جای‌نگرفته‌باشد، دولت اساسی مطمئن نخواهدداشت. اگر ایده دولت، ضعیف باشد یا به‌صورت ضعیفی در داخل جامعه جای‌گرفته‌باشد و حتی اگر قوی باشد ولی مخالفانی داشته‌باشد، عقاید موجود، امکان رقابت با یکدیگر را یافته، بنیاد سیاسی دولت، حالتی شکننده پیدامی‌کند» (بوزان، 1390: 100)

دولت در افغانستان افزون‌بر آنکه فاقد ایده عمومی و جامعه‌گانی است همان ایده محدود شخصی، گروهی، قومی و مذهبی نیز با تعارض‌هایی جدی مواجه ‌است؛ این تعارض‌ها پس از روی‌کارآمدن دولت موسوم به وحدت ملی، بیشتر شده و شکاف و بی‌اعتمادی میان حکومت وحدت ملی و بخشی از مردم، بحرانی جدی پدیدآورده‌است (فارسیNews: 1396).

در دوران حکومت وحدت ملّی، تنش دولت و ملت افزایش یافته‌است. در افغانستان ایده دولت یا ضعیف بوده یا حتی وجودنداشته‌است؛ برایند این مسئله تسلط یک جزء نهادی (رانت) بر دستگاه دولت است که از این فرصت به نفع خود بهره‌گرفته‌اند؛ این وضعیت، ضمن اینکه از پیامدهای ضعف نهادی حکومت در افغانستان محسوب‌می‌شود، یکی از عوامل آن نیز به‌شمارمی‌رود.

همان‌طورکه جمیز پیازا، در طرح نظریه شکاف اجتماعی می‌گوید: «کشوری که با اختلاف‌های شدید اجتماعی، اقتصادی، قومی، مذهبی یا منطق همراه است، به سیستم‌های سیاسی آن تأثیرگذارده وآن را ضعیف‌خواهد‌کرد» (احمدی؛ 1392: 31) .

ساختار سیاسی در افغانستان به دلیل آنکه بر ستون‌های قومیت و مذهب اتکایافته، همواره ضعیف و ناکام باقی مانده‌است. سیطره قوم و مذهب بر سیاست در طول تاریخ افغانستان تحکیم‌یافت. سیاست در افغانستان از طریق نظامی از شبکه‌های قومی، فرقه‌ای و قبیله‌ای کارمی‌کند  (Gal,2009 Gal,2009).

زمامداران این کشور برخلاف دیگر دولت‌ها که به‌طورعمده تلاش‌می‌کردند، وفاداری‌های قبیله‌ای را محدودکرده وفاداری به دولت و هویتِ ملی را تقویت‌کنند؛ عمده تلاش خود را درخصوص قبایل، مطیع و وفادارکردنِ آنها به دولت و نه تبدیل وفاداریِ اعضای آنها از قبیله به دولت به‌کارگرفتند. هویت ملی، کارگزار کنشگر ایجادمی‌کند درحالی‌که هویت قومی (ازلی) کارگزار تابع و پذیرنده را ممکن‌می‌سازد (دهشیار، 1390: 95)؛ نتیجة وضعیت یادشده، حفظ اقتدار و جایگاه اجتماعیِ اقوام و قبایل بود. حتی ناسیونالیسم افغانی نیز ماهیتی قبیله‌ای دارد؛ مارکسیزم و لیبرالیزم نیز در این کشور به‌شدت به عنصر قومیت و مذهبف آغشته است؛ مذهب نیز در این کشور در خدمت قومیت و سیاست قومی قراردارد؛ ازاین‌رو با یکدیگر به‌طورچشمگیر همپوشانی‌دارند. یگانه موردی که مذهب، ساختار معارض از قومیت را به‌وجودآورد، شورش‌های شکل‌گرفته ضد دولت‌‌‌‌‌‌سازی امان‌الله خان بود. فردی موسوم به ملای لنگ، نقش جریان‌دهنده را برعهده‌گرفته‌بود (R0berts,2003: 49).

ازسوی‌دیگر، زمامداران در طول تاریخ، دولت را به شخص خود محدودکرده‌اند و درنتیجه هویتِ ملی که به‌طبع می‌باید هویت دولت نیز باشد، تضعیف‌شده‌است لذا نفع‌گرایی شخصی، قبیله‌گرایی و مذهب‌گرایی را در شکل‌گیری سامان سیاسی مدرن افغانستان باید عنصری واگرا دانست که ازیک‌طرف، اشتراک اجتماع را به‌شدت کاهش‌می‌دهد چراکه به‌جای اهمیت‌دادن به منافع ملی، به منافع شخصی، مذهبی و منافع داخل قبیله بیشتر توجه‌می‌شود و ازطرف‌دیگر به دلیل وجود نیروهای گریز از مرکز، از انسجام سامان سیاسی به‌شدت کاسته‌می‌شود. انسجام سیاسی در دوران اشرف غنی به‌شدت، به آسیب جدی، دچار شده‌است. بسیاری‌‌ بر این باورند که آقای غنی با ایجاد یک حلقه سیاسی از نزدیکان و اقوام خود بسیار تلاش‌دارد تا قدرت پشتون‌ها را دوباره احیاکند و نوعی قدرت متمرکز سیاسی را به‌وجودبیاورد تا افغانستان را مطابق میل خود اداره‌کند (شبکه اطلاع‌رسانی پیام افتاب، 1397).

4-3. کشمکش عمده سیاسی در ایدئولوژی سازمان‌دهنده دولت

در افغانستان، انواعی مختلف از ایدئولوژی‌های سیاسی در خدمت ایده دولت قرارگرفته و به‌طورتنگاتنگی با ساختارهای نهادینه دولت، مرتبط شده‌است. ایدئولوژی سازمان‌دهنده، در برخی از مقاطع تاریخی به‌گونه‌ای‌ عمیق در دولت جاافتاده‌است که حتی آموزه‌های جدید ازقبیل «دموکراسی و حقوق بشر» نتوانسته‌اند آن را به دگردیسی دچارکنند؛ برای نمونه، ناسیونالیزم قومی، به‌قدری در افغانستان ریشه‌دوانده که تصور افغانستان بدون آن، بسیار دشواراست؛ در موارد دیگر، ایدئولوژی‌های سازمان‌دهنده، دارای ریشه‌هایی کم‌عمق بوده‌است و تغییرهایی قابل‌توجه در موضع‌گیری رسمی آنها رخ‌داده‌است. مارکسیسم و بنیادگرایی، ایدئولوژی‌هایی کم‌عمق بوده ولی کشمکش‌های عمده را به خود اختصاص‌داده و مانعی برای شکل‌گیری دولت ملی و کارآمد در افغانستانبه‌شمارمی‌آمده‌اند. در افغانستان، ایده ناسیونالیزم و بنیادگرایی و اسلام با یکدیگر تطابق‌داشته‌است اما ایده کمونیسم و اسلام که به گفته بوزان، حالتی جهان‌شمول دارند، بنیادهایی متضاد را برای ایده دولت ایجادکرده‌اند ولی در هر دوی آنها عناصری قدرتمند هست که با مفهوم سرزمینی ملت ـ دولت مخالفت‌دارد (بوزان، 1390: 101).

