حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان و گسترش افراط‌گرایی فرقه‌ای در پاکستان (2001 تا 2011)

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 عضو هیئت علمی دانشگاه جامع امام حسین(ع)

2 کارشناس ارشد روابط بین‌الملل دانشگاه تهران

چکیده

این مقاله، حاصل پژوهشی درباره افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان در حد فاصل سال­های 2001 تا 2011 است. پدیده افراط­گرایی، به لحاظ تاریخی، به­طور عمیق از تحول­های منطقه­ای در همسایگی پاکستان، متأثر بوده­است؛ ازاین­رو، هدف این مقاله نشان­دادن سازوکار تأثیر حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان در گسترش افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان طی سال­های 2001 تا 2011 است. در این مقاله نشان­داده­شده که چگونه ورود نیروهای طالبانِ افغان و القاعده به خاک پاکستان و متعاقب آن، تشکیل طالبان پاکستان و همچنین نحوه مواجهه دولت پاکستان و ایالات متحده با این گروه­ها و سایر سازمان­های ستیزه­گر، هریک به ­نحوی در تشدید افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان دخیل بوده­اند. به­منظور سنجش کمّی افراط­گرایی از دو شاخص «بمب­گذاری» و «حمله انتحاری» استفاده­شده­است. استدلال مقاله پیش رو، آن است که حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان پس از سال 2001 باعث گسترش افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان شده­است؛ اهمیت این مسئله از آنجا آشکار می­شود که رویکردهای فروملی با تأکید بر عوامل اقتصادی، نظیر فقر و توسعه­نیافتگی و مؤلفه­های مذهبی، مانند نحوه تفسیر آموزه جهاد، در درک دلیل اصلی گسترش افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان به راه خطا می­روند. روش به­کاررفته در این پژوهش، تحلیل اسنادی و استفاده از آمار موجود در این زمینه است

کلیدواژه‌ها


مقدمه

افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان پس از اشغال افغانستان در سال 2001 گسترش­یافته­است.[1] ورود نیروهای طالبان افغان و القاعده به مناطق قبایلی پاکستان و نفوذ در این مناطق پشتون­نشین و همچنین نحوه مواجهه ایالات متحده و پاکستان با این رویداد، عاملی عمده­ در گسترش افراط­گرایی در پاکستان بوده­است‌. توجه به افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان، طیِّ سال­های 2001 تا2011، به این دلیل اهمیت‌‌دارد که گسترش آن به تهدیدی بزرگ برای امنیت این کشور و منطقه آسیای جنوبی تبدیل‌شده­است؛ میزان تکثیر گروه­های ستیزه­گر و توسل آنها به خشونت به­منظور پیشبرد اهدافشان به حدی رسیده که دولت­مردان و نظامیان پاکستانی قادر به حل آن نیستند. بی­ثباتی افغانستان و ناتوانی دولت این کشور در ایجاد یک نظام سیاسی قوی و کارآمد بر تحول­های داخلی پاکستان تأثیرگذاشته و سرنوشت این دو همسایه را به­شدت به هم گره­زده­است؛ همچنین، مطالعه تأثیرهای ناشی از حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان در گسترش و تشدید افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان از این بابت مهم است که به درک بهتر چگونگی تأثیرپذیری خشونت فرقه­ای از تحول­های منطقه­ای، بسیار کمک­می­کند.

هدف این مقاله نشان­دادن تأثیر سازوکار حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان، طی سال‌های 2001 تا2011، در گسترش و تشدید افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان است؛ بنابراین، در این مقاله نشان­داده­شده که چگونه جنگ در افغانستان به پاکستان سرریزکرده و این کشور را به صحنه درگیری­های ریشه­دار فرقه­ای تبدیل­کرده­است. استدلال این مقاله، آن است که اشغال افغانستان به­ دست نیروهای ائتلاف بین­المللی با رهبری ایالات متحده، عامل اصلی گسترش و تشدید افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان طیِّ سال­های 2001 تا2011 بوده­است. مقاله پیش رو ابتدا با ارائه بحثی نظری درباره بنیادگرایی، آن را به مبنایی برای تعریف افراط­گرایی فرقه­ای و تعیین شاخص­های سنجش کمی آن تبدیل­می­کند؛ سپس به حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان و تحول­های متعاقب آن می‌پردازد و درنهایت به پیامدهای این جنگ برای جامعه و دولت پاکستان اشاره­می­کند.

 الف- مبانی نظری

1- بحثی نظری درباره بنیادگرایی

بنیادگرایی از تعریف دقیق فرارمی­کند، ازاین­رو، نمی­توان آن را به­آسانی در قالب یک یا چند عبارت جای­داد؛ اما این به ­معنای عدم امکان ارائة تعریف نیست، بلکه ناظر بر دشواری آن است؛ به این منظور، لازم است که به­طور مفصل و در مجالی دیگر، نسبت و نحوة مواجهة بنیادگرایی با مذهب، آرمان­شهرگرایی، سُنّت، مدرنیته، پست مدرنیته، دولت، جنسیت، رهبری و غیریت سنجیده شود، چراکه این موارد از مؤلفه­های اساسی چارچوب فهم آن تلقی­می­شوند و بی­تردید می­توان مواردی دیگر را نیز به این فهرست اضافه­کرد و بنیادگرایی را با آنها سنجید: می­توان روی نسبت بنیادگرایی و «متن» دقیق­تر شد، نحوة آموزش ایده­های بنیادگرایانه را مورد کاوش قرار­داد، استفاده بنیادگراها از رسانه و سایر دستاوردهای مدرن را زیر ذره­بین برد، ساختار جنبش­های آنان را بررسی­کرد، تأثیر تجربة استبداد و استعمار را بر بنیادگرایی سنجید و ...؛ اما همة این موارد در این مجال اندک نمی‌گنجند و حتی شاید برای ارائة چارچوبی مفهومی نیز ضرورت­نداشته­باشند؛ بنابراین، برمبنای نتایج به­دست­آمده از نسبت­های بالا، تعریف زیر از بنیادگرایی ارائه و از این چارچوب مفهومی به­عنوان مبنایی برای توضیح «افراط­گرایی فرقه­ای» استفاده­می­شود.

بنیادگرایی مبتنی­بر مذهب است، اما مذهبِ بنیادگراها همان مذهب عموم مردم نیست؛ این مذهب بنا به مقاصد سیاسی دستکاری شده و همچنین وجهی آرمانی یافته­است. به­علاوه، بنیادگرایی در درون خود، خصلتی آرمان­شهری دارد؛ بدین معنا که از وضعیت موجود ناراضی است و وعده جامعه­ای کامل را می­دهد که رعایت حقیقت مذهبی در آن باعث تحقق آرمان­های بنیادگرایانه می­شود. بنیادگرایی با سُنّت نیز ارتباطی تنگاتنگ دارد. بنیادگراها درراستای اهداف خود و متناسب با وضعیت پیشِ رو، وجوهی از سنت را انتخاب­کرده، برجسته­می­کنند و ابعاد دیگر آن را مورد انتقاد قرارمی­دهند؛ آنها به مدرنیته هم، نگاهی گزینش­گرانه دارند. جنبش بنیادگرایی از دستاوردهای جهان مدرن ضد منطق مدرنیته که همان خردگرایی و انسان­محوری است، استفاده­می­کند. بنیادگراها مدرنیته را خطری برای هویت، ارزش­ها و اخلاقیات خود تلقی­می­کنند و به دشمنی با آن برمی­خیزند؛ آنها پیروان خود را به عمل جمعی مُلهم از ارزش­های مذهبی دعوت­می­کنند و از شیوه­های سازماندهی مدرن بهره‌می‌گیرند. پست­مدرنیسم، خواسته یا ناخواسته، امکاناتی برای توجیه یا مشروعیت­بخشی به گفتمان­های بنیادگرا- یا دست­کم دشواری تقبیح آنها- فراهم­می­کند.

  بنیادگراها برای تحقق اهداف خود به قدرت سیاسی چشم­دارند؛ ازاین­رو، کنترل مراکز قدرت را سرلوحه فعالیت­های خود قرارمی­دهند و می­کوشند تا با تسلط بر دولت «آموزه­­ها، احکام و قوانین» مدنظر خود را در همه ارکان و شئون جامعه جاری­کنند. رهبران جنبش­های بنیادگرا به تفسیر سُنّت و مدرنیته می­پردازند و تعیین­می­کنند چه موضوع­هایی باید در دستورکار آنها قراربگیرد و نحوه سازماندهی جنبش چگونه باشد؛ به­علاوه، جایگاه و نقش زنان در خانواده و اجتماع از دغدغه­های گروه­های بنیادگراست. آنها رهایی زنان را عامل زوال و انحطاط جامعه دانسته، با آن مخالفت­می­کنند. بنیادگرایی آگاهانه به غیریت­سازی دست­می­زند و برای خود رقیب یا دشمن بیرونی تعریف­می­کند؛ ازاین­رو، حفظ خلوص جامعه مؤمنان، ضروری شده، مرزهایی به دور آن کشیده­می­شود تا آن را از دیگر جوامع عقیدتی مجزاکند.

2- چارچوب مفهومی: افراط­گرایی فرقه­ای

افراط­گرایی، یکی از صورت­های پدیداری بنیادگرایی است؛ اما بُعدی بیش از بنیادگرایی در خود دارد که این دو را از یکدیگر متمایزمی­کند؛ این بُعد، درواقع، «خشونت» است. «افراط­گرا لقبی است که به آن دسته از افراد یا گروه­هایی می­دهند که به­طور معمول به­منظور تحمیل باورها، ایدئولوژی یا ارزش­های اخلاقی خود به دیگران به خشونت متوسل می­شوند» (Baqai, 2011: 242). واقعیت آن است که همه بنیادگراها، افراط­گرا نیستند و بنیادگرایی به­لزوم، پدیده­ای خشن نیست؛ بنابراین، آن دسته از بنیادگراها که برای رسیدن به اهدافشان از خشونت استفاده­می­کنند، افراط­گرا هستند.

