نقش ایدئولوژی در فرایند جنبش انقلابی (مقایسه انقلاب‌های ایران و نیکاراگوئه)

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار جامعه‌شناسی دانشگاه رازی

2 کارشناسی‌ارشد جامعه‌شناسی انقلاب

چکیده

مقایسه‌ نقش ایدئولوژی  در فرایند جنبش انقلابی ایران و نیکاراگوئه، مسئله مرکزی این نوشته است؛ دراین‌راستا استدلال‌می‌کند، این دو انقلاب، گونه‌هایی جدید از انقلاب‌ها را معرفی‌کردند که به تجدیدنظر در نظریات انقلاب منجرشدند تاجایی‌که نقش ایدئولوژی در این انقلاب‌ها، جلب توجه متفکران این حوزه را به عناصر فرهنگی در تبیین انقلاب درپی‌داشته‌است. هنوز نقش ایدئولوژی و مقولات مربوط به آگاهی جمعی در تبیین انقلاب‌ها محل گفتگو است و تنها تحقیق‌های تجربی با ارجاع به انقلاب‌های مشخص می‌تواند استدلال یک طرف را در مقام برتر بنشاند. رجوع به انقلاب‌ها و مطالعه نقش ایدئولوژی، درراستای مطالعه‌ نقش آگاهی در فرایندهای دگرگونی بنیادی در جامعه است.
این مقاله، دو انقلاب مهم را بررسی‌می‌کند که بیشترین ارجاع را در مطالعه‌ نقش ایدئولوژی در نظریات انقلاب داشته‌اند. روش مقاله، مقایسه‌ای-تطبیقی است و اطلاعات آن از داده‌های تحلیلی- نظری موجود فراهم آمده‌است. نتیجه مقاله بر این فرض، استوار است که ایدئولوژی، نقشی مؤثر در انقلاب ایران و نیکاراگوئه ایفاکرده‌است؛ از این منظر، نوشته حاضر در نتیجه تحقیق استدلال‌می‌کند که با وجود تفاوت‌های زمینه‌ای و حتی اختلاف در محتوای ایدئولوژی در دو انقلاب، نقش ایدئولوژی در بسیج توده‌ایِ دو کشور دارای شباهت‌های بسیار است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


در تلقی جامعه‌شناختی، کنش، عملی معنادار است؛ معنا امری جمعی است و به نماد‌های مشترک یک گروه، متکی است که منبع آن می‌تواند اسطوره یا اتوپیا باشد. به طریق اولی در انقلاب‌ها به‌مثابه کنشی جمعی، نظامی از معنا برای تفسیر گذشته، تبیین وضع موجود و ترسیم آینده، ضروری است. «ایدئولوژی» همان منظومه‌ای معنایی است که با بازخوانی اسطوره و برساخت اتوپیا در خدمت اهداف جمعی و جنبش انقلابی شکل‌می‌گیرد و انگیزه‌ عمل را فراهم‌می‌آورد.[1]

در ادبیات کلاسیک، به‌تبعِ تسلط نگاه کلان‌نگر و عینی‌گرا، «انقلاب» پدیده‌ای ساختاری و حاصل ترتیب، توالی و انباشت عللی بود که از تعامل عناصر ساختاری فراتر از اراده انسانی حاصل می‌شد اما با تحول پارادایمی در نظریات جامعه‌شناختی و ظهور رویکردهای تلفیق‌گرایانه عناصر خُرد و کلان و عینی و ذهنی، نظریات انقلاب نیز دستخوش تغییر شدند و به عوامل ذهنی و خُرد در تبیین انقلاب‌ها توجه‌شد؛ در عرصه تجربه نیز بر اثر ظهور انقلاب‌هایی که با نظریات ساختاری قابل‌تبیین نبودند، نگاه‌ها به متغیرهای فکری و فرهنگی معطوف شد.[2]