4-4. وضعیت وستفالیایی

افغانستان ازجمله کشورهای جهان سوم است که به گفته بوزان، وضعیت وستفالیایی خود را طی‌نکرده‌است و این خود، یکی از عوامل ضعف دولت محسوب‌می‌شود. دولت در افغانستان از متن ملت نجوشید بلکه از میان کنفدراسیون قبایل سردرآورد؛ ازاین‌رو تا امروز، دولت و قبیله، همبستگی و وفاداری‌های خود را نسبت‌به یکدیگر حفظ‌کرده‌اند. در افغانستان، ملت سیاسی، هیچ‌گاه جانشین ملت قومی ـ قبیله‌ای نشده‌است زیرا ملت سیاسی و مدنی برپایه حق برابر شهروندی و اراده با هم زیستن تعریف‌می‌شوند و فرض بر این است که حکومت درنتیجه اراده و انتخاب آزاد همه شهروندان برابر تشکیل‌شده‌است؛ این ملت ازلحاظ فرهنگی ـ قومی، دارای تنوع‌اند (صالحی امیری، 1389: 82) اما ملت قومی ـ قبیله‌ای به گفته کوهن، مبتنی‌بر این ایده نیست که ملت، انجمنی عقلانی از شهروندانی است که توسط قانون‌ها و سرزمین مشترک با هم پیوند‌می‌خورند، بلکه مبتنی‌بر ریشه‌های قومی و ارائه تعریفی ارگانیک از ملت است (رنجبر، 1384: 14).

در افغانستان، ملیت نه براساس ملت مدنی، بلکه برمبنای تمایزهای قومی ـ مذهبی و زبانی شکل‌گرفته‌است. ملت مدنی، متشکل از کسانی است که مرام سیاسی مشترکی بدون توجه به قومیت، نژاد، رنگ، مذهب، جنس و زبان داشته‌باشند. ملت مدنی در اصل اجتماعی مبتنی‌بر برابری در حقوق و ارزش‌های سیاسی است که یکی از این ارزش‌ها، دموکراسی است (Pamir, 2013).

با توجه به ساختار اجتماعی هرمی افغانستان، ساختار سیاسی آن نیز سلسله‌مراتبی شده‌است؛ این ساختار در توافق‌های بُن به‌عنوان سنتی سیاسی به‌رسمیت‌شناخته‌شد. بنیاد قومی و قبیله‌ای قدرت در افغانستان به تمرکز و انحصار کامل قدرت انجامید و از تقسیم قدرت و مشارکت مردم در اقتدار سیاسی، جلوگیری به‌عمل‌آمد؛ این انحصار و تمرکز قدرت، هرگونه راه را روی تشکیل دولتی ملی و مدرن که با مشارکت قدرت، میسّر بود، مسدودکرد (اندیشمند، 1393: 84).

بحران ملی‌گرایی ازاین‌رو در دولت‌های ورشکسته افغانستان، آشکار شده‌است که نگاه تباری به سیاست، اجازه گذار از فرهنگ سیاسی قبیله‌ای را به فرهنگ سیاسی مدرن که با مشارکت سیاسی همگانی همراه است، نداده‌است؛ درواقع، فرهنگ سیاسی سنتی به بازتولید حکومت‌داری قبیله‌ای می‌انجامد که ویژگی‌هایی مانند «تقدم اراده حاکم بر اراده قانون، استخدام سیاسی برمبنای رابطه شخصی و نگاه حذفی به رقیب سیاسی» دارد (آریانفر، 1392: 136). دولت در افغانستان را باید دولت بی‌ملت نامید. دولت، بی‌ملت نمی‌تواند در انجام کارویژه‌هایش توفیق حاصل ‌کرده،و در ارائه خدمات و کالاهای سیاسی، کارآمد باشد.

4-5.  فعالیت گروه‌های افراطی

افراط و تروریزم در افغانستان، حاصل آشفتگی اجتماعی، تضعیف هویت و ایده دولت، افول اخلاقیات، فقدان مشروعیت و تضادهای متراکم قومی و مذهبی است؛ درواقع، ظهور و تکوین بنیادگرایی در افغانستان با بحران‌های عمیق اجتماعی و سیاسی که پس از سقوط آخرین دولت کمونیستی و روی‌کارآمدن مجاهدان به‌وجودآمد، رابطه عِلی و دورانی پیدامی‌کند: چیزی که ریچارد هرایر دکمجیان از آن با نام الگوی تجربه تاریخی یادمی‌کند (دکمجیان،1390: 55 تا 60).

افغانستان براساس نظریه دکمجیان، پس از فروپاشی آخرین دولت کمونیستی در1992 و انتقال قدرت به مجاهدان، به بحران و تعارض‌های عمیق اجتماعی و سیاسی، دچار شد؛ این تعارض‌ها همراه با «وجود رهبر فرهمند و ایدئولوژی‌ای سازمان‌دهنده، بازگشت به گذشته و بیزاری از هرگونه نو‌‌‌‌سازی و نوپیداها»، زمینه تکوین و ظهور جنبش ضدمدرنیستی طالبان را رقم‌زد. مجاهدان به دلایلی ازجمله «حزب‌گرایی، فرقه‌گرایی، چنددستگی قومی، زیاده‌طلبی، فقدان تربیت نیرو و چارچوب (کادر) سیاسی در تشکیل دولت ملی فراگیر شکست‌خوردند. پس از شکست مجاهدان در برقراری نظام سیاسی مطلوب (ایده‌آل)، «طالبان» که بسیاری از سران آن، عضو احزاب جهادی بودند، از این ناکامی، به حس سرشکستگی رسیدند و رهبران مجاهدان را منحرفان از مسیر حق و جهاد فی‌سبیل الله خواند.

همایش گسترده بینادگرایان براساس ایدئولوژی سازمان‌دهنده سلفیزم و پشتونیزم با محور رهبر فرهمند، هرچند طومار دولت مجاهدان را درهم‌پیچید، به دلیل نداشتن ایده ملی نتوانستند یک دولت قوی روی‌کارآورند. همان‌گونه‌که با سقوط دولت نجیب، قدرت در دست تاجیک‌ها افتاد و پشتون‌ها خود را خارج از دایره قدرت و به‌حاشیه‌رانده‌شده دیدند، این‌بار، این  پشتون‌های جنوب بودند که با کارت قومیت و سنت خالص نبوی، حکومت را مصادره و افغانستان را به جولانگاه تروریزم مبدل‌کردند؛ بدین‌ترتیب، میان پدیده بحران در افغانستان و ظهور طالبان می‌توان به‌خوبی رابطه عِلی و دورانی را ترسیم‌کرد. اگر خیزش جنبش بنیادگرایانه و تروریستی طالبان در واکنش به پدیده بحران که همان فقدان انسجام اجتماعی و ضعف دولت در دوران مجاهدان ارتباط پیدامی‌کند، ازآن‌طرف، میان بنیادگرایی، تهدیدهای امنیتی و فروپاشی انسجام اجتماعی- سیاسی نیز رابطه‌ای معنادار، برقرار می‌شود؛ این همان نکته‌ای است که بوزان، بر آن تأکیدمی‌کند: «اشاعه افکار سیاسی افراطی، تهدیدی برای امنیت ملی است» (بوزان،1390: 140).