خشونت، در اینجا، به­معنای نیرویی اغلب شدید تعریف­می­شود که به­منظور واردآوردن صدمه یا آسیب جراحت­بار یا کُشنده به افراد یا گروه­هایی که دشمن شمرده­می‌شوند، افراط­گرایان از آن استفاده­می­کنند (Murphy, 2011). هدف خشونت افراط­گراها، برانگیختن گروهِ هدف به پاسخی نامتناسب، تُندروکردن میانه­روها و در درازمدّت، جلب حمایت از اهداف جاه­طلبانه­شان است (Lake, 2002: 26). «افراط‌گراها، با موفقیت، گروه حامیان خود را بزرگ‌ترمی‌کنند، بر شمار سربازانی که می‌خواهند در نهضت آنها بجنگند می‌افزایند، منابع مالی و دیگر منابع خود را توسعه و قدرت کلی خود را افزایش­می‌دهند. آنها که به­دنبال قدرت یا نفوذ سیاسی و اجتماعی هستند، از خشونت ضدّ تشکیلات حکومتی و مردمی استفاده­می­کنند تا ترس را به مردم القاکنند و ناشایستگی آنهایی که قدرت را دردست­دارند، نشان­بدهند» (Baqai, 2011: 242)؛ بنابراین، بیشتر خشونت­های افراطی، آن‌گونه­که بسیاری تصورمی­کنند، غیرانتخابی و غیرعقلانی نیستند (Kydd, etal, 2002: 2)، بلکه توسل افراط­گراها به خشونت، اغلب، هدفمند و حساب­گرانه است.

افراط­گراها که ابزار سیاسی یا قدرت مدنی لازم را برای رسیدن به اهدافشان ندارند، برای اعمال خشونت از «ترور» به­مثابه «راهبرد» استفاده­می­کنند و این بدان معناست که افراط­گرایی و تروریسم، پیوندی نزدیک با یکدیگر دارند و خشونت افراط­گرایان در بستر تروریسم قابل­بررسی است. دسترسی گروه­های افراطی به تسلیحات مدرن بر میزان قدرت تخریبی این راهبرد افزوده است. افراط‌گراها به‌طور معمول با استفاده از دو راهبردِ تروریستیِ «بمب­گذاری» و «حمله انتحاری»، اهداف خود را نشانه­می‌گیرند؛ این دو شاخص­هایی هستند که می­توان با استفاده از آنها حجم خشونت و میزان تأثیر آن را پس از سال 2001 در پاکستان سنجید و تشدید آن را به­صورت کمّی نشان­داد.

یکی از عرصه­های تجلی افراط­گرایی، در میان فرقه­های مذهبی است. افراط­گرایی فرقه­ای بر هویت انحصاری یک گروه مذهبی تأکید و تمرکزدارد و سایر گروه­ها را اَشکال ناروا یا انحرافی آن مذهب و بنابراین، مُستحق خشونت می­داند؛ این خشونت براساس تقویم مذهبی و در مکان­ها و زمان­های مقدّس اِعمال­می­شود؛ همچنین، علاوه­بر عموم پیروان یک فرقه، شخصیت­های مهم و تأثیرگذار آن فرقه، هدف این نوع خشونت قرارمی­گیرند. اقلیّت­های مذهبی پاکستان، به­خصوص شیعیان و حتی بخشی از گروه اکثریّت، در سه دهه اخیر، قربانی این نوع خشونت­ها شده­اند.

«هرچند افراط‌گرایی فرقه­ای در پاکستان، اغلب به منازعه میان اکثریّت سُنّی و اقلیّت شیعه مربوط می­شود، این تعریف نمی‌تواند گویای همه ابعاد منازعه باشد چراکه این دو گروه، همگن نیستند و فرقه­های داخلی، متغیرهای محلی و مکاتب فکری متفاوت خودشان را دارند؛ این فرقه­های داخلی نیز در تضاد با هم قراردارند و اختلاف عقیده میان فرقه­های مختلف سُنّی به ­اندازه فرقه­های شیعی، گسترده است؛ حتی اگر بیشتر اقدام­های خشونت­آمیز، میان دیوبندی­ها و شیعیان باشد، باز هم افراط‌گرایی فرقه­ای از این گسترده­تر است؛ بنابراین، منحصر­کردن منازعه فرقه­ای در پاکستان میان شیعه- سُنّی، به ­اندازه این فرض که تنها یک منازعه فرقه­ای در پاکستان وجوددارد، ساده‌انگارانه است» (ICG, 2005: 1)؛ علاوه­بر فرقه­های مختلف شیعه و سُنّی، سایر فرقه­های مذهبی نظیر مسیحیان، احمدی­ها و هندوها نیز مورد هدف خشونت گروه­های افراط­گرا در پاکستان قرارگرفته­اند. پس از اشغال افغانستان در سال 2001، میزان آسیب­پذیری فرقه­های مذهبی پاکستان، به­خصوص شیعیان، در برابر اقدام­های خشونت­بار گروه­های ستیزه­گر، بیشتر شده­است.

ب- حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان 

نیروهای ائتلاف بین­المللی به رهبری ایالات متحده در اکتبر 2001 در پاسخ به حملات 11 سپتامبر و با هدف نابودسازی القاعده و پایان­بخشیدن به استفاده این سازمان از خاک افغانستان، به‌عنوان پایگاهی برای طراحی و اجرای حملات تروریستی ضدِّ اهداف غربی، به این کشور حمله‌کردند و آن را به اشغال خود درآوردند. افغانستان، به فاصله دوازده سال از عقب­نشینی نیروهای شوروی، این­بار تحت اشغال قدرت­های خارجی غربی درآمد.

اشغال افغانستان، پایان­بخشِ حکومت پنج ساله طالبان بر کابل بود؛ با­این­حال، نیروهای ائتلاف نتوانستند در آن مقطع، رهبران بلندپایه طالبان و القاعده را دستگیرکنند یا بکُشند. نیروهای طالبان و القاعده، پس از تعقیب­و­گریز بسیار، موفق شدند خاک افغانستان را به ­مقصد کشورهای هم‌جوار، به خصوص پاکستان، ترک­کنند و در آنجا پناه­بگیرند؛ بسیاری از این جنگجویان از مرز افغانستان گذشتند و به مناطق قبایلی پاکستان، وارد شدند.

پ- پاکستان و جنگ با ترور

پاکستان، نخستین همسایه افغانستان بود که به­طور مستقیم از این رویداد تأثیرپذیرفت. دولت پاکستان که از حامیان طالبان بود و در به­قدرت­رسیدن آنها نقشی اساسی داشت، به متّحد آمریکا برای جنگ با ترور[2] در صف مُقدّم نبرد تبدیل­شد. نزدیکی جغرافیایی و نفوذ زیاد پاکستان در افغانستان، این کشور را به نامزد اصلی اتحاد مجدد با آمریکا تبدیل­کرد. پاکستان، همانند دهه 1980 در جنگ با شوروی در افغانستان، برای ایالات متحده، اهمیت راهبردی یافته­بود.

بااین­حال، الزام­های منافع پاکستان و تحول­های ناگزیر منطقه­ای، این کشور را به یک «بازی دوطرفه» در جنگ با ترور در افغانستان واردکرد؛ ازیک­سو، ایالات متحده گزینه­ای غیر از همکاری برای ژنرال مُشرّف و همکاران وی باقی­نگذاشته­بود.[3] امتناع وی از همکاری، عواقبی شدید برای پاکستان درپی­داشت. مُشرّف از تأثیرهای دشمنی آمریکا با پاکستان در رقابت طولانی­مدت کشورش با هند هراس­داشت و امتناع از مشارکت در جنگ می­توانست پیامدهایی ناگوار برای تلاش‌های وی در جهت احیای اقتصاد پاکستان، برنامه تسلیحات اتمی این کشور و وضعیت منازعه کشمیر داشته­باشد. او نمی­خواست پاکستان نیز هدف این جنگ قراربگیرد (Tellis, 2008: 3)؛ ازسوی­دیگر، این­بار برخلاف جهاد در مقابل شوروی در دهه 1980، منافع راهبردی دو کشور در افغانستان هم­پوشان نبود و پاکستان تمایلی­نداشت که با متّحد پیشین خود، یعنی طالبان، بجنگد. با گذشت زمان مشخص شد که اولویت­های راهبردی پاکستان با اولویت­های راهبردی ایالات متحده، اغلب در تضاد است. حکومت پاکستان، بیش از فعالیت گروه­های ستیزه­گر، از نفوذ هند در افغانستان نگران بود       (Pape, etal, 2010: 138).

بنابراین، برای بسیاری از پاکستانی­ها روشن بود که حمایت ژنرال مُشرّف از جنگ ایالات متحده در افغانستان، آن چرخش کاملی نبود که به آمریکایی­ها وعده­داده­شده­بود و به خاتمه حمایت ارتش پاکستان از گروه­های افراطی­ها منجرنمی­شد، بلکه بیشتر، نوعی حرکت تاکتیکی کوتاه­مدت بود تا ایالات متحده را راضی­نگه­دارد و به­واسطه اتحاد با آمریکا در برابر سیادت هند، موازنه برقرار­کند (Rashid, 2008).

حکومت پاکستان به جنگ آمریکا با ترور پیوست، اما مردم پاکستان به آن ملحق نشدند. چراکه در دوستی و اتحاد کشورشان با ایالات متحده نفعی­نمی­دیدند. براساس نظرسنجی مرکز پژوهشی پیو[4]، بیش از نیمی از پاکستانی­ها جنگ با ترور را بهانه­ای برای لشکرکشی به آن دسته از کشورهای اسلامی می­دانستند که دوست غرب نیستند (Pew, 2008)؛ از­این­رو، سقوط طالبان و همکاری حکومت مُشرّف در سرنگونی امارت اسلامی افغانستان برای بخش­هایی مهم از جامعه پاکستان، به­ویژه احزاب و گروه‌های اسلامی، گران­آمد. احزاب مذهبی و علما به­طور کامل، مخالف جانب­داری از آمریکا در این جنگ بودند؛ این احزاب و گروه­ها، در همان ابتدا، مبارزه­ای به رهبری جماعت اسلامی و جمعیت علمای اسلام با حکومت پاکستان آغازکردند تا سیاست این کشور را نسبت­به افغانستان تغییردهند. آنها پیش از این در دسامبر 2000 شورای دفاع افغانستان[5] را تشکیل­داده­بودند که متشکل از 35 حزب و گروه سیاسی-مذهبیِ پاکستانیِ حامیِ طالبان بود و حتی گروه­های ستیزه­گر فرقه­ای، مانند سپاه صحابه، نیز در آن عضویت­داشتند و ریاست این شورا را مولانا سمیع­الحق، رهبر جمعیت علمای اسلام (شاخه سمیع­الحق)، عهده­دار بود. آنها اعتراض­هایی در سراسر پاکستان، به­ویژه در ایالت سرحد، ترتیب­دادند و تحت لوای حمایت از مردم افغانستان به جمع­آوری منابع مالی و مادی برای طالبان، مشغول شدند (Chandran, 2001)؛ این شورا چندان نپایید و به فاصله کمی از سقوط طالبان ازهم­پاشید.