براساس اجماع نسبی میان متفکران، در مطالعه‌ انقلاب‌های اجتماعی، سه مرحله‌ «فرایندِ جنبش انقلابی، وقوع انقلاب و نتیجه و پیامد انقلاب‌ها» از هم جداسازی‌می‌شوند؛ همچنین درون هریک از این مراحل نیز به عناصر و مؤلفه‌هایی متعدد در مقام متغیرهای تعیین‌کننده توجه‌می‌شود که به‌واسطه پیچیدگی پدیده انقلاب، برای فهم بهتر و تدقیق تحلیل‌ها از هم متمایز شده، جداگانه بررسی‌می‌شوند؛ این حکم درخصوص فرایند جنبش انقلابی که مرحله مورد نظرِ نوشته حاضر است، به‌خوبی قابل‌آزمون می‌نماید؛ انواع گونه‌گونی از تحرک‌های جمعی وجوددارند که تنها معدودی از آنها مشخصه‌های جنبش انقلابی را دارند و تازه همه آنها نیز در ایجاد انقلاب، موفق نیستند؛ از این منظر، جنبش انقلابی، دارای عناصری مانند «رهبری، بسیج، سازمان‌دهی، ایدئولوژی و اهدافی» است که آن را از سایر تحرک‌های جمعی متمایزمی‌کند لذا برای فهم نحوه شکل‌گیری جنبش انقلابی و نقش مؤلفه‌های مختلف در آن و همچنین تفاوتش با سایر تحرک‌های جمعی، نیازمندیم که آن را به عوامل تشکیل‌دهنده تجزیه‌کنیم تا مسیر طرح مسئله‌ نوشته حاضر را ترسیم‌کنیم.

ازاساس، مفهوم جنبش، بر حضور جمعی از افراد در یک حرکت برای تحقق تغییر یا پیش‌گیری از آن، ناظر است. جمع‌شدن افراد کنار همدیگر و بهره‌گیری از امکانات مادی و معنوی برای تأمین منافع گروهی‌شان، فرایند بسیج نامیده‌می‌شود اما انقلاب به دلیل وسعت و شدتی که دارد، به بسیج گروه‌های متعدد با هدف مشترکِ نابودی رژیم مستقر، نیازمند است. ائتلاف گروه‌های مختلف در یک راستا به مفاهیم و معانی مشترکی نیازدارد که برای آنها یک نقطه اتصال تعریف‌کرده،  این گروه‌ها را زیر یک معنا و برداشت مشترک از وضع موجود و تصوری از وضع مطلوب جمع‌کند. در متون مطالعاتی انقلاب‌ها این نقش پراهمیت را «ایدئولوژی» به‌عهده‌دارد؛ از این منظر، ایدئولوژی، در کنار سایر متغیرها، یکی از مؤلفه‌های شکل‌دهنده به جنبش انقلابی است که در رویکردهای اخیر به آن بسیار توجه و تأکیدشده‌است.

انقلاب ایران و نیکاراگوئه، دو نمونه از انقلاب‌هایی بودند که اثری زیاد بر نظریات انقلاب برجای‌گذاشتند که توجه به نقش ایدئولوژی در انقلاب، یکی از آنهاست؛ این دو نمونه، به‌واسطه تأمین برخی پیش‌فرض‌های تحلیل مقایسه‌ای، مواردی مناسب برای مقایسه، تحلیل و آزمون نظریات و تغییر و تحول آنها به‌شمارمی‌روند؛ «وقوع هم‌زمان آنها به فاصله چند ماه در سال 1979، شباهت‌های ساختاری میان شرایط سیاسی و اقتصادی دو کشور، نقش ایدئولوژی در شکل‌گیری انقلاب در این کشور‌ها، رویارویی آنها با نظام سلطه‌ آمریکا، بسیج گسترده مردمی در هر دو و تحولات بنیادین حاصل از آنها»، دو انقلاب ایران و نیکاراگوئه را به مواردی مناسب برای مقایسه و تحلیل تبدیل‌کرده‌است.

براین‌اساس، مسئله نوشته حاضر، مطالعه نقش ایدئولوژی در شکل‌دهی به مراحل مختلف جنبش انقلابی در انقلاب‌های‌ ایران و نیکاراگوئه است. روش تحقیق، مقایسه‌ای است و به تناظر رویدادهای انقلابی دو کشور، حساس است.