بنیادگرایی، تنها تهدیدی برای امنیت ملی افغانستان به‌شمارنمی‌آید؛ بلکه به گفته بوزان، دولت‌هایی ضعیف مانند افغانستان، اثری مهم بر نظام منطقه‌ای می‌گذارد (بوزان، 1390: 335)؛ همچنین امنیت را در سطوح بین‌المللی و جهانی نیز خدشه‌دارخواهدکرد، چنانچه در 11سپتامبر چنین موردی اتفاق‌افتاد.

همان‌گونه‌که «کشمکش‌های نژادی، قومی و مذهبی» در زندگی سیاسی و شکل‌گیری و ضعف دولت در افغانستان نقش‌داشته‌اند، بنیادگرایی نیز در فروپاشی اجتماعی و ضعف دولت نقشی اساسی و برجسته برعهده‌دارد که این برجستگی را بیشتر در خاص‌گرایی آن بایدجستجوکرد. گرچه خاص‌گرایی قومی دربرگیرنده یک گروه و مصداق‌های پرشمار و گوناگون خاص‌گرایی فرهنگی است، به‌نظرمی‌رسد، در بنیادگرایی دینی، خاص‌گرایی فرهنگی پررنگ‌تر و برجسته‌تر است. در انواع خاص‌گرایی‌های قومی می‌توان همه یا برخی ویژگی‌های خاص‌گرایی فرهنگی به‌ویژه ذات باوری و برتری فرهنگی را شناسایی‌کرد؛ هرچند، این ویژگی‌ها به‌طورمعمول، پنهان  و کم‌رنگ هستند، ولی وجود این ویژگی‌ها در بنیادگرایی‌های دینی گوناگون به‌طورکامل آشکار و خیره‌کننده است؛ ازاین‌رو، بنیادگرایی دینی، بیشتر از ستیزهای قومی و جنبش‌های ناسیونالیستی خاص‌گرایانه است (گل‌محمدی، 1391: 25).

از ان جایی که خاص گرایی مفرط در بنیادگرایی همواره به عنوان یک چالش امنیتی برای جامعه و دولت مطرح بوده است، بوزان استعاره سیبی گندیده در سبد را درباره تهدیدآفرینی ایدئولوژی‌های مخالف دولت به‌کاربرده‌است: «صرف وجود دولتی که طرف‌دار ایدئولوژی مخالف است، از دیدگاه اصل موسوم به سیب‌های گندیده در سبد، خود، یک تهدید تلقی‌می‌شود» (بوزان، 1390: 144)

4-6. تهدید و نگرانی‌های امنیتی

دولت افغانستان در برابر تهدیدهای داخلی، خارجی و دشمنان بالقوه و بالفعل به‌شدت آسیب‌پذیر بوده‌است؛ آسیب‌پذیری بدان معناست که دولت در افغانستان نتوانسته‌است با اتکا بر قابلیت‌ها، امکانات و توانمندی‌های خود «زمینه‌ها، بسترها و موقعیت‌هایی» را که نقاط ضعف و آسیب‌پذیری کشور محسوب‌می‌شوند، ازمیان‌‌برده یا تحت کنترل درآورد؛ این کشور به‌رغم آنکه به اتحادیه‌های امنیتی و نظامی با ناتو و ایالات متحده واردشده‌است، نتوانسته آسیب‌پذیری‌های خود را مهار‌کند. امنیت ملی در افغانستان نتوانسته‌است از چهار عنصر تشکیل‌دهنده کشور یعنی «دولت، سرزمین، حاکمیت و مردم» پاسداری‌کند. مهم‌ترین کالای سیاسی که هر دولتی باید آن را به شهروندان خود ارائه‌کند، امنیت است. بقا یا امنیت در چارچوب نظریه واقع‌گرایی، مهم‌ترین وظیفه دولت است و ازاساس، دولت برای همین به‌وجودآمده‌است (بیلیس، 1388: 144).

با وجود نیروهای خارجی در کشور افغانستان، در بسیاری از مناطق، امنیت شکننده است. حوادث و عملیات‌های تروریستی در مناطق مختلف این کشور به‌خصوص پایتخت، یکی از چالش‌های جدی به‌شمارمی‌آید. درحال‌حاضر، نگرانی‌ها از سقوط پنج شهر مهم کشور به‌ دست طالبان جدی است: «شهر گردیز در جنوب‌شرق،‌ کندز در شمال‌شرق، غزنی در مرکز، فراه در غرب و میمنه در شمال کشور»، از شهرهای راهبردی کشور هستند که با تهدیدهای بلند امنیتی روبه‌رویند و حتی احتمال سقوط این شهرها نگرانی‌ها و تشویش‌های مردم را چندبرابر‌ساخته‌است؛ در همین حال، وزارت دفاع ملی نیز، این تشویش‌ها را به‌جا و جدی می‌داند (طلوع نیوز، 1397).

4-7. کاهش قدرت سیاسی

دولت‌ها در افغانستان، همواره در برابر جامعه، ضعیف بوده‌اند. وجود دولت‌های ضعیف و جامعه نیرومند، از برجسته‌ترین ویژگی‌های افغانستان بوده‌است. انباشته‌شدن قدرت در بطن جامعه، دولت را ناتوان و زیر سلطه یا همسنگ با آن می‌کند (دهشیار، 1390: 28). دولت ضعیف و ناتوانی آن در برقراری امنیت، باعث افزایش نگرانی‌های امنیتی در گروه‌های اجتماعی و تسلیح آنها برای حفاظت از خود در برابر گروه‌های رقیب یا حکومت مرکزی شده‌است و ازسوی‌دیگر، امکان کسب قدرت سیاسی توسط این گروه‌ها را بیش‌ازپیش امکان‌پذیرساخته‌است. امروزه، تنها طالبان و داعش برای به‌چالش‌طلبیدن حکومت مرکزی کافی نبوده، بلکه گسترش ناامنی و ضعف دولت مرکزی در اِعمال حاکمیت بی‌قیدوشرط (بلامنازع) در اقصی‌نقاط کشور و ناتوانی در به کارگیری ابزارهای سرکوب، شرط لازم برای افزایش درگیری‌های اجتماعی و قومی است. اگر قدرت را کلید امنیت به مفهوم عام آن بدانیم، هریک از گروه‌های اجتماعی- قومی، درصدد دستیابی به این مهم بوده، خواسته یا نخواسته به بسیج اجتماعی و تسلیح نظامی یا به‌احتمال (احیانا)ً جنگ پیشگیرانه مبادرت‌می‌ورزند  (posen; 1993: 104-105).