اما با فرارسیدن انتخابات عمومی 2002 پاکستان، شش حزب، ازجمله مهم‌ترین احزاب سیاسی-مذهبی حاضر در شورای دفاع پاکستان-افغانستان، به­هم­پیوستند و به­منظور شرکت در انتخابات، ائتلاف «مجلس متّحد عمل» را تشکیل­دادند؛ این ائتلاف، مُتشکّل از جماعت اسلامی پاکستان، جمعیت علمای اسلام (شاخه فضل­الرحمن و شاخه سمیع­الحق)، جمعیت علمای پاکستان، جمعیت اهل حدیث و تحریک اسلامی (جعفریه) پاکستان بود؛ ترکیب این ائتلاف به ­لحاظ فرقه­ای یکدست نبود: تحریک جعفریه، تنها گروه شیعه حاضر در این جمع بود، هر دو شاخه جمعیت علمای اسلام از فرقه دیوبندی و جمعیت علمای پاکستان از مکتب بریلوی، جمعیت اهل حدیث نزدیک به وهابیت بود و جماعت اسلامی نیز منسجم­ترین حزب سیاسی- مذهبی پان­اسلامی و اُرتدوکس پاکستان محسوب‌می‌شد. کنار هم قرارگرفتن این گروه­ها خیلی­ها را شگفت­زده­کرد (Misra, 2003: 193).

رهبران این ائتلاف به­شدت مخالف حمله آمریکا به افغانستان بودند؛ آنها اعتقادداشتند که پرویز مُشرّف، ابزاری در دست سیاست خارجی آمریکا شده و با وعده «اجرای شریعت، جلوگیری از دخالت آمریکا در امور داخلی پاکستان و حمایت از خروج نیروهای آمریکایی از پایگاه­های این کشور» به عرصه انتخابات، وارد شدند.

ائتلاف مجلس متّحد عمل در انتخابات ملی و ایالتی اکتبر 2002 پاکستان موفق شد 58 کرسی در مجمع ملی، اکثریّت مطلق کرسی­ها در ایالت سرحد و مقام دوم را در ایالت بلوچستان کسب­کند؛ این ائتلاف در مجمع ملی، پس از حزب مسلم لیگ (شاخه قائد اعظم) و حزب مردم پاکستان در جایگاه سوم قرارگرفت، اما برای اولین­بار در تاریخ پاکستان بود که احزاب اسلامی به چنین موفقیتی در انتخابات دست­یافته­بودند. استدلال­های مختلف در توضیح موفقیت مجلس متّحد عمل در این انتخابات آورده­شده­اند. «بی­تردید گسترش احساسات ضدِّآمریکایی در پاکستان، به­ویژه در ایالت سرحد و استفاده این ائتلاف از این فرصت، یکی از علل مهم این موفقیت بوده­است» (Grare, 2006: 5).

مجلس متّحد عمل در ایالت سرحد، به­تنهایی و در ایالت بلوچستان با پیوستن به حزب مسلم لیگ (شاخه قائد اعظم)، حکومت فدرال تشکیل­داد. آنها در دوره پنج ساله حکومت خود با پیروی از مدل حکومتی طالبان در افغانستان، به اجرای شریعت پرداختند. اهمیت حکمرانی این ائتلاف بر ایالات سرحد و بلوچستان در این بود که این مناطق پس از اشغال افغانستان در سال 2001 به یکی از پناهگاه­های امن نیروهای طالبان و القاعده تبدیل­شده­بودند؛ به­قدرت­رسیدن این ائتلاف که چندین حزب آن، طرف­دار سرسخت طالبان بودند، باعث تقویت نفوذ طالبان در مناطق قبایلی و نواحی اطراف شد و برای آنها حمایت سیاسی و ایدئولوژیک درپی­داشت (Norell, 2007: 63).

1- طالبان و القاعده در پاکستان

پاکستان، به­ فاصله یک­سال از اشغال افغانستان، به مرکز استقرار و تجدید قوای نیروهای طالبان و القاعده تبدیل شد. سازمان اطلاعات ارتش پاکستان[6]، به نیروهای طالبان به رهبری ملا محمد عمر و متّحدان آن، نظیر گُلبُدین حکمتیار از حزب اسلامی- که به­تازگی از تبعید در ایران بازگشته بود- و شبکه حقّانی به رهبری جلال­الدین حقانی، پناه­داد؛ القاعده نیز اجازه عبور امن به داخل خاک پاکستان را یافت. ایالت­ سرحد، مناطق فدرال قبایلی[7] و همچنین شهر کویته پذیرای اعضای طالبان و القاعده بودند؛ البته طالبان، پدیده­ای، فقط افغان نبود، بلکه پاکستانی هم بود. طالبان که از قوم پشتون هستند، توانستند با استفاده از پیوندهای قبیله‌ای در این مناطق پناه­بگیرند و به­راحتی در میان پشتون­های پاکستان حل و از جانب آنها حمایت­شوند؛ دولت پاکستان هم طالبان را خطری برای امنیت ملی این کشور تلقی­نمی­کرد؛ بنابراین، در ابتدا محدودیتی برای اقدام­های آنها ایجادنکرد.

البته نوع مواجهه دولت پاکستان با نیروهای طالبان و القاعده به یک شکل نبود. پاکستان با طالبان، پیوندی نزدیک داشت، مُشرّف با اکراه، روابط خود را با طالبان قطع­کرده­بود؛ اما عناصر القاعده در افغانستان، در دهه 1990، هیچ­گاه به­طور مستقیم به پاکستان، وابسته نبودند (Tellis, 2008: 3). آنها برخلاف طالبان، با دولت پاکستان، همکاری راهبردی نداشتند؛ بنابراین، دولت پاکستان صدها تن از آنان را دستگیرکرد و در اختیار ایالات متحده قرارداد؛ ایالات متّحده هم تنها به هدف تعقیب القاعده به افغانستان رفته­بود و تا طغیان طالبان در سال 2004 هیچ‌گاه تصورنمی­کرد که نیروهای طالبان، چالشی جدی برای نیروهای ائتلاف و دولت افغانستان ایجادکنند (Johnson, etal, 2008: 56).

طالبان و نیروهای القاعده در مناطق پشتون­نشین پاکستان، مستقر شدند. بیشتر مردم ایالت سرحد و مناطق قبایلی، پشتون هستند. ایالت بلوچستان و شهر کراچی در ایالت سند، نیز جمعیت پشتون چشمگیری دارند. بیش از 3 میلیون پشتون در مناطق قبایلی، 28 میلیون در سایر بخش­های پاکستان و 15 میلیون پشتون در افغانستان زندگی­می‌کنند. حکومت ایالت سرحد و بلوچستان هم در دست ائتلاف مجلس متّحد عمل قرارگرفته­بود که طیف غالب آن، حامی یا هوادار طالبان بودند. دولت پاکستان بر مناطق قبایلی، کنترلی تعیین­کننده­ نداشت و این منطقه به­صورت محلی توسط سران قبایل اداره­می­شد؛ بنابراین، این کمربند پشتون­نشین که در شمال غرب و غرب پاکستان کشیده­شده و هم­مرز با افغانستان است به محلی مناسب برای استقرار طالبان و سازماندهی مجدد نیروهای آنها برای انجام عملیات در افغانستان تبدیل­شد.

حضور نیروهای طالبان و سایر گروه­های ستیزه­گر در خاک پاکستان، دو تحول اساسی را درپی‌داشت: یکی طغیان طالبان و دیگری طالبانی­شدن مناطق قبایلی و بخش­هایی دیگر از پاکستان؛ هریک از این دو رویداد، به­صورت مستقیم یا غیرمستقیم، به تشدید افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان منجر­شده­است.

1-1- طغیان طالبان

پیروزی اولیه نیروهای ائتلاف در افغانستان دیری­نپایید و با تلاش‌های طالبان برای مبارزه با اشغالگران و سرنگونی حکومت جدید افغانستان به­طغیان­کشیده­شد (Jones, 2008: 7). خیلی زود مشخص شد که طالبان و القاعده به­طور کامل شکست­نخورده­اند؛ آنها در ایالت‌های سرحد، بلوچستان و مناطق قبایلی در امتداد مرز با افغانستان به سازماندهی مجدد خود پرداختند؛ پناهگاه­های آنها در پاکستان برای آغاز و تداوم این طغیان حیاتی بود. حضور طالبان و دیگر گروه­های جهادی در خاک پاکستان برایشان فرصت­های زیادی به­همراه­داشت؛ «آنها توانستند راهبردهای خود را گسترش­دهند، از میان قبایل، شبکه مدارس دینی و اردوگاه­های آوارگان افغان عضوگیری­کنند، با حامیان خود در سراسر جهان تماس برقرارکرده، منابع مالی جذب­کنند و شاید مهم‌تر از همه اینکه از مرکز عملیات رزمی ایالات متحده فاصله­­داشته­باشند» (Jones, 2008: 31).

سال­های 2002 تا 2004 درواقع، مرحله اولیه طغیان طالبان بود. آنها در سال­های 2002 تا 2003 روی بقا تمرکزداشتند و پایگاه­هایی جدید در پاکستان، به­ویژه در کویته بلوچستان تأسیس­کردند. حمله به نیروهای آمریکایی، نیروهای ائتلاف و حکومت افغانستان در اواخر سال 2002 و اوایل 2003 فزونی­گرفت (Cottey, 2003: 179). تجدید حیات و توانایی طالبان در سال 2004 مشهود بود. ملا عمر پیش از این اعلام­کرده­بود که طالبان شکست­نخورده­است و نیروهایش دوام­می‌آورند، برمی‌گردند و نیروهای ائتلاف و حامیان افغان آن را به مبارزه می‌طلبند. آنها در سال 2006 آن­قدر احیاشده­بودند که بتوانند اقدام­های تهاجمی بزرگ انجام­دهند و حتی مختصری تلاش­کنند تا قندهار را دوباره به‌دست­گیرند. تعداد حملات آنها از 130 حمله در سپتامبر 2005 به فاصله یک ماه به 600 حمله رسید؛ مجموع حملات از 1632 حمله در سال 2005 به 5388 حمله در سال 2006 رسید (Riedel, 2007). تلفات نیروهای کل ائتلاف از 70 کشته در سال 2002 به بیش از 700 کشته در سال 2010 رسید (جدول شماره 1). بخش عمده این تلفات در دو ولایت هلمند (640 کشته) و قندهار (327 کشته) در جنوب افغانستان بوده که پایگاه سنتی طالبان محسوب­می‌شوند.