الف- مبانی نظری

از منظر جداسازی  (تفکیک) موضوع مطالعات انقلابی، خود انقلاب نیز دارای مراحلی است که ترتیب و توالی علّی، میان آنها برقرار است؛ به این معنا بدون شکل‌گیری بسیج انقلابی، انقلاب به‌وقوع‌نخواهدپیوست و بدون انقلاب نمی‌توان از پیامدهای آن سخن‌گفت؛ تأکید بر این تفکیک بدیهی ازآ‌ن‌روست که به اهمیت جنبش انقلابی یا بسیج توده‌ای در وقوع انقلاب و به‌طبع در فهم انقلاب‌ها جلب‌توجه‌شود.

1. بسیج انقلابی

نظریه‌پردازان انقلاب تأکیددارند که علت تامّه و شرط کافی برای هر انقلابی، تحقق «بسیج انقلابی» به کامل‌ترین صورتٍ ممکنٍ آن است؛ اهمیت این پدیده تا حدی است که شاید بتوان‌گفت هر انقلاب، حقیقت و حقانیتش را از میزان توفیق‌هایش در تحقق بسیج انقلابی و به‌ثمررسانی آن اخذمی‌کند  (شجاعی‌زند، 1383: 29). به وجود بسیج انقلابی تا حدی در مطالعات انقلاب تأکیدشده‌است که مرز میان حرکت انقلابی با سایر تحرک‌های جمعی مانند کودتا، انقلاب‌ها کاخی و سیاسی را تعیین‌می‌کند؛ براین‌اساس، فرایند بسیج انقلابی، یکی از مراحل انقلاب است که دارای نقش علّی در وقوع انقلاب محسوب‌می‌شود و به همین دلیل، حوزه‌ مطالعاتی مستقلی در بررسی انقلاب‌های اجتماعی است.

ازاساس، تعریف انقلاب اجتماعی، قائم به وجود یک بسیج توده‌ای و همگانی است و معیار تمایز انقلاب از سایر تغییرهای سیاسی و اجتماعی مانند «شورش، کودتا و توطئه، آشوب و جنگ داخلی» است. چارلز تیلی، صاحب‌نظر بسیج سیاسی، تمام مناسبات و ترتیب‌های حوزه سیاست را در قالب مفهوم بسیج توضیح‌می‌دهد و معتقد است که هرگاه یک گروه بکوشد، کنترل خود را بر منابع موجود افزایش‌دهد تا در برابر حکومت یا سایر مدعیان، اهداف خود را بهتر دنبال‌کند در حالت «بسیج» به‌سرمی‌برد و از توانایی مناسب برای کنش جمعی، بهره‌مند است. توانایی گروه‌ها در بسیج‌شدن، تابع سه عامل زیر است؛

الف- امکانات موجود گروه؛

ب- مساعدت محیط سیاسی برای دستیابی به منابع بیشتر (فرصت)؛

ج- ساختار سازمانی گروه که نوع تشکیلات و میزان وفاداری‌های درونی این گروه‌ها را دربرمی‌گیرد (Tilly, 1978:70-71).

تلقی تیلی از سیاست و مدل بسیج وی، بر کارهای پس از او سایه‌افکند و همه نظریات انقلاب را متأثرساخت.[3] طرح مسئله ازسوی تیلی به مباحثی دامنه‌دار منجرشد که تلاش‌می‌کردند عناصر بسیج سیاسی را تحلیل‌کرده، ریزبینانه و بادقت به آنها توجه‌کنند؛ تحقیق‌های بعد در باب بسیج سیاسی و آزمون آنها در پرتو انقلاب‌های معاصر، توجه‌ها را به عامل ایدئولوژی در فرایند بسیج انقلابی معطوف‌کرده، ایدئولوژی را به عامل مستقل و در برخی موارد عامل مسلط در بسیج سیاسی تبدیل‌کرد.

2. ایدئولوژی

با توجه به اهمیت سازمان در مدل بسیج تیلی، عده‌ای از نویسندگان متأخر، ایدئولوژی و رهبری را مفاهیم مندرج در مفهوم «سازمان» تیلی ارزیابی‌می‌کنند (شجاعی‌زند، 1383 :30؛ Parsa,2004)؛ طبق این حکم می‌توان «سازمان، رهبری و ایدئولوژی» را از مهم‌ترین مؤلفه‌های بسیج انقلابی تلقی‌کرد. ازآنجاکه عناصر رهبری و ایدئولوژی در رویکرد فرهنگی مطالعات انقلاب قابل‌طرح‌اند، به‌تازگی و با اهمیت‌یافتن تلقی فرهنگی، به آنها توجه‌شده‌است؛ به‌علاوه با وقوع انقلاب‌های دهه 1970 در جهان سوم و نقش پررنگ ایدئولوژی در آنها، به این مفهوم به‌طورمضاعف توجه‌شده‌است.