احساس ناکامی جنگ‌سالاران در به‌دست‌آوردن قدرت سیاسی یا مشارکت در آن، زمینه‌ساز بروز خشونت و ویرانگری در کشور شده‌است؛ این امر، قدرت و توانایی دولت را در تأمین امنیت و ثبات با چالش مواجه‌ساخته‌است. درحال‌حاضر، گروه‌های دهشت‌افکن در جای‌جای افغانستان، امنیت و آسایش را از مردم گرفته‌اند؛ در کنار گروه‌های یاد شده، 1800 گروه مسلح غیرقانونی وابسته به جنگ‌سالاران کوچک و زورمندان محلی در کشور وجوددارند که در قاچاق مواد مخدر، غصب زمین‌های دولتی و مردم، ازدواج اجباری، دزدی، غارتگری، تجاوزگری و باجگیری دست‌دارند (دهقان،1393: 6).

گسترش ناامنی و عدم توانایی دولت در کنترل آنها، به‌طورتنگاتنگ با کاهش قدرت سیاسی و ضعف حکومت‌داری در افغانستان ارتباط‌دارد؛ ازآن‌طرف به گفته بوزان، ایجاد دولت قوی، شرط ضروری برای امنیت فردی و ملی است (بوزان، 1390: 128) فقط می‌توان‌گفت که بدون دولت قوی، امنیت،‌ خواه ملی یا غیر آن وجودنخواهدداشت (بوزان، 1390: 129). دولت افغانستان در وضعیت فعلی در انجام درست و مؤثر وظایفش که مهم‌ترین آنها تأمین امنیت و مبارزه با جرایم، چه سازمان ‌افته و چه غیر آن، با چالش‌هایی بی‌شمار و جدی مواجه ‌است و این از نشانه‌های کاهش قدرت حکومت مرکزی است. ناامنی در افغانستان، باعث شده‌است که خیلی از برنامه‌های بنیادین به بن‌بست برسند. ناامنی به ایجاد یأس و ناامیدی در افکار عامه به‌خصوص نخبگان مملکت منجرشده‌است (عبادی، 1396: 132).

4-8. ضعف انسجام سیاسی ـ منازعه درونی قدرت

اگر سحن یوزان را بپذیریم که منظور از دول ضعیف و قوی، یعنی درجه انسجام اجتماعی ـ سیاسی آنها (بوزان، 1390: 119)، دولت در افغانستان به دلیل آنکه فاقد خصوصیت انسجام سیاسی ـ اجتماعی بوده و پیوسته با منازعه، درگیر بوده‌است، همواره ضعیف و ناکارآمد ظاهر شده‌است؛ این منازعه را در دولت وحدت ملّی می‌توان به‌صورت عریان مشاهده‌کرد. منازعه گرایش‌های سیاسی از فردای انتخابات ریاست‌جمهوری آغازشد و با میانجی‌شدن‌ آمریکا به آتش زیرخاکستر تبدیل‌شد؛ این آتش زیر حاکستر در مقاطعی مختلف بروزکرده و دولت را به چالش‌های جدی، دچار ‌کرده‌است؛ نمونه اخیر آن، استعفای اتمر از پست مشاوره امنیت ملّی است؛ در متن استعفا‌نامه اتمر آمده‌است که [وی] به دلیل اختلاف‌های عمیق و جدی که با سیاست‌ها و روش‌ها در سطح رهبری حکومت درخصوص حفظ وحدت و اجماع ملی، تأمین صلح و امنیت، مدیریت سیاسی و امور انتخابات، حکومت‌داری خوب و تحکیم روابط منطقه‌ای و بین‌المللی کشور در ماه‌های اخیر وجودداشت، از مقامش کناره‌گیری‌کرده‌است (خبرگزاری صدای افغان (آوا)1397).

ازسوی‌دیگر، یکی از کارویژه‌های دولت، برقراری انسجام اجتماعی و حل منازعه است؛ اما در افغانستان، خود دولت به‌صورت تاریخی، تهدیدی برای انسجام سیاسی ـ اجتماعی بوده و خود به طرف منازعه تبدیل‌شده‌است؛ این عینیت با جنبه‌های نظری (تئوریک) مسئله در قرابت و سنخیت کامل قرارگرفته‌است؛ بوزان، در این زمینه می‌نویسد: «دول ضعیف نتوانسته‌اند، همگونی سیاسی و اجتماعی داخلی را به‌قدر کافی برقرارکنند یا به‌هیچ‌وجه چنین اجتماعی نداشته‌اند» (بوزان، 1390: 121). منازعۀ داخلی قدرت که در طول تاریخ سیاسی ـ اجتماعی افغانستان قابل‌مشاهده است، از شکل‌گیری دولتی کارآمد جلوگیری‌کرده و هرگونه فرصتی را در این جهت هم ازلحاظ نظری و  هم عملی، از دولت‌ها و دولت‌مداران گرفته‌است. منازعۀ قدرت تا دهۀ 1970 قرن بیستم، منازعۀ قبیله‌ای، عشیره‌ای و منازعۀ خانوادگی شاه و شاهزادگان قبیلۀ حاکم بود (اندیشمند، 1393: 91).

در دوران حاکمیت امیرعبدالرحمن که ساختار قدرت را به نفع قومیت درهم‌ریخت، این‌بار، منازعه قدرت با رنگ و بوی قومی، مجال ظهور پیدا‌کرد و امیرعبدالرحمن خان، دست‌کم هفده جنگ را در داخل افغانستان برای سرکوب سران قبایل که به‌طورعمده غیرپشتون‌ها بوده‌اند، انجام‌داد؛ این منازعه در کودتای داود خان، جایش را به منازعه احزاب و گروه‌های سیاسی ـ نظامی داد، هرچند از انگیزه‌های پنهان و غیررسمی قومیت نیز نباید غافل ماند. در کودتای 7 ثور، این فراگرد تشدیدشد و ادامه‌یافت. منازعه فراکسیون‌های خلق و پرچم، طیفی وسیع از مسائل را دربرگرفت. یک مسئله، روش حکومت‌داری و چگونگی تطبیق آموزه‌های مارکسیزم در افغانستان بود. فراکسیون خلق، رویکرد رادیکال درخصوص این مسئله اتخاذمی‌کرد؛ ولی شاخه پرچم از موضع ملایم و نرم، بهره‌مند بود؛ پایگاه اجتماعی و زیست‌بوم آنان نیز در نگاه‌ها و رفتار سیاسی آنان تأثیرمی‌گذاشت. اعضای خلق، بیشتر، زیست قبیله‌ای و روستایی داشت اما پرچمی‌ها بیشتر، شهری مسلط بودند؛ دراین‌خصوص، عنصر قومیت نیز بی‌تأثیر نبود زیرا خواستگاه اعضای خلق، بیشتر قوم پشتون؛ اما بستر رشد و نمو اعضای پرچم، بیشتر اقوام غیرپشتون بود.