جدول 1. تلفات نیروهای آمریکایی و ائتلاف در افغانستان (2001 تا 2011)

سال

نیروهای آمریکایی

نیروهای ائتلاف

(نیروهای آمریکایی + سایر نیروها)

2001

12

12

2002

49

70

2003

48

58

2004

52

60

2005

99

131

2006

98

191

2007

117

232

2008

155

295

2009

317

521

2010

499

711

2011

418

566

مجموع

1864

2847

http://icasualties.org/oef/Source:

عواملی متعدد در طغیان طالبان دخیل بوده­اند. به گفته سِت جونز، ضعف و مشکلات دولت افغانستان، حمایت خارجی و ظرفیت پایین نیروهای امنیتی این کشور عواملی هستند که در موفقیت طغیان‌های پیشین در افغانستان، دخیل بوده‌اند (Jones, 2008: 35). بررسی سابقه طغیان در افغانستان نشان­می‌دهد که پاکستان در این زمینه، دو نقش بسیار مهم ایفاکرده­است؛ نخست، حکومت پاکستان، به­ویژه آی­اس­آی، از نیروهای پیروز در هر طغیان حمایت­کرده­است: مجاهدین، طالبان و نیروهای ایالات متحده در مراحل اولیه اشغال افغانستان ازجمله نیروهایی هستند که هریک با حمایت پاکستان توانستند در میدان نبرد افغانستان پیروز شوند؛ دوم، گروه­های طغیانگر افغانستان به­طور مکرر از پاکستان به­عنوان پناهگاه استفاده­کرده­اند (Jones, 2008: 35). مجاهدین در دهه 1980 در پاکستان پناه‌گرفتند و طالبان نیز در دهه اخیر (2001 تاکنون) در مناطق قبایلی این کشور مستقر بوده­اند.

دولت افغانستان از همان ابتدا پاکستان را به حمایت از طالبان متهم­کرد؛ با­این­حال، ایالات متحده سال‌ها این مسئله را نادیده­گرفت و تنها در اواخر 2006 و اوایل 2007 بود که بر مُشرّف فشارواردآورد تا فعالیت­های طالبان در پاکستان را تحت کنترل درآورد (Lafraie, 2009: 106). حامد کرزی، رئیس‌جمهور افغانستان، از پاکستان خواست که رهبران بلندپایه طالبان را دستگیرکند و در اختیار افغانستان قراردهد، اما پاکستان، حضور این افراد در خاک خود را انکارکرد.

حکومت پاکستان زیر فشار و تشویق ایالات متحده برای تحت کنترل درآوردن مناطق قبایلی، طیّ سال­های 2004 تا 2007 چندین­بار به این مناطق لشکرکشی­کرد. از زمان استقلال پاکستان، این اولین‌بار بود که ارتش به مناطق قبایلی می‌رفت؛ ارتش پاکستان نتوانست بر این مناطق مسلط شود و پس از تحمل خسارت‌ها و تلفات بسیار مجبور شد، معاهده صلح یا ترک مخاصمه با گروه­های محلی و سران قبایل را به نمایندگی از طالبان امضاکند؛[8] این جنگ و صلح نشان­می­داد که «حکومت مُشرّف میان دو سیاست ناسازگار اشغال سنگین نظامی آن مناطق و مذاکرات سیاسی با نیروهای حاکم بر آن در نوسان است» (Wazir, 2011: 66). در سال 2007، دیگر مشخص شده­بود که موقعیت نیروهای طالبان و دیگر گروه­های ستیزه­گر در مناطق قبایلی، مستحکم شده­است و ارتش پاکستان، توانایی کافی را برای پاک‌سازی و حفظ آن مناطق و جلب حمایت محلی‌ها ندارد. حملات ارتش، باعث تضعیف سران قبایل و پاگرفتن رهبران ستیزه­گر جوان شده­بود؛ به­علاوه، نیروهای امنیتی پاکستان تمایل­داشتند در برابر کسانی که برای این کشور، تهدید محسوب­می­شدند، اقدام­کنند، نه ضدِّ گروه­هایی که در پیشبرد منافع پاکستان در افغانستان و هند با آنها همراهی­می­کنند (Fair, etal, 2009: 162).

با­این­حال، حمله ارتش پاکستان به این مناطق، متوقف نشد؛ عملیات زلزله (2008) در وزیرستان جنوبی، راه حق (2008) در مَلَکَند و سُوات، راه راست (2009) در مَلَکَند و سُوات و عملیات راه نجات (2010) در وزیرستان جنوبی از مهم‌ترین لشکرکشی‌های ارتش پاکستان به مناطق قبایلی پس از سال 2007 بودند؛ ایالات متحده در فاصله 2001 تا 2010 به­منظور حمایت از انجام این سلسله عملیات،­ بیش از 10 میلیارد دلار به ارتش پاکستان کمک نظامی اعطاکرد.

1-2- طالبانی­شدن مناطق قبایلی

حضور و فعالیت طالبان افغان و دیگر نیروهای ستیزه­گر در مناطق قبایلی پاکستان به انتشار ایدئولوژی آنها و پاگرفتن گروه­هایی منجرشد که با الگوبرداری از نظام سیاسی، قوانین مذهبی و سبک زندگی طالبانی و با توسل به شیوه ستیزه­گری به تسخیر این مناطق و تأسیس امارت­های کوچک اسلامی دست­زدند؛ این فرایند سیاسی، نظامی و اجتماعی «طالبانی­شدن» نام­گرفت.

حضور ستیزه­گران خارجی در مناطق قبایلی پاکستان، باعث رویارویی دولت و قبایل شد. ستیزه‌گران خارجی به­منظور تضمین و توجیه حضور خود، قبایل محلی را تشویق­کردند تا برای اقامه جهاد در افغانستان به فعالیت بپردازند. احزاب مذهبی، گروه­های جهادی و مجاهدین سابق که با شوروی جنگیده­بودند و در رژیم طالبان نیز خدمت­کرده­بودند، تشویق­شدند تا برای خود گروه تشکیل­بدهند یا به گروه­های طالبان محلی بپیوندند (Rana, 2009: 12)؛ تشکیل «تحریک طالبان پاکستان» از نتایج این تلاش­ها بود.

1-2-1- تحریک طالبان پاکستان

در زمان لشکرکشی نیروهای ائتلاف به افغانستان در سال 2001، متّحدان و هواداران پاکستانی طالبان افغان[9]، خود را «طالبان» معرفی­نمی­کردند؛ آنها گروه­های کوچک نامتشکّلی بودند که با وجود گروه­های فرقه­ای، سازمان­های کشمیری و طالبان افغان و القاعده در پاکستان چندان اهمیت­نداشتند. گذار از هواداری و حمایت از نیروی طالبان در مناطق قبایلی از زمانی آغازشد که بسیاری از این گروه­های کوچک ستیزه­گر که در آن مناطق به­طور­مستقل عمل­می­کردند، شروع­کردند به شبکه­سازی با یکدیگر (Abbas, 2008: 1)؛ این شبکه­سازی­ها به تشکیل «تحریک طالبان پاکستان» در دسامبر 2007 منجرشدند؛ تشکیلاتی جدید که خود، محصول طالبانی­شدن مناطق قبایلی بود و به مهم­ترین پیش­بَرنده آن نیز تبدیل­شد.

‌این تشکیلات، متشکل از 27 گروه ستیزه­گر است که زیر پرچم «تحریک طالبان پاکستان» گردهم‌آمده­اند؛ ضرورت مقاومت در برابر لشکرکشی­های ارتش پاکستان به مناطق قبایلی، اجرای شریعت در این مناطق و همچنین مبارزه با نیروهای اشغالگر در افغانستان ازجمله عوامل اتحاد این گروه­ها با یکدیگر بوده­است. شورایی متشکل از 40 رهبر ارشد طالبان محلی، «تحریک طالبان پاکستان» را به­مثابه سازمانی فراگیر تأسیس­کردند؛ آنها بیت­الله مِحسود از وزیرستان جنوبی را در مقام امیر، مولانا گل حافظ بهادر از وزیرستان شمالی را نایب امیر و مولانا فقیر محمد از باجور را به­عنوان مقام سوم ساختار فرماندهی تحریک طالبان انتخاب­کردند؛ در این شورا نه­تنها از همه بخش­های مناطق قبایلی، بلکه از سُوات، بانو، تانک، لَکی مروات، دِرا اسماعیل خان، کوهستان، بونر و مَلَکَند (همگی از بخش­های ایالت سرحد) نیز نمایندگانی حاضر بودند (Abbas, 2008: 3).

درحالی­که نسل قدیمی­تر طالبان (طالبان افغان)، محصول جانبی حمله شوروی به افغانستان بود، طالبان جدید (پاکستانی) در نتیجه مداخله ایالات متحده در افغانستان به­وجودآمدند (Siddique, 2010: 14). سازوکار شکل­گیری طالبان پاکستان، چندان پیچیده نیست و به این موارد می­توان اشاره‌کرد: «اشغال افغانستان، پناه­گرفتن طالبان و دیگر گروه­ها در مناطق قبایلی، طغیان طالبان و فشار آمریکا بر پاکستان برای کنترل فعالیت­های ضدِّآمریکایی آنها در این مناطق، لشکرکشی ارتش پاکستان در جهت برآورده­کردن خواسته­های آمریکا و درنهایت، شکل­گیری هسته­های اولیه مقاومت و تبدیل‌شدن آنها به شبکه­ای از گروه­های ستیزه­گر با عنوان طالبان پاکستان».

پیدایش طالبان پاکستان به زیان رؤسای قبایل بود. آنها خود را نیروی جایگزین سران سنتی قبایل می­دانستند و به­گونه­ای نظام­مند به تخریب نظم سُنّتی قبیله­ای پرداختند (Filkins, 2008). آنها با ازمیان­برداشتن سران قبایل و دیگر مقام­های مذهبی، سیاسی و حکومتی مخالف خود، هرگونه مخالفت را سرکوب­کردند (جدول شماره 2). آنها بیزاریِ فزاینده پشتون­ها از سیاست­های نظامی مُشرّف، اتحاد وی با ایالات متحده و اشغالِ آمریکایی افغانستان را بسیج­کردند تا جایگاه خود را در میان این مردم بهبودببخشند. طالبان پاکستان به تأمین امنیت و اجرای عدالت در مناطق قبایلی پرداختند و درنتیجه موفق شدند در مناطقی که حضوردارند، امارت­های اسلامی کوچکی، نظیر آنچه طالبان در افغانستان بناکرده­بودند، تأسیس­کنند (Fair, etal, 2010: 55). ناتوانی ارتش پاکستان در شکست این نیروها و امضای موافقت­نامه صلح با آنها در وزیرستان شمالی و جنوبی و باجور به آنها مشروعیت سیاسی بخشید؛ حکومت مرکزی پاکستان حتی پذیرفت که طالبان پاکستانی، شریعت اسلامی را در مناطق تحت کنترل خود به­اجرابگذارند.