ایدئولوژی و مفاهیم همبسته‌ آن، مانند فرهنگ، آگاهی، شرایط فکری، دین و مذهب از دیرباز مدنظر اندیشمندان انقلاب بوده‌است؛ آگاهی طبقاتی مارکس، آنومی مدنظر دورکیم، کنش عاطفی نزد وبر، توقع‌های فزاینده و انباشته توکویل، نشان‌دهنده توجه به نقش ایدئولوژی در این حوزه‌ مطالعاتی هستند  (اخوان‌مفرد،1380،80-73) اما اندیشمندان، این اشارات را تصریح‌نکرده‌اند زیرا نگاه عینی- ساختاری‌شان به آنها اجازه‌ نمی‌داده‌است که سهم عوامل فرهنگی را بررسی‌کنند؛ طبق همین قیاس، متفکران کلاسیک نظریه انقلابی نیز به ایدئولوژی تأکیدنکرده‌اند و تنها قراینی مبن‌بر توجه آنها به عوامل فکری- فرهنگی قابل‌ردیابی است.[4]

در نظریات روان‌شناختی انقلاب، به ایدئولوژی در قالب ذهنیات و آگاهی فردی و جمعی در باب «انتظارهای» ارزشی تأکیدمی‌شود. در نظریه محرومیت نسبی گار (1377)، ایدئولوژی در ترسیم شرایط نابسامان و احساس نارضایتی و القای محرومیت نسبی، نقشی عمده دراختیاردارد؛ همچنین، خشونت سیاسی و توجیه آن از ایدئولوژی، فرهنگ، آگاهی و تجربیات فردی نشأت‌می‌گیرد  (گار، 1377: 201). در نظریه توقع‌های فزاینده دیویس که سلف محرومیت نسبی است، انتظارهای ارزشی، به‌عنوان متغیری ذهنی- نمادی می‌تواند از منظومه‌ای ایدئولوژیک افاده‌شود.

در نظریه هانتینگتون، متغیرهایی مانند تقاضای مشارکت سیاسی و افزایش آگاهی‌ها، بر اهمیت عوامل ایدئولوژیک و فرهنگی، ناظر است؛ به‌علاوه تأکید بر نقش روشن‌فکران در همراه‌کردن شهر و روستا، قرینه‌ای دیگر در اهمیت ایدئولوژی در این تلقی است (هانتینگتون، 1370،115-116).

در نظریه چارلزتیلی (1385) ائتلاف میان چالشگران و اعضای جامعه، به ایدئولوژی نیازمند است؛ همچنین رابط میان فرد و هویت جمعی او برای بسیج، ایدئولوژی است؛ برخی نیز یک گام جلوتر از اشارات تلویحی برداشته‌اند و معتقدند که اندیشه‌ها (ایده‌ها) همواره، بخشی مهم از شرایط پیش از انقلاب‌اند و بدون ایده‌ها انقلاب‌ها وجودنخواهندداشت (اخوان‌مفرد، 1381 به نقل از اوبرشال 1985). در نظریه کرین‌برینتون، رویگردانی روشن‌فکران و تغییر بیعت آنها با نظام سیاسی مستقر، یکی از مؤلفه‌های مهم در تحلیل انقلاب‌هاست که می‌توان آن را به نقش ایدئولوژی در انقلاب تأویل‌کرد  (1385: 49). از منظر جامعه‌شناختی، ایدئولوژی جایگاهی مهم‌تر دارد و می‌توان مسیر اهمیت‌یابی آن را در نظریات انقلاب به‌دست‌داد که درادامه و در قالب چارچوب مفهومی مقاله مرورخواهدشد.

ب- چارچوب مفهومی

گلدستون به سه نسل از نظریات انقلاب اشاره‌می‌کند:

-   نسل اول، تحلیل‌های کلان مارکس، دورکیم و توکویل را دربرمی‌گیرد.