در سال‌های پس از فروپاشی حاکمیت این حزب، در دورۀ حکومت مجاهدان و حکومت طالبان، منازعۀ قومی قدرت گسترش‌ و ابعادی جدید یافت تاجایی‌که انورالحق احدی، رهبر حزب سوسیال دموکرات افغانستان، این انتقال و تصاحب قدرت را زوال حاکمیت پشتون‌ها خواند؛ بخشی از مؤلفه‌های ظهور طالبان، در این منازعۀ قومی قدرت ریشه‌داشت (اندیشمند، 1393: 92).

با وجود تغییر در روندهای کسب قدرت در افغانستان پس از 2001 و سقوط طالبان، مشاهده‌می‌شود که اغلب انتخابات‌های انجام‌شده در این کشور با جنجال و ادعای تقلب، همراه بوده و ساختار انتقال قدرت سیاسی، همچنان ناکارآمد می‌نماید و درواقع به شکلی جدید از مصالحه میان گروه‌ها، افراد و قبایل تبدیل‌شده‌است؛ این روند درحقیقت، بازتولید مدرن ساختار ناقص و ناکارآمد قبیله‌ای و عشیره‌ای گذشته محسو‌ب‌می‌شود (نوریان، 1394: 124) .منازعۀ قدرت در اشکال گوناگون، ناهمگونی و ناهمگرایی قومی و زبانی را پیچیده‌ترساخت و به همان حد، شکل‌گیری دولت مدرن ملی و قوی را دور از دسترس قرارداد. ﻳﻜﻲ از ﻋﻮاﻣﻠﻲ ﻛﻪ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ از ﺗﺸﻜﻴﻞ دوﻟﺖﻫﺎی مدرن و ملی در اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ﻣﻌﺎﺻﺮ جلوگیری‌کرده‌است، ﺑﻪ ﻣﻨﺎزﻋﺔ دروﻧﻲ ﻗﺪرت ﺑﺮ‌ﻣﻲگردد (Akhlaq; 2015).

بی‌تردید، «تنش»، قدرت دولت ضعیف و تهدیدها را می‌افزاید. سیر تحول‌ها در یک سال اخیر، نیز جلوه ای ناامیدکننده‌ را از مشکلات و تنش‌های داخلی نشان‌می‌دهد. اگرچه به‌نظرمی‌رسد که تروریسم در لباس طالب و داعش، مهم‌ترین تهدیدها برای بقای حکومت وحدت ملی و مردم افغانستان هستند اما فرسایش از درون، نگرانی بیشتری ایجادمی‌کند.

4-9. بحران مشروعیت

اگر دولت در انجام وظایف و تقاضاها ناتوان باشد، چنین دولتی، فاقد مشروعیت لازم است (Marshal and Goldston;2007: 13-14). بحران مشروعیت و شکنندگی دولت، رابطه‌ای دوسویه داشته، مکمل همدیگرند. در دولت‌های شکننده، نبود مشروعیت به تضعیف ظرفیت عملکردی و خدماتی دولت می‌انجامد و این پیامد نیز به‌نوبه خود به تضعیف شدید مشروعیت دولت ختم‌می‌شود (OECD; 2010: 7-8).

دولت در افغانستان به دلیل ناتوانی از انجام کارویژه‌های اساسی در عرصه‌های گوناگون به‌ویژه امنیتی و خدمات‌رسانی، فاقد مشروعیت و اقتدار سیاسی بوده، درنتیجه، بسیار ضعیف و شکننده، ظاهر شده ‌است. اگر فرض‌کنیم که اقتدار سیاسی، تنها برای دولت‌هایی به‌وجودمی‌آید که قادرند، آرامش داخلی و حفاظت در برابر مداخله خارجی را برقرارکنند (بوزان، 1390: 68)، دولت در افغانستان نه‌تنها مقادیری از امنیت را در حوزه‌های مختلف برای مردم ایجادنکرده‌است که خود، منبعی مهم از تهدید شده‌است. اگر دولت، منبع اصلی تهدید اتباع خود باشد، آیا توجیه اصلی برای موجودیت خود را ازدست‌نداده‌است؟ (بوزان، 1390: 56)؛ برخلاف دولت قوی که دارای منبع اقتداری واحد است که از مشروعیتی گسترده در میان مردم، بهره‌مند است (بوزانف 1390: 125).

براساس سخن بوزان، دولت در افغانستان، همواره ضعیف و به بحرانی از جنس مشروعیت مبتلا بوده‌است. دولت‌ها در افغانستان دراصل برپایه رضایت که اساس فرمانروایی مشروع است، بنانهاده‌نشده‌اند؛ همچنین از منبع جدید مشروعیت که همان کارآمدی است نیز، بهره‌مند نبوده و مطالبات مردم از دولت هیچ‌گاه عملی نشده‌است؛ از این حیث، مردم همواره در برابر دولت قرارداشته‌اند؛ این امر با نظریه جیمز روزنا، به‌طورکامل مطابقت‌دارد: «بحران مشروعیت، زمانی آشکارتر می‌شود که مردم برای برآوردن مطالبات خود به ایجاد یا پیوستن به خرده‌گروه‌ها مبادرت‌کنند تا در برابر دولت قرارگیرند» (روزنا، 1384: 185). دولت در افغانستان، نه دارای مشروعیت عمودی است و نه از مشروعیت افقی، بهره‌مند است. مشروعیت عمودی ندارد چون فاقد اقتدار است. مردم از قوانین و مقرراتی که ازسوی دولت وضع‌می‌شوند، حمایت‌نمی‌کنند؛ ازسوی‌دیگر، مردم ‌نسبت‌به‌ دولت تعلق‌خاطرندارند زیرا دولت، مردمی نیست و دولت‌های ضعیف و شکننده، فاقد توانایی ایجاد حس همبستگی معنوی هستند (Rotberg; 2004).

4-10. مداخلات خارجی

یکی از عوامل تأثیرگذار بر ناکامی دولت در افغانستان، مداخلات کشورهای خارجی به‌منظور توسعه نفوذ است؛ این کشور به گفته فرد‌هالیدی، به دلیل ضعیف و فقر، هماره محلی برای دست‌اندازی دولت‌های منطقه و فرامنطقه بوده‌است (هالیدی، بی تا: 42).

ناکارآمدی دولت در افغانستان و مواجهه آن با گسل‌های عمیق و بحران‌ساز امنیتی، ظرفیتی و مشروعیتی، زمینه دخالت خارجی را در امور داخلی افغانستان فراهم‌کرده، درنتیجه، این کشور همچنان ضعیف و عقب‌مانده، باقی نگه‌داشته‌شده‌است. در افغانستان، به‌احتمال، بیش از هر کشوری دیگر در آسیا و شاید به‌جسارت بتوان‌گفت در جهان، مداخله صورت‌گرفته‌است (Caroe;1968: 25).