جدول 2. حمله به سران قبایل در پاکستان (2005 تا 2010)

سال

تعداد حملات

تعداد کشته­ها

تعداد زخمی­ها

2005

5

7

0

2006

7

7

0

2007

4

5

12

2008

7

19

10

2009

6

7

2

2010

24

42

8

2011

15

12

15

مجموع

68

99

47

Source:South AsiaTerrorism Portal

فرایند طالبانی­شدن مناطق قبایلی، تدریجی بود. طالبان پاکستان، طیّ این فرایند، هیچ­گاه در ساختار سازمانی طالبان افغان به رهبری ملا عمر ادغام­نشدند، بلکه هویتی مجزا به خود گرفتند. آنها به ­نحوی زیرکانه­ با انجام اقدام­های نظامی برای خودشان در پاکستان جایی بازکردند و بدون هیچ­گونه مخالفتی در مناطق قبایلی پذیرفته­شدند.

1-2-2- طالبان پنجابی

هرچند فرایند طالبانی­شدن بر مناطق قبایلی پشتون­نشین متمرکز بود، تا اندازه­ای محدودتر به سایر ایالت­های پاکستان، ازجمله سند و پنجاب، نیز سرایت­کرد. با حمایت گروه­های مستقر در مناطق قبایلی، گروه­هایی دیگر در سایر بخش­های پاکستان ایجاد یا با هم همراه شدند تا در شهرهایی مهم مانند اسلام­آباد، راوَلپِندی و لاهور به انجام عملیات تروریستی دست­بزنند؛ طالبان پنجابی ازجمله این گروه­ها هستند.

شبکه طالبان پنجابی، مخلوطی از اعضای گروه­های ستیزه­گر پنجابی­تبار است که ژنرال مُشرّف در سال 2002 فعالیت آنها را غیرقانونی اعلام­کرده­بود؛ این گروه­ها که در گذشته جهت­گیری فرقه­ای داشتند یا به­منظور مبارزه با نیروهای هندی در کشمیر به دست ارتش پاکستان آموزش­دیده­بودند از گروه­های مادر خود جدا شدند و با تحریک طالبان پاکستان، طالبان افغان و دیگر گروه­های ستیزه­گر مستقر در مناطق قبایلی، متّحد شدند (Rashid, 2010). اعضای لشکر جهنگوی، سپاه صحابه و جیش محمد، همگی جزئی از شبکه نامنسجم طالبان پنجابی هستند (Abbas, 2009: 1-4) و مسئولیت بسیاری از اقدام­های خشونت­بار در پاکستان متوجه این گروه­هاست.

طغیان طالبان افغان در کنار طالبانی­شدن مناطق قبایلی و شکل­گیری طالبان پاکستانی و ناتوانی پاکستان در مهار این پدیده­­ها، راه را برای دخالت مستقیم نظامی، اما غیررسمی و مخفی، ایالات متحده بازکرد؛ نتیجه این دو رویداد (طغیان طالبان و طالبانی­شدن پاکستان)، کشیده­شدن جنگ افغانستان به درون مرزهای پاکستان بود؛ دامنه این جنگ جدید در ابتدا محدود بود، اما جدی­شدن خطر قدرت­گیری طالبان افغان و پاکستانی و اقدام­های تروریستی آنها در خاک افغانستان و پاکستان، ایالات متحده را به این نتیجه رساند که باید خود به­طور مستقیم وارد عمل شود.

1-3- جنگ آمریکا در پاکستان

استمرار بی­ثباتی در افغانستان و فروپاشی تدریجی اقتدار حکومت پاکستان و نهادهای سُنّتی در مناطق قبایلی و قوت­گرفتن نیروهای معارض در آنجا، بحران به­وجودآمده پس از اشغال افغانستان را بدترکرد. ایالات متحده با هدف پایان­بخشیدن به استفاده این نیروها از مناطق قبایلی، به­عنوان «پناهگاه امن»، وارد عمل شد؛ از­این­رو، جنگی اعلام­نشده را در مناطق قبایلی پاکستان آغاز­کرد؛ اما جغرافیای کوهستانی مناطق قبایلی پاکستان و توان بالای جنگجویی پشتون­ها باعث شد که این جنگ جدید، نه از طریق لشکرکشی نظامی، بلکه با استفاده از فناوری پیشرفته هواپیماهای بدون سرنشین صورت‌بگیرد.

حملات این هواپیماهای مسلح از همان سال 2004 به­صورت ­محدود در بخش­هایی از مناطق قبایلی پاکستان آغازشد و با گذر زمان، دامنه و تعداد آنها گسترش­یافت (جدول شماره 3)؛ هدف این حملات، کشتن فرماندهان القاعده و طالبان در این مناطق در قالب برنامه­ای مخفی بود. تعداد این حملات تا سال 2007 انگشت­شمار بود، چراکه ایالات متحده به عملیات نظامی ارتش پاکستان در مناطق قبایلی امیدداشت؛ اما زمانی­که بر آمریکایی­ها معلوم شد که ارتش پاکستان توان یا اراده کافی را برای مبارزه مؤثر با القاعده و طالبان ندارد، یک­جانبه به اقدام دست­زدند.

این­گونه حملات مبتنی­بر این فرض هستند که «دولت­های درمانده[10] یا ضعیف[11]، مانند پاکستان، توانایی یا اراده برخورد با تروریست­هایی را که تهدیدی برای منافع آمریکا، مردم و سربازان آن کشور محسوب­می­شوند، ندارند؛ بی­کفایتی چنین دولت­هایی بیشتر به آمریکا اجازه­می­دهد تا اقدام­هایی لازم، نظیر حملات هواپیماهای بدون سرنشین را برای خنثی­کردن تهدیدها انجام­بدهند» (Nasir Khan, 2011: 24)؛ مقام­های پاکستانی، آشکارا از این حملات انتقادکرده، آنها را نقض حاکمیت خود دانسته‌اند، اما در خفا چشم بر آن بسته-حتی اطلاعات گردآوری­شده از این مناطق را در اختیار سازمان اطلاعات آمریکا[12] قرارداده، اجازه­داده­اند تا بخشی از این حملات از پایگاه نظامی شمسی در بلوچستان انجام­شوند- و اقدامی جدی برای توقف یا محدود­کردن آنها انجام­نداده­اند.

هدایت این حملات، نه در دست ارتش آمریکا، بلکه در دست سی­آی­ای قراردارد. دستورکار سی‌آی­ای تا پیش از 11 سپتامبر، جمع­آوری اطلاعات و ارائه تحلیل بر حوزه­ای وسیع از موضوع­ها بود، اما به ­نحوی روزافزون، تمرکز آن بر مسائل ضدِّتروریستی و یافتن اهدافی از این دست و دستگیری یا کشتن آنها قرارگرفته­است (Miller, etal, 2011)؛ این سازمان پس از گردآوردی اطلاعات مؤثق از محل اختفای اهداف خود در مناطق قبایلی، با فرستادن هواپیماهای بدون سرنشین، از پایگاه‌هایی در خاک افغانستان یا پاکستان، نسبت­به ترور هوایی آنها اقدام­می­کند.[13]

دقت عمل این هواپیماها از همان ابتدا محل بحث بوده­است؛ این حملات ضمن اینکه توانسته­اند افرادی مهم را نشانه­بگیرند و بکشند، تلفات غیرنظامی بالایی نیز داشته­اند (جدول شماره 3). به­طور میانگین در هر حمله 7.73 نفر کشته و 3.81 نفر زخمی شده­اند. ایالات متحده به­طور رسمی، این حملات را تأییدنکرده­است و اطلاعات این برنامه را مخفی­نگه­داشته و نتایج آن را منتشرنکرده­است؛ «اما مقام­های آمریکایی در جمع­های خصوصی خود، موفقیت این حملات را در ازبین­بردن سران القاعده و طالبان در بوق و کرنا می­کنند» (Nawaz, 2011: 77).

ت- پیامدهای جنگ افغانستان برای پاکستان

تصمیم مُشرّف برای پیوستن به ایالات متحده در جنگ با ترور، به­معنای کشاندن پاکستان به جنگ با خودش نیز بود؛ این تصمیم به­ معنای شکاف میان نظامی­ها و احزاب و گروه­های اسلامی[14] و رویارویی

جدول 3. حملات هواپیماهای بدون سرنشین (2004 تا 2011)

سال

تعداد حملات

تعداد کشته­ها

تعداد زخمی­ها

2004

1

6

0

2005

3

15

1

2006

3

103

9

2007

5

37

20

2008

38

273

219

2009

53

560

375

2010

128

909

369

2011

76

470

179

مجموع

307

2373

1172

Source: The Bureau of Investigative Journalism

جامعه پاکستان با آن همه نیروهایی بود که در گذشته زیر چتر حمایتی دولت این کشور فعالیت‌می‌کردند. گروه­های ستیزه­گر که در طول دو دهه 1980 و 1990 تحت حمایت سازمان­های نظامی پاکستان بودند، پس از مشارکت پاکستان در حمله نیروهای ائتلاف به افغانستان در برابر دولت و جامعه آن قرارگرفتند؛ علاوه­براین گروه­ها، سازمان­هایی جدید نظیر تحریک طالبان پاکستان تأسیس‌شدند که دستورکار آنها مبارزه با اشغال افغانستان و واداشتن دولت پاکستان به کناره­گیری از مشارکت در این جنگ بود؛ این رویارویی در دو مرحله اتفاق­افتاد.

نخستین مرحله این رویارویی، ممنوعیت فعالیّت بسیاری از این سازمان­ها ازسوی حکومت مُشرّف در سال­های 2002، 2003 و 2005 برای خشنودی ایالات متحده و هند بود.[15] لشکر جهنگوی، سپاه محمد پاکستان، جیش محمد، لشکر طیبه، سپاه صحابه پاکستان، تحریک جعفریه پاکستان، تحریک نفاذ شریعت محمدی و بسیاری سازمان­های دیگر ازجمله گروه­هایی بودند که حکومت پاکستان ادامه فعالیت آنها را غیرقانونی اعلام­کرد؛ اما این ممنوعیت، مانع فعالیت­های آنها نشد؛ آنها نام سازمانی خود را تغییردادند و بخش­هایی از ایشان، به­ویژه آنهایی که ضدِّ­شیعه بودند، به مناطق قبایلی نقل مکان و ارتباطات خود را با طالبان افغان، القاعده و طالبان پاکستانی نزدیک­کردند.

مرحله دوم این رویارویی، اعلام جنگ ارتش پاکستان به گروه­های ستیزه­گر و لشکرکشی به مناطق قبایلی بود؛ پیامد مستقیم این اقدام، متشکل­شدن گروه­های کوچک قبایلی حامی طالبان افغان و ظهور طالبان پاکستانی بود. آنها درپی بیرون­راندن نیروهای بیگانه از افغانستان و جایگزینی شریعت اسلامی با نظام حقوقی موجود و پایان­دادن به همکاری پاکستان با ایالات متحده بودند. با اعلام موجودیت گروه­های طالبان پاکستانی، چشم­انداز ستیزه­گری در این کشور پیچیده­تر و خشونت­بارتر شد.