-   نسل دوم، نظریات روان‌شناختی هستند که متأثر از نظریات نوسازی به تبیین انقلاب‌ها اهتمام‌داشته‌اند

-   نسل سوم که نظریات ساختاری با تلقی علّی از تحولات را مدنظر‌دارند.

فورن به نسل چهارمی اشاره‌می‌کند که به نظریات چندسببی معروف‌اند و عوامل فرهنگی را نیز در تبیین انقلاب‌ها مدنظر قرارمی‌دهند  (اخوان‌مفرد، 1378: 236)؛ از این نسل می‌توان به اسکاچپول دوم، اریک سلبین، فورن، سیوول و متفکرانی که انقلاب ایران را تحلیل‌کرده‌اند، مانند معدل  (1382)، فرهی  (1377)، پارسا  (2004)، آبراهامیان (2008)، اخوان‌مفرد (1382)، نیکی‌کدی و منگول ‌بیات (1379) اشاره‌کرد؛ پارسا (2004:8) نیز تأییدمی‌کند که برخی متفکران در مطالعه انقلاب‌ها، بسیار بر ایدئولوژی تأکید‌دارند.[5]

اسکاچپول، متأثر از نظریه مارکسیستی، روایتی ساختارگرایانه در تعامل عوامل درونی و بین‌المللی برای انقلاب‌ها ارائه‌کرد اما تحت تأثیر انقلاب اسلامی، ناچار شد که برخی مفرو‌ض‌های نظریه خود را تعدیل و نقش ایدئولوژی در وقوع انقلاب را در مباحث خود لحاظ‌کند  (1982: 267).  سیوول در جدالی قلمی با اسکاچپول ادعامی‌کند که عوامل فرهنگی، مهم‌ترین متغیر در انقلاب فرانسه بوده‌اند  (فورن، 1382: 271). فرهی معتقد است که فعالیت‌های فرهنگی و نظام‌های معنی‌سازی و چشم‌اندازهای اجتماعی در ساختن انقلاب‌ها موجد تأثیر هستند  (همان). سلبین بر تأثیر فرهنگ، خاطره جمعی، حافظه و فرهنگ عامه در انقلاب‌های آمریکای لاتین تأکیدمی‌کند (سلبین،1382 :42)؛ دراین‌راستا کارتیه انقلاب فرانسه را تحت تأثیر اندیشه‌های روشنگری قرن هفدهم می‌داند (فورن، 1382: 275 و شجاعی‌زند، 1383: 42).

گلدستون استدلال‌می‌کند درصورتی‌که محدودیت‌های ساختاری ازمیان‌بروند، ایدئولوژی و فرهنگ، ایفای نقش محوری خود را در فرایند انقلاب آغاز‌می‌کنند (Parsa,2004: 8)؛ جان فورن نیز با مطالعه انقلاب‌های متأخر جهان سوم به این نتیجه می‌رسد که در تبیین انقلاب‌ها باید هم‌زمان و به‌طورمتعادل، ساختار و فرهنگ را لحاظ‌کنیم (فورن، 1382)؛ وی تصریح‌می‌کند «ایدئولوژی و فرهنگ، نقش محوری در جنبش انقلابی برعهده‌دارند و شکل و عمل سازمان و روابط سازمانی را ازیک‌سو و نوع عملکرد عامل احساسات و تجارب تاریخی را ازطرف‌دیگر مشخص‌می‌کند» (پناهی، 1387: 294).

با این ‌وصف، ایدئولوژی و اثر آن در ایجاد جنبش انقلابی در نزد متفکران این حوزه، مورد اجماع و پذیرفته‌شده‌است. اگرچه [میزان] توجه‌ها به ایدئولوژی، یکسان نیست و برخی آن را متغیر واسط ارزیابی‌می‌کنند و اهمیت فرعی برای آن قایل هستند، نمی‌توانند اثر آن را نادیده‌بگیرند. در این مقاله با تکیه بر جهت‌گیری‌های نظری مرورشده در این مقاله تلاش‌می‌کنیم که نقش ایدئولوژی را در جنبش انقلابی انقلاب‌های دو کشور ایران و نیکاراگوئه، بررسی