افغانستان از کشورهایی است که نظریه بوزان، یعنی ضعف دولت و مداخله خارجی در آن به‌طورکامل تطبیق‌شده‌است: «دول ضعیف، ممکن است در خدمت منافع اقتصادیٍ، سیاسی و نظامی قدرت‌های بزرگ قراربگیرند» (بوزان، 1390: 128).

مداخلات مکرر کشورها در افغانستان اگر به دلیل ضعف و فقر این کشور بوده‌است، از عوامل تأثیرگذار بر افزایش فقر و ضعف این کشور نیز بوده‌است و ازاساس، هدف از این مداخلات نیز، جز ضعیف‌‌‌‌‌سازی این کشور، موردی دیگر نبوده‌است. تضعیف افغانستان به‌مثابه یک راهبرد ازسوی قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای به‌کرات اعلام و دنبال‌شده‌است. قدرت‌های مداخله‌گر برای رسیدن به منافع خویش، هماره سعی‌کرده‌اند که این کشور را ضعیف باقی نگه‌دارند؛ ازاین‌رو، گاه از منازعات درونی قدرت سودجسته‌اند و گاه از تعارض‌های هویتی ـ فرهنگی به‌منظور جلوگیری از وحدت و اقتدار ملّی بهره‌گرفته‌اند؛ این تنها، کشور پاکستان نبود که در چارچوب منطق ضیاءالحق، سیاست سرزمین سوخته را در افغانستان به‌اجراگذاشت؛ بلکه پیش از آن، انگلیس و پس از آن، بسیاری از کشورهای دیگر درراستای تأمین منافع خود، افغانستان ضعیف را جزو اولویت‌های سیاستی خود قرارداده‌اند. انگلیس وقتی در برابر مقاومت این کشور کم‌آورد، سیاست چیره‌دستی غی فعال را به‌کنارنهاد و سیاست تطمیع و فریب را در قبال این کشور درپیش‌گرفت زیرا این سیاست، ناکامی افغانستان را بهتر تضمین‌می‌کرد. لرد لیتون، به‌عنوان مسئول کنترل هندوستان اعتقادداشت: «افغانستان، دولتی است که بیش از اندازه، ضعیف و وحشی است و باید منزوی و ضعیف، باقی بماند» (Gregorian;1968: 112).

دکترین برژنف، نیز به ضعف افغانستان و فروپاشی دولت منجر‌شد. شوروی براساس منطق برژنف، در افغانستان، مداخله نظامی صورت‌داد تا از سقوط دولت ضعیف اما متمایل به سوسیالیزم جلوگیری‌کند؛ اما اقدام‌های این کشور نه‌تنها اسباب کارایی و توانایی دولت وابسته را فراهم‌نکرد که به گفته جیوستوزی، آنچه روی‌داد، برعکس این تصورها بود (جیوستوزی، 1386: 81). در زمان اشغال افغانستان، جامعه بین‌الملل، مسئولیت حمایت از مجاهدان را تا سرنگونی دولت وابسته ادامه‌دادند؛ اما پس از خروج ارتش سرخ و سرنگونی دولت نجیب، مسئولیت اصلی، یعنی باز‌‌‌‌سازی و ایجاد ارتش و دولت نیرومند در افغانستان فراموش‌شد. جنگ قدرت در دوران پساشوروی، دولت را به‌شدت به ناکارآمدی، ضعف و درنهایت ورشکستگی و سقوط دچارکرد. با قدرت‌گرفتن طالبان، افغانستان به‌عنوان دولت فرومانده و ناکام در عرصه بین‌الملل شناخته‌شد؛ این امر، زمینه حضور نیروهای بین‌المللی را به رهبری ایالات متحده در افغانستان فراهم‌کرد زیرا مقوله دولت‌های فرومانده به‌عنوان تهدیدهای عمده ضد ثبات منطقه‌ای و بین‌المللی پس از 11سپتامبر، بیشتر اهمیت‌یافت  (Francois and Sud; 2006: 144-145).

پس از سقوط طالبان، این کشورها در بروز اوضاع نابسامان این کشور، مؤثر بوده و هستند و دراین‌خصوص باید به صف‌بندی میان بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای پرداخت و منافع و اهداف کلان هریک از آنها را در افغانستان مشخص‌کرد. آمریکا، کشورهای عضو ناتو، پاکستان، عربستان سعودی و ایران، هریک با نگاه و تعریف خاص خود، به عرصه افغانستان واردشده و عدم هماهنگی در منافع و سیاست‌های کشورهای بالا در کنار ناتوانی دولت مرکزی در مدیریت شرایط، اوضاع را به سمت وخامت سوق‌داده و بازی مخرب برخی از بازیگران مانند «پاکستان» در حمایت از گروه‌های خشونت‌ورز، توان دولت ناتوان افغانستان را برای یافتن راه‌حل صلح و پایان‌دادن به بحران، به پایین‌ترین سطح رسانده‌است. Keane; 2016)).

در آرایش سیاسی جدید، «روسیه، هند و ایران» از اتحاد شمال حمایت‌می‌کنند؛ اما برخی کشورها مانند آمریکا، پاکستان و عربستان از گروه دوم که اغلب پشتون‌ها را دربرمی‌گیرد، جانب‌داری‌می‌کنند؛ لذا این قدرت‌ها با حمایت مالی و نظامی از گروه‌های مختلف داخلی افغانستان، به‌دنبال تأمین منافع خود هستند که به‌طورطبیعی با منافع ملت افغانستان همخوانی‌ندارد و به تعارض‌های داخلی بیشتر دامن‌می‌زند؛ این همان چیزی است که بوزان، آن را تئوریزه‌کرده‌است: دول خارجی به جناح‌های درگیر در کشمکش داخلی کمک‌می‌کنند (بوزان، 1390: 123).

قدرت‌های بزرگ مداخله‌گر در افغانستان، درخصوص حمایت از دولت و مبارزه با تروریزم، هدفی واحد ندارند و این عدم انسجام، دولت افغانستان را به سمت ورشکستگی برده‌است؛ برای نمونه، آمریکایی‌ها بر این اعتقادند که ناتو باید با افزایش توان نظامی، ریشه طالبان را بخشکاند و اوضاع را تحت کنترل دربیاورد؛ بنابراین آمریکایی‌ها در سیاست اعلامی خود، خواهان مذاکره و گفتگو با طلبان نیستند؛ درمقابل، کشورهای اروپایی عضو ناتو به‌ویژه فرانسه، آلمان، ایتالیا، اسپانیا و انگلیس معتقدند که مشکل افغانستان، راه‌حل نظامی ندارد و تنها درصورت برگزیدن راهبردی (استراتژی) فراگیر و روی‌آوردن به باز‌‌‌‌سازی و توسعه می‌توان به کنترل اوضاع این کشور، امیدوار بود (دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی، 1386: 219)؛ تضاد میان دولت افغانستان و قدرت‌های مداخله‌گر نیز یکی از عوامل ضعف دولت و قدرت‌گیری طالبان است. بحث مذاکره با طالبان، یکی از مسائل مناقشه‌آمیز در این زمینه است. دولت افغانستان، معتقد است اگر قراراست، مذاکره‌ای با طالبان صورت‌گیرد، باید براساس برنامه‌ای حساب‌شده و با هماهنگی دولت افغانستان باشد (جعفری، 1378: 102)؛ این در حالی است که خارجی‌ها، دولت افغانستان را در جریان گفتگوهای خود قرارنمی‌دهند. انگلیسی‌ها به‌صورت یک‌جانبه با طالبان در ولایات جنوبی مذاکره‌کردند؛ این ناهماهنگی‌ها و تعارض‌ها زمینه‌های ضعف دولت و قدرتمندشدن گروه‌های معارض را به‌وجودآورده‌است.