1- چشم­انداز ستیزه­گری در پاکستان پس از سال 2001

در طول سه دهه اخیر، گروه­های ستیزه­گر بی­شماری در داخل پاکستان و خارج از آن فعالیت‌کرده­اند؛ تعداد این سازمان­ها و گروه­ها پس از سال 2001، افزایشی چشمگیر داشته­است. پاکستان در سال 2001 مأوای 58 حزب سیاسی مذهبی و 24 سازمان ستیزه­گر فرقه­ای بود که با عنوان گروه­های جهادی شناخته­می­شدند (Abbas, 2005: 201)؛ اما طیّ شش سال پس از آن، شمار گروه‌های ستیزه­گر، تنها در مناطق قبایلی و ایالت سرحد به بیش از 50 گروه، شامل طالبان محلی و دیگر گروه­های افراطی مذهبی رسید (Rana, 2009: 14).

برخی از این گروه­ها (نظیر سپاه صحابه و لشکر جهنگوی) بر مسائل فرقه­ای و برخی از آنها بر کشمیر (نظیر حرکت الانصار/حرکت المجاهدین، لشکر طیبه و حزب المجاهدین) تمرکز­داشته­اند؛ گروه­های فرقه­ای و سازمان­های کشمیری، دو بُعد قدیمی­تر ستیزه­گری در پاکستان هستند. ورود طالبان افغان و نیروهای القاعده به مناطق قبایلی پاکستان پس از اشغال افغانستان، بُعدی دیگر را بر چشم­انداز ستیزه­گری در این کشور افزود؛ پیدایش گروه­های ستیزه­گری که خودشان را طالبان پاکستانی معرفی­می­کنند، بُعد چهارم چشم­انداز ستیزه­گری در پاکستان است (Fair, 2009)؛ اهداف و دستورکار این گروه­ها و نحوه ارتباطاتشان با هم، ماتریسی پیچیده ایجادکرده و اقدام­های آنها به چالشی جدی برای امنیت داخلی پاکستان و همسایگان آن تبدیل­شده­است؛ همچنین، مناطق قبایلی پاکستان، پس از اشغال افغانستان در سال 2001 و تحول­های متعاقب آن در پاکستان، به محل ارتباط و اتّصال این گروه­های چهارگانه تبدیل­شده­است (شکل شماره 1).

این چشم­انداز جدید و گسترده، محصول چرخش ناگهانی در سیاست پاکستان در قبال افغانستان پس از 11 سپتامبر و روی­گردانی آن از گروه­های جهادی است؛ در میان این چشم­انداز، طالبان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شکل 1. چشم انداز ستیزه­گری در پاکستان پس از سال 200

منبع: طراحی نگارندگان

پاکستانی به خطرناک­ترین تهدید برای دولت و جامعه پاکستان تبدیل­شده­است. سازمان­های اطلاعاتی پاکستان در فاصله سال­های شکل­گیری این گروه بر یافتن اعضای القاعده، متمرکز بودند و از خطر طالبان جدید برای ثبات و امنیت این کشور غفلت­کردند. ستیزه­گری که زمانی، مهار آن در دست نظامی­ها و آی­اس­آی بود و از آن در خدمت سیاست خارجی پاکستان در مقابله با هند و افغانستان استفاده­می­شد، سرانجام در تقابل با دولت پاکستان قرارگرفت و بخشی از اقدام­های افراطی خود را متوجه دولت و نظامی­ها کرد. 

2- افراط­گرایی فرقه­ای پس از سال 2001

ماهیت و ابعاد منازعه فرقه­ای در پاکستان پس از سال 2001 تغییرکرده­است. جریان­های مختلف افراط­گرا و ستیزه­گر در جایی هم­پوشان شده­اند که نمی­توان خشونت فرقه­ای را از مبارزه با حکومت پاکستان و اشغال افغانستان جداکرد. پاکستان، به­ویژه مناطق قبایلی آن، به مرکز فعالیت ستیزه­گرانی تبدیل­شده که دامنه اقدام­هایشان از «هدف‌گیری فرقه­های مذهبی و انجام عملیات در کشمیر هند تا اقدام­های خشونت­آمیز ضدِّ حکومت پاکستان و نیروهای بیگانه در افغانستان» را دربرمی­گیرد؛ علاوه­بر سازمان­های فرقه­ای فعّال در دهه 1980 و 1990، گروه­های کشمیری و طالبان پاکستانی و القاعده نیز پس از سال 2001 دستورکار فرقه­ای داشته­اند.

افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان پدیده­ای تازه نیست، اما گسترش آن (جدول شماره 4) طیِّ ده سال اخیر، پیامد مستقیم طالبانی­شدن این کشور است (Abou Zahab, 2009: 8). طالبان پاکستانی، ازجمله تحریک طالبان پاکستان و طالبان پنجابی، گرایش­های قوی فرقه­ای دارند. آنها شیعیان، صوفیان، احمدی­ها و سایر فرقه­های مذهبی پاکستان را به­طور دائم، هدف خشونت خود قرارداده­اند. جدای از انگیزه­های فرقه­ای در توّسل به افراط در برابر دیگر فرقه­ها، تضعیف دولت پاکستان و وادار‌کردن آن به تغییر سیاست خود در قبال ایالات متحده در جنگ با ترور از دیگر عوامل توّسل گروه­های ستیزه­گر به افراط فرقه­ای و گسترش آن است.

جدول 4. خشونت فرقه­ای در پاکستان (2001 تا 2011)

سال

تعداد حملات

تعداد کشته­ها

تعداد زخمی‌ها

2001

154

261

495

2002

63

121

257

2003

22

102

103

2004

19

187

619

2005

62

160

354

2006

38

201

349

2007

341

441

630

2008

97

306

505

2009

106

109

398

2010

57

509

1170

2011

30

203

297

مجموع

989

2600

5177

Source:South AsiaTerrorism Portal

2-1- افراط­گرایی فرقه­ای و تروریسم

سازمان­های ستیزه­گر برای رسیدن به اهداف خود به ­نحوی روزافزون از روش­های خشونت­آمیز متعدد، ازجمله بمب­گذاری (جدول شماره 5) و حملات انتحاری (جدول شماره 6) استفاده­کرده­اند؛ گروه­های ستیزه­گر علاوه­بر فرقه­های مذهبی، به کارمندان دولتی و نیروهای نظامی و امنیتی نیز حمله‌کرده­اند و آنها را قربانی خشونت تروریستی خود کرده­اند. طیِّ سال­های 2001 تا 2011، بیش از 3700 حادثه انفجار بمب در پاکستان رخ­داده که بیش از 7،500 کشته و بیش از 19 هزار زخمی برجای­گذاشته­اند؛ میانگین کشته­ها در هر حادثه انفجار بمب 2.055 نفر و میانگین زخمی­ها 5.2 نفر بوده­است؛ به­علاوه، از سال 2002 تا 2011 در حدود 310 حمله انتحاری رخ­داده که بیش از 4،700 نفر کشته و بیش از 10 هزار نفر زخمی درپی­داشته­اند. میانگین کشته­ها در هر حمله انتحاری 15.22 نفر و میانگین زخمی­ها 34.3 نفر بوده­است؛ مقایسه این ارقام نشان­می­دهد که میانگین کشته­ها و زخمی­ها در هر حمله انتحاری نسبت­به انفجار بمب در حدود 7 برابر بوده­است؛ بااین­حال، فراوانی بمب­گذاری بیش از حملات انتحاری است. از سال 2001 تا 2011 نزدیک به 7،800 نفر در اقدام­های خشونت­بار فرقه­ای کشته و مجروح شده­اند؛ درمجموع، بیش از 33 هزار نفر بر اثر حملات تروریستی در پاکستان پس از سال 2001 قربانی خشونت شده­اند؛ همه این ارقام، نشان­دهنده گسترش بی­سابقه استفاده از شیوه­های خشونت­آمیز برای رسیدن به اهداف یادشده گروه­های ستیزه­گر در پاکستان است.

درک علت گسترش بمب­گذاری­ها و تروریسم انتحاری، طیِّ سال­های 2001 تا 2010 اهمیتی اساسی دارد. مطالعات رابرت پِیپ درزمینه تروریسم انتحاری نشان­می­دهد که این پدیده از «منطقی راهبردی» پیروی­می­کند که بر «اجبار[16]» مبتنی است؛ وی با گردآوری داده­های 188 حمله  انتحاری  در

جدول 5. انفجار بمب در پاکستان (2001 تا 2011)

سال

تعداد حوادث

تعداد کشته­ها

تعداد زخمی­ها

2001

62

48

332

2002

35

68

299

2003

41

34

172

2004

137

255

1040

2005

245

210

571

2006

297

359

766

2007

677

1078

2484

2008

598

1251

3073

2009

499

1668

4312

2010

473

1547

3581

2011

639

1092

2633

مجموع

3703

7610

19263

Source:South AsiaTerrorism Portal

جدول 6. حملات انتحاری در پاکستان (2001 تا 2011)

سال

تعداد حملات

تعداد کشته­ها

تعداد زخمی­ها

2001

0

0

0

2002

2

26

76

2003

2

66

102

2004

7

143

270

2005

2

24

80

2006

11

139

263

2007

55

724

1315

2008

53

769

1729

2009

79

1038

2843

2010

58

1160

2775

2011

41

628

1183

مجموع

310

4717

10636

Source:ChicagoProject on Security and Terrorism (CPOST), SATP

فاصله سال­های 1980 تا 2001 در سراسر جهان و تجزیه­و­تحلیل آنها استدلال­می­کند که از منظر سازمان­های تروریستی، حملات انتحاری به­منظور کسب اهداف سیاسی خاص طراحی­می­شوند: «ازجمله اینکه حکومت هدف را به تغییر سیاستی خاص مجبورکنند و همچنین برای خود، نیروی انسانی و حمایت مالی دست­و­پاکنند» (Pape, 2003: 344)؛ این منطق اجبار درخصوص حملات انتحاری رخ­داده در پاکستان در فاصله سال­های 2002 تا 2011 نیز صدق­می­کند.

خط سیر عملیات انتحاری در پاکستان را می­توان به دو مرحله متمایز تقسیم­کرد: مرحله نخست این حملات، میان سال­های 2002 تا 2006 و مرحله دوم از سال 2007 تا 2011 است. پیپ معتقد است که روند عملیات انتحاری در پاکستان بر «ساختار متغیر اتحاد میان پاکستان و ایالات متحده»، مبتنی بوده­است.