نتیجه‌گیری

یافته‌های پژوهش نشان‌داده‌اند که طیفی گسترده از زمینه‌ها، وجود دولت ضعیف و شکننده را در دوران حکومت وحدت ملی استمراربخشیده‌است. بسترهای نامساعد اجتماعی، منازعات دیرپای قومی- مذهبی، هویت ضعیف و ناقص ملّی، شکل‌گیری دولت فراگیر و مقتدر را در افغانستان دور از دسترس قرارداده‌است. به تناسب بسترهای نامساعد اجتماعی، دولت در افغانستان هماره ضعیف و در ارائه خدمات و کالاهای اساسی به مردم، ناکام بوده‌است؛ ازاین‌رو، دولت در افغانستان، پیوسته با بحران مشروعیت و کارآمدی مواجه ‌بوده‌است و به همین دلیل، به مصالحه و سازش با گروه‌های مختلف تن‌درداده و کارآمدی آن را قربانی مصلحت‌های سیاسی و معامله‌گری کرده‌است؛ خشونت سیاسی بالا، فقدان امنیت، فساد اداری و جنایت‌کارشدن دولت از عوامل دیگر ضعف دولت در افغانستان است. روند ناکامی دولت در دوره‌های جدید که با پشتوانه قدرت‌های خارجی روی‌کارآمده‌اند نیز استمرارداشته‌اند و از این بابت نمی‌توان گسست را در تاریخ سیاسی افغانستان پذیرا شد.

منابع

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-     احمدی، حمید (1377)؛ «طالبان، ریشه‌ها، علل ظهور و عوامل رشد»، ماهنامه اطلاعات سیاسی- اقتصادی؛ ش 11 و 12.

-     احمدی، یوسف (1392)؛ بحران قومیت در افغانستان؛ کابل: میرگن.

-     آنتونی، هیمن (1365)؛ افغانستان زیر سلطه شوروی؛ ترجمه اسدالله طاهری؛ تهران: انتشارات شباویز.

-     اندیشمند، محمداکرام (1391)؛ ما و پاکستان؛ کابل: بنگاه انتشارات میوند.

-     ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌_________ (1393)؛ دولت ملت‌‌‌‌‌سازی در افغانستان؛ کابل: انتشارات سعید.

-     بیسلس، جان (1388)؛ جهانی‌شدن سیاست؛ ترجمه جمعی از نویسندگان؛ تهران: ابرار معاصر.

-     بوزان، باری (1389)؛ مردم، دولت‌ها، هراس؛ ترجمه پژوهشکده مطالعات راهبردی، تهران، انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی.

-     بوزان، باری (1378)؛ مناطق و قدرتها: ساختار امنیت بین‌الملل؛ ترجمـة رحمـن قهرمـانپور، تهـران: پژوهشـکده مطالعـات راهبردی.

-     بوزان، باری و همکاران (1386)؛ چارچوبی تازه برای تحلیل امنیت؛ ترجمـه علیرضـا طیـب، تهـران: پژوهشـکده مطالعـات راهبردی

-     پهلوان، چنگیز (1377)؛ افغانستان، عصر مجاهدین و برآمدن طالبان؛ تهران: نشر قطره.

-   جعفری، کرم ( 1387)؛ «چالش‌ها و بحران‌های دولت حامد کرزای»، در کتاب مجموعه مقالات همایش تحولات افغانستان؛ کابل: مؤسسه مطالعات اندیشه‌سازان نور.

-     جیوستوزی، آنتونی (1392)؛ افغانستان جنگ، سیاست و جامعه؛ تهران: انتشارات عرفان.

-     حق‌شناس، س. ن (1363)؛ دسایس و جنایات روس‌ها در افغانستان؛ تهران: جمعیت اسلامی افغانستان.

-     خضری، محمد (1384)؛ «تحلیل نهادی فساد اداری»، فصلنامه مطالعات راهبردی؛ سال هشتم، ش3.

-     دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی (1386)؛ سازمان پیمان آاتلانتیک شمالی (ناتو)؛ تهران: وزارت امورخارجه.

-     _________ (1370)؛ مجموعه مقالات در دومین سمینار افغانستان؛ تهران: ص 99.

-     دکمجیان، هرایر (1390)؛ جنبش‌های اسلامی معاصر؛ ترجمه حمید احمدی؛ تهران: کیهان.

-     دهقان، محمدصادق (1393)؛ «آسیب‌شناسی توسعه در افغانستان»، ماهنامه سیاسی- اقتصادی؛ ش 259 و 260.

-     رنجبر، مقصود (1384)؛ «نظریه‌های ناسیونالیسم»، مجله مطالعات ملی؛ ش 24.

-   روبین، بارنت، آرمسترانگ (1384)؛ «ابعاد منطقه‌ای باز‌‌‌‌سازی افغانستان»، فصلنامه مطالعات استراتژیک؛ ترجمه امان‌الله روستاقی؛ وزارت امورخارجه افغانستان، سال اول، ش 6 و7.

-     روزنا، جیمز (1384)؛ آشوب در سیاست جهان؛ ترجمه علیرضا طیب؛ تهران: نشر روزنه.

-   شفیعی، نوذر (1396)؛ تبیین عوامل موثر بر اتخاذ استراتژی دولت ترامپ نسبت به افغانستان: فصلنــامه پژوهشهای ‌روابط بین الملل؛ دوره اول،ش 24.

-     صالحی امیری، سید رضا (1389)؛ انسجام ملی و تنوع فرهنگی؛ تهران: پژوهشکده تحقیقات استراتژیک.

-   عبادی، محمدتقی (1396)؛ «مهاجرت نخبگان و پیامدهای آن در افغانستان؛»، مجموعه مقالات سومین سمینار علمی مهاجرت؛ وزارت امور مهاجرین وعودت‌کنندگان.

-     فصیحی دولتشاهی، محمد عارف (1395)؛ جامعه‌شناسی خشونت سیاسی در افغانستان؛ قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.

-     گل‌محمدی، احمد (1391)؛ جهانی‌شدن، فرهنگ، هویت؛ تهران: نشر نی.      

-     موسوی، سید عسگر (1387)؛ هزاره‌های افغانستان، تاریخ، فرهنگ، اقتصاد، سیاست؛ قم: اشک یاس.