به عقیده پِیپ، سطح پایین حملات انتحاری در مرحله اول، نشان­دهنده اتحاد در حال تکوین پاکستان و ایالات متحده است که در این مرحله از منازعه، این سطح، بیشتر سیاسی است. او معتقد است که در مرحله دوم، اتحاد سیاسی میان پاکستان و ایالات متحده به­نوعی به اشغال غیر­مستقیم منجرشد. به گفته وی در یک اتحاد سُنّتی، کشورهای عضو درپی منافع و اهداف مشترک هستند، اما در یک اشغال غیرمستقیم، کشوری که به­صورت غیرمستقیم اشغال­ شده (پاکستان) اولویتی بالاتر را نسبت­به آنچه منافع ملی خودش ایجاب­می­کند، به اهداف کشور اشغال­کننده غیر­مستقیم (ایالات متحده) می­دهد؛ برای نمونه، در مرحله دوم، ایالات متحده فشار خود را روی رئیس­جمهور پاکستان، پرویز مُشرّف، افزود تا در برابر القاعده و طالبان مداخله نظامی کند؛ وقتی مُشرّف، تسلیم خواسته­های ایالات متحده شد و حدود 100 هزار نفر از نیروهای خود را از جبهه شرقی، در مقابل هند، به سمت غرب پاکستان انتقال­داد تا با ستیزه­گران مبارزه­کند، این اتحاد به اشغالی غیرمستقیم تبدیل­شد، چراکه درواقع، نیروهای ارتش پاکستان به نمایندگی از جانب ایالات متحده به مناطق قبایلی، وارد شدند. وقتی ­که رابطه ایالات متحده و پاکستان به­طور روزافزون به سمت سلطه آمریکا پیش­رفت، بخش­هایی بزرگ از مردم پاکستان در مشروعیت حکومت اسلام­آباد تردیدکردند و به این عقیده رسیدند که این حکومت، بیش از منافع پاکستان، در خدمت منافع ایالات متحده است؛ این عدم مشروعیت به القاعده و طالبان کمک­کرد تا از حمایت محلی بهر­مند شوند و به استخدام نیروهای انتحاری برای مقابله با بسط حضور ارتش پاکستان در مناطق شمالی-غربی بپردازند (Pape, etal, 2010: 139-140).   

تحریک طالبان پاکستان از مهم­ترین گروه­های درگیر در حملات انتحاری است. براساس داده­های پایگاه اطلاعاتی پروژه شیکاگو درباره امنیت و تروریسم[17]، تحریک طالبان مسئول بیش از 50 حمله انتحاری در پاکستان بوده که بیش از 3 هزار نفر در آن کشته یا زخمی شده­اند. طالبان نیز نزدیک به 40 حمله انتحاری را هدایت­کرده­اند که این حملات بیش از 2 هزار نفر کشته یا زخمی به‌جای‌گذاشته­اند. مُشرّف در سال 2001، فعالیت لشکر جهنگوی و چندین گروه ستیزه­گر پنجابی را پس از حمله آنها به شیعیان ممنوع­کرد؛ به­دنبال تصمیم مُشرّف، القاعده به­سرعت با این گروه­های رانده­شده تماس­گرفت و آنها را تشویق­کرد تا با استفاده از تروریسم انتحاری، حملات خود را ضدِّ شیعیان تشدیدکنند. 9 حمله از مجموع 14 حمله انتحاری این دوره، متوجه شیعیان غیرنظامی بوده‌است. مساجد ازجمله مکان­هایی بوده­اند که در آنها بمب­گذاری­شده (جدول شماره 7) و از 16 حمله به مساجد در دوره 2002 تا 2005، در 7 حمله مساجد شیعی هدف قرارگرفته­اند. به اعتقاد پیپ «هدف گروه­های ستیزه­گر از حملات فرقه­ای این بود که نشان­دهند حکومت نمی­تواند از شهروندانش محافظت­کند، تا از این راه در میان مردم اضطراب ایجادکرده، وضعیت اقتدارگریختی را تقویت­کنند» (Pape, etal, 2010: 150).

جدول 7. حمله فرقه­ای به مساجد (2002 تا 2011)

سال

تعداد حوادث

تعداد کشته­ها

تعداد زخمی­ها

2002

1

1

0

2003

4

65

66

2004

7

88

272

2005

4

35

123

2006

-

-

-

2007

6

85

156

2008

12

100

248

2009

17

277

671

2010

8

180

334

2011

1

10

40

مجموع

60

841

1910

Source:South AsiaTerrorism Portal

در مرحله دوم حملات فرقه­ای، علاوه­بر مساجد، آرامگاه صوفیان نیز هدف قرارگرفته­است (جدول شماره 8)؛ بیشتر این حملات به­ دست لشکر جهنگوی و طالبان پنجابی و با هدف تحریک لایه­ای دیگر از منازعه فرقه­ای صورت­گرفته­اند تا باعث افزایش قطب­بندی­های مذهبی در پاکستان شوند.

جدول 8. حمله به آرامگاه صوفیان (2005 تا 2011)

سال

تعداد حوادث

تعداد کشته­ها

تعداد زخمی­ها

2005

2

65

115

2006

-

-

-

2007

1

4

1

2008

3

11

4

2009

3

1

-

2010

10

64

289

2011

7

103

167

مجموع

26

248

576

Source:South AsiaTerrorism Portal

2-2- ترور هوایی و افراط­گرایی فرقه­ای

ایالات متحده از سال 2004 به­منظور مقابله با سازمان­های ستیزه­گر حاضر و فعّال در مناطق قبایلی پاکستان به استفاده از فناوری جدید هواپیماهای بدون سرنشین روی­آورد؛ حملات هوایی این هواپیماها، به­ویژه از سال 2008، به کشته­شدن بسیاری از شهروندان پاکستانی منجرشده و واکنش شدید مردم آنجا را درپی­داشته­است. حملات هواپیماهای بدون سرنشین، همچنین مُحرّک افزایش عمده تعداد افرادی شده که به گروه­های ستیزه­گر می­پیوندند. این یارگیری در میان جوانان تحصیل‌کرده طبقه متوسط که از مراکز عمده شهری پاکستان به مناطق قبایلی آمده­اند، نیز افزایش‌یافته‌است. بیت­الله محسود، اغلب، هرچند به اغراق، می­گفت که «هر حمله این هواپیماها تعداد بمب‌گذارهای انتحاری وی را سه یا چهار برابر می­کند» (Hussain, 2010: 7).

با­این­حال، مرگ رهبران ستیزه­گر، موجب توقف فعالیت گروه­های آنها نشده و رهبران جدید به‌سرعت جایگزین می­شوند. چند ماه پس از مرگ بیت­الله محسود، طالبان پاکستان موج خشونت خود را به سطحی جدید رساند و یک سلسله عملیات بمب­گذاری و حملات انتحاری بسیار هماهنگ و حیرت­آور در شهرهای بزرگ پاکستان به­راه­انداخت که حتی تأسیسات نظامی بسیار امن را نیز هدف

جدول 9. مقایسه حملات هواپیماهای بدون سرنشین با حملات انتحاری (2002 تا 2011)

سال

تعداد حملات هواپیماهای بدون سرنشین

تعداد حملات انتحاری

2002

0

2

2003

0

2

2004

1

7

2005

3

2

2006

3

11

2007

5

55

2008

38

53

2009

53

79

2010

128

58

2011

76

41

مجموع

307

310

The Bureau of Investigative Journalism, SATP

قرارداد. واضح است که مرگ بیت­الله محسود نتوانست جلوی عملیات طالبان پاکستانی را بگیرد.
حملات بسیار هماهنگ آنها نشان­دهنده ضعف اساسی دستگاه­های امنیتی پاکستان است و همچنین نشان­داده­است که طراحی­ها و تاکتیک­های ستیزه­گران، هر روز پیچیده­تر می­شود (Hussain, 2010: 9).

بنابراین، حملات هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا به مناطق قبایلی پاکستان، بیش از این که به سرکوب ستیزه­گری در این مناطق کمک­کرده­باشد، به گسترش خشونت تلافی­جویانه منجر­شده­اند. حملات تروریستی در پاکستان، همگام با افزایش حمله هواپیماهای بدون سرنشین، فزونی­گرفته­اند. مقایسه تعداد حملات هواپیماهای بدون سرنشین با تعداد حملات انتحاری پس از سال 2002 نشان‌می­دهد که با افزایش حملات هوایی ایالات متحده در مناطق قبایلی، تعداد حملات انتحاری گروه­های ستیزه­گر در مناطق قبایلی و سایر نقاط شهری پاکستان نیز افزایش­یافته و مجموع تعداد حملات هواپیماهای بدون سرنشین و حملات انتحاری به­طور تقریبی با هم برابرند (جدول شماره 9).

مجموع تحول­های یادشده وضعیتی را به­وجودآورده که به گسترش افراط­گرایی فرقه­ای در پاکستان منجرشده و آنچه به­عنوان مبارزه برای سرنگونی طالبان و تعقیب و دستگیری نیروهای القاعده آغازشده­بود، یک منازعة گسترده­تر منطقه­ای شده­است؛ این جنگ به­طور صرف به افغانستان محدودنمانده، بلکه به جنگی در افغانستان و پاکستان تبدیل­شده­است.

نتیجه­گیری

یافته­های این پژوهش نشان­می­دهند که جنگ یازده ساله در افغانستان برای مبارزه با تروریسم نه‌تنها به مهار این پدیده منجرنشده، بلکه باعث بسط دامنه آن به پاکستان شده و امنیت منطقه آسیای جنوبی را به­خطرانداخته­است. حضور نیروهای نظامی خارجی در افغانستان در سال 2001 و پیوستن حکومت پاکستان به جنگ با ترور، سرآغاز مرحله­ای جدید در افراط­گرایی فرقه­ای در این کشور بوده­است. مناطق قبایلی پاکستان به مرکز فعالیت سازمان­های ستیزه­گر فرقه­ای، کشمیری، طالبان افغان و القاعده و همچنین طالبان پاکستانی تبدیل­شده­اند. نحوه مواجهه پاکستان و ایالات متحده با این گروه­ها و سازمان­ها باعث شده تا آنها بیش از پیش به خشونت متوسل شوند. اقدام­های خشونت­بار این گروه­ها تاکنون بیش از 33 هزار نفر را به کام مرگ کشانده­است. ناتوانی دولت پاکستان در مهار این پدیدة رو به گسترش، زمینه­ساز دخالت مستقیم ایالات متحده و کشیدن دامنه جنگ افغانستان به خاک پاکستان شده­است. سرنوشت افراط­گرایی در پاکستان به جنگ افغانستان گره­خورده­است. چشم‌انداز ثبات و امنیت پاکستان، تیره ­و­ تار است؛ این مسئله، خود نشان­می­دهد که گسترش افراط‌گرایی در پاکستان از تحول­های منطقه­ پیرامونی این کشور، متأثر است. تکثیر روزافزون خشونت فرقه­ای در کنار شکاف­های عمیق قومی، بحران شدید اقتصادی و ضعف نهادهای حکومتی، نویدبخش پاکستانی باثبات و ایمن نیست. بی­ثباتی و ناامنی روزافزون پاکستان و افغانستان بر امنیت ملی ایران تأثیرهایی نامطلوب خواهدگذاشت که سازوکار آن در پژوهشی مستقل، شایسته بررسی است.