-   نوریان، محمدعلی (1394)؛ «رﻳﺸﻪﻫﺎ و ﭘﻴﺎﻣﺪﻫﺎی ﻫﻤﺴﺎﻳﮕﻲ ﺑﺎ دوﻟﺖﻫﺎی ورﺷﻜﺴﺘﻪ: اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن و ﺷﻜﺴﺖ دوﻟﺖ - ﻣﻠﺖ‌ﺳﺎزی ﺻﻠﺢ»، ﻓﺼﻠﻨﺎﻣﻪ ﺗﺨﺼﺼﻲ ﻋﻠﻮم ﺳﻴﺎﺳﻲ؛ ﺳﺎل ﻳﺎزدﻫﻢ، ش 31.

 

-      Afghanistan Annual Report, Protection of  Civilian in Armed Conflict.

-      (20013). "United Nations Assistance Mission in Afghanistan", available at: http://www.unama.unmissions.org/Portals/UNAMA/human%20rights/Feb_8.

-      Akhlaq, Sayed Hassan (2015), "The Ccrisis of national and Religious Identity in Afghanistan Today", available at: Brooks, Rosa (2005). “Failed States or the State as Failure?”, Avalibal at: http://scholarship. law. george town. edu/facpub/1108.

-      Caroe,Olaf,( Caroe;1968: 25) The Pathans,55 B.C-a.D 1957,New Yprk: St Martins Press Rotberg, R (ed) (2004), When States Fail, Princeton, NJ: Princeton University Press.

-      Esposito, John L & Mogahed, Dalia (2006). What Makes a Muslim radical? Foreign policy, retrived 20 Npvember 216,At:www.foreignpolocy. com/story/cms.php?story- id=3637

-       Francois,M.and Sud,l (2006).Promoting Stability and Development in Fragile and Failed states.Development Policy Review 24,2:141-160.

-      Gregorian,Vartan, (Gregorian;1968: 112) The Emergence of Modern Afghanistan, Stanford: Stanford University press.

-      Gal, Carlotta(2009) “lncrwasing accounts of Fraud Cloud afghan Vote” New York Times, august30/2009.

-      Keane,Conor (2016), US Nation- Building ln  Afghanistan,New York, Routledge.

-      Newman, Edward (2009). “Failed States and International order: Constructing a Post-Westephalian world”, Avalibal at: http://www.contemporarysecuritypolicy. org/assets/CSP-39-3-Newman. Pdf.

-      Newell Richard s,  and Nancy Peabody Newell, the Struggle for Afghanistan, lthaca, NY Cornell University.

-      Ottawy, Marina &Mair, Stefan (2004). “States at Risk & Failed States”, Carnegie Endowment for International Peace, September, pp;1-10.

-      OECD (2010). The State’ legitimacy in Fragile Situations, OECD Publications.

-      Rotberg, Robert (2009). “Failed States, Collapsed States, Weak States”, posen.

-      r.barry,( (1993,) “The Security Dilemma and Ethnic C onflict”,ln Michael Brown(d), ethnic Conflict and lnternutional Security,(u.S. Aprincton university press.

-      Roberts, Jeffery J.The Origins Conflict in Afghanistan:West port,CT: praeger, 2003,p.49.

-      Singer, Andre, Guardians of the North-west Frontier, Amsterdam: Time Life Books.

-      Pamir, Peri (2013). Nationalism, Ethnicity and Democracy: Contemporary Manifestations, The International Journal and Pace Studies, Avalibal at: http://www. gmu. edu/programs/icar/ijps/vol2_2/pamir. Htm.

-      Olson, William (1993). “The New World Disorder: Governability and Development, in Max G. Manwaring, ed. Gray Area Phenomena: Confronting New World Disorder, Boulder: Westview Press.

-      Rotberg, Robert (2003). “Failed States, Collapsed States, Weak States: Causes and Indicators”, in State Failure and State Weakness in a Time of Terror, ed. Robert I. Rotberg Washington D. C.: Brookings Institution.

 

-   جعفری، موسی (1397)؛ «سودای دولت قوی اشرف غنی و کابوس اقتدار شکننده»؛ تاریخ انتشار: 1 دسامبر 2017 - 10 آذر 1396، تاریخ بازدید: 8/ 6/ 1397، قابل‌دسترسی در: http://www.bbc.com .

-     طلوع نیوز (1397) «تأکید رهبران جنبش روشنایی بر برآورده‌شدن خواست‌هایشان»؛ قابل‌دسترس در: www.tolonews.com.

-     وزارت امور مهاجرین و عودت‌کنندگان (1397)؛ قابل‌دسترسی در: http://morr.gov.af ، بازدید: 23/5/ 1397.

-   فارسی (News (1396)؛ «آیا اشرف غنی به خواست‌ جمعیت اسلامی تسلیم‌خواهدشد؟»؛ تاریخ انتشار: 15 خرداد 1396، تاریخ بازدید: 10/ 6/ 1397، قابل‌دسترسی در: http://www.bbc.com.

-   طلوع نیوز (1397)؛ «نگرانی‌ها از سقوط پنج شهر مهم کشور به‌دست طالبان»؛ قابل‌دسترس در: www.tolonews.com Pars today؛ «گسترش ناامنی عامل اختلاف میان سران دولت وحدت ملی افغانستان»؛ تاریخ انتشار: 08 سنبله 1395, 09:28 کابل، تاریخ بازدید: 4/ 6/ 1397، قابل‌دسترسی در: http://parstoday.com

-   خبرگزاری صدای افغان(آوا (1397)؛ حنیف اتمر به دلیل اختلاف‌های عمیق و جدی با رهبری حکومت از مقامش استعفاداد؛ کد مطلب: 169398، تاریخ انتشار: شنبه ۳ سنبله ۱۳۹۷ ساعت ۱۸ :۰۹، تاریخ بازدید: 5/ 6/ 1397، قابل‌دسترسی در: www.avapress.com.

-   شبکه اطلاع‌رسانی پیام افتاب (1397)؛ اشرف غنی و تلاش‌های متمرکز‌‌‌‌سازی قدرت قبیله‌‌ای، تاریخ انتشار: شنبه ۲۹ ثور ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۳۴، تاریخ بازدید: 17/ 6/ 1397، قابل‌دسترسی در: http://www.payam-aftab.com.

-   رادیو و تلویزیون راه فردا (2015)یست و ششم دلو سالروز خروج ار تش سرخ شوروی از افغانستان، تاریخ انتشار: 15 فوریه2015، تاریخ بازدید: 16/ 6/ 1397، قابل‌دسترسی در: https://www.youtube.com

-   خبرگزاری صدای افغان (1397)؛ «آمریکا به افغانستان اجازه‌نداد که در نشست مسکو شرکت‌کند/ آمریکا نمی‌خواهد که روس‌ها در مسئله صلح افغانستان دخیل‌شوند، تاریخ انتشار: سه‌شنبه ۶ سنبله ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۲، قابل‌دسترسی در: www.avapress.com.