 

 



[1]. برای مطالعه درباره افراط­­گرایی فرقه­ای در پاکستان پیش از این دوره، بنگرید به: فرهاد عطایی و شهراد شهوند، «افراط‌گرایی فرقه­ای در پاکستان: 1979 تا2001»، دوفصلنامه دانش سیاسی، شماره 16، پاییز و زمستان 1391، ص
83 تا 106.

[2]. War on Terror

[3]. مُشرّف در کتاب خاطرات خود، مدعی است که ریچارد آرمیتاژ، معاون وقت وزیر خارجه ایالات متحده، به وی گفته‌بود که یا آمریکا را انتخاب­کند یا تروریست­ها را و اگر پاکستان تروریست­ها را انتخاب­کند «باید آماده شود که بر اثر بمباران به عصر حجر برگردد» (Musharraf, 2006).

[4].PewResearchCenter

[5]. شورای دفاع افغانستان کمی بعد به «شورای دفاع پاکستان-افغانستان» تغییرنام­داد.

[6]. Inter-Services Intelligence (ISI)

[7]. Federally Administrated Tribal Areas (FATA)

[8]. ارتش پاکستان در سال 2002 در وزیرستان جنوبی نفوذکرد و با قبیله وزیری به رهبری نیک محمد جنگید. پس از امضای توافق­نامه صلح شکائی با وزیری­ها، ارتش در سال 2004 به منطقه مِحسودها، وارد شد که به توافق­نامه صلح با بیت­الله محسود ختم­شد؛ توافق­نامه صلح مشابهی نیز با گُل بهادر، رهبر طالبان در وزیرستان شمالی امضاشد.

[9]. اصطلاح «طالبان افغان» به آن دسته از نیروهایی اشاره­دارد که در سال­های 2001 و 2002 به­منظور پناهجویی موقت و تجدید نیرو برای دردست­گرفتن کنترل دوباره افغانستان یا اقامت درازمدت در پاکستان، از افغانستان به این کشور گریختند؛ همچنین مُعرّف افرادی است که پس از سال 2002 به طالبان پیوستند و به­الزام این­گونه نیست که ملیّت افغان داشته­باشند؛ چراکه بسیاری از جنگجویان طالبان افغان که در سال­های 2001 تا 2002 به پاکستان پناه­آوردند، متولد افغانستان نبودند، بلکه ستیزه­گرانی پشتون بودند که در پاکستان زاده­شده­بودند.

[10]. Failed-State

[11]. Weak-State

[12]. Central Intelligence Agency (CIA)

[13]. بیشتر این حملات بر وزیرستان شمالی و جنوبی متمرکز بوده­اند. بیت­الله مِحسود، رهبر تحریک طالبان پاکستان در اوت 2009 با شلیک موشک از یکی از همین هواپیماها در وزیرستان جنوبی کشته­شد. بیشتر حملات در مناطق تحت کنترل چهار گروه قدرتمند طالبان افغان و پاکستانی (مِحسودها، ملّا نظیر، حافظ گل بهادر و حقانی­ها) اتفاق­افتاده­است.    

[14]. مولانا فضل الرحمن، رهبر جمعیت علمای اسلام، در دیدار خود از هند گفته­بود: «چیزی برای ترس هند از مُلّاها وجودندارد، هند باید از ژنرال­ها بترسد».

[15]. به­دنبال بحران نظامی 2001 تا 2002 هند و پاکستان و این ادعاها که حمله به پارلمان هند کار گروه­های ستیزه­گر مستقر در کشمیر است، ایالات متحده حکومت مُشرّف را تحت فشار قرارداد تا حمایت خود را از فعالیت­های ستیزه­گرانه در هند و کشمیر کاهش­دهد. ژنرال مُشرّف درپی مصالحه سال 2003 با هند، سیاست «جهاد میانه­روانه» را در کشمیر درپیش­گرفت و کوشید تا جنگ پاکستان- هند را از فعالیت گروه­های جهادی جداکند. 

[16]. Coercion

[17].Chicago Project on Security and Terrorism

فهرست منابع

1- منابع انگلیسی

-      Abbas, H. (2005),  Pakistan Drift into Extremism: Allah, the Army, and America's War on Terror, New York: M. E. Sharpe.

-      Abbas, H. (2008), “A Profile ofTehrik-i-TalibanPakistan,”  CTC Sentinel, Vol. 1, Issue 2.

-      Abbas, H.(2009), “Defining the Punjabi Taliban Network,” CTC Sentinel, Vol. 2, Issue 4.

-      Abou Zahab, M. (2009), “Sectarianism inPakistan’s Kurram Tribal Agency,” Terrorism Monitor,  Vol. 7,  Issue 6.

-      Baqai, H. (2011), “Extremism and Fundamentalism: Linkages to Terrorism, Pakistan`s Perspective,”  International Journal of Humanities and Social Sciences, Vol. 1, No. 6, 241-248.

-      Cavanaugh, W. T. (2009), The Myth of Religious Violence: Secular Ideology and the  Roots of  Modern Conflict,Oxford;New York:OxfordUniversityPress.

-      Chandran, S. (2001), “The Taliban’s Strategy,” The Hindu, 1 December.

-      Cottey, A. (2003), “Afghanistanand New Dynamics of Intervention: Counter-Terrorism andNationBuilding,” SIPRI Yearbook.

-      Fair, C. C. (2009), “Pakistan’s Own War on Terror: What the Pakistani Public Thinks,” Journal of International Affairs, Vol. 63, No. 1, 39-55.

-      Fair, C. C., & et al. (2010), “Pakistan: CanUnited StatesSecure an Insecure State,” RAND Corporation.

-      Fair, C. C., & Jones, S. G. (2009), “Pakistan’s War Within,” Survival, Vol. 51, No. 6, 161-188.

-      Filkins, D. (2008), “Right at the Edge,” NY Times, 7 September.

-      Grare, F. (2006), “Islam, Militarism and the 2007-2008 Elections inPakistan,” South Asia Project Carnegie Reprot, No. 70.

-      Hussain, Z. (2010), The Scorpion`s Tail: The Relentless Rise of Islamic Militants and How it Threatens America, London; New York: Free Press.

-      International Crisis Group (2005), “The State ofSectarianisminPakistan,” Asia Report, No. 95.

-      Johnson, T. H., & Mason, M. C. (2008), “No Sign until the Burst of Fire: Understanding the Pakistan-Afghan Frontier,” International Security, Vol. 32, No. 4, 41-77.

-      Jones, S. G. (2008), “Counterinsurgency inAfghanistan,” Rand Corporation.

-      Jones, S. G. (2008), “The Rise of Afghanistan’s Insurgency: State Failure and Jihad,” International Security, Vol. 32, No. 4, 7-40.

-      Kydd, A., & Walter, B. F. (2002), “Sabotaging the Peace: The Politics of Extremist Violence,” International Organization, Vol. 56, No. 2, 263-296.

-      Lafraie, N. (2009), “Resurgence of the Taliban Insurgency inAfghanistan: How and Why,” International Politics, Vol. 46, No. 1, 102-113.

-     Lake, D. A. (2002), “Rational Extremism: Understanding Terrorism in the Twenty-First Century,” Dialogue IO, Vol. 1, Issue 1, 15-29.

-      Miller, G., & Tate, J. (2011), “CIA Shifts Focus to Killing Targets,” The Washington Post, 2 September.

-      Misra, A. (2003), “Rise of Religious Parties inPakistan: Causes and Prospects,” Strategic Analysis, Vol. 27, No. 2, 186-215.

-      Murphy, A. R. (2011), The Blackwell Companion to Religion and Violence,Oxford: Blackwell Publishing Ltd.

-      Musharraf, P. (2006),  In the Line of Fire: A Memoir,New York;London: Free Press.

-      Nasir Khan, A. (2011), “TheUSPolicy of Targeted Killings by Drones inPakistan,” IPRI Journal , XI, No. 1, 21-40.

-      Nawaz, S. (2011), “Drone Attacks insidePakistan: Wayang or Willing Suspension of Disbelief,” Conflict & Security, Vol. 12, Issue 12, 76-84.

-      Norell, M. (2007), “The Taliban and the Muttahida Majlis-e-Amal (MMA),” China and Eurasia Forum Quarterly, Vol. 5, No. 3, 61-82.

-      Pape, R. A. (2003), “The Strategic Logic of Suicide Terrorism,” American Political Science Review, Vol. 97, No. 3, 343-361.

-      Pape. R. A., & Feldman, J. K. (2010), Cutting the Fuse: The Explosion of Global Suicide Terrorism & How to Stop it,Chicago;London: The University of Chicago Press.

-     Pew ResearchCenter(2008), “Global Public Opinion in the Bush Years (2001-2008),” New Global Attitude Project.

-      Rana, M. A. (2009), “Taliban Insurgency inPakistan: A Counterinsurgency Perspective,” Pak Institute for Peace Studies.

-      Rashid, A. (2008), Descent into Chaos: The United States and the Failure of Nation Building in Pakistan, Afghanistan and Central Asia,New York: Viking.

-      Rashid, A. (2010), “North Waziristan: Terrorism’s New Hub,” The Washington Post, 5 May.

-      Riedel, B. (2007), “Al-Qaeda five Years after the Fall of Kandahar,” The Brookings Institution, 18 January.          

-      Siddique, Q. (2010), “Tehrik-e-TalibanPakistan: An Attempt to Deconstruct the Umbrella Organization and the Reasons for its Growth inPakistan’s North-West,” DIIS Report, No. 12.

-      Tellis, A. J. (2008), “Pakistanand the War on Terror: Conflicted Goals Compromised Performance,” Carnegie Report.

-      Wazir, M. M. (2011), “Geopolitics of FATA after 9/11,” IPRI Journal XI, No. 1, 59-76.

3- منابع الکترونیکی

-      The Bureau of Investigative Journalism.

http://www.thebureauinvestigates.com/category/projects/drones

-      South Asia Terrorism portal

http://www.satp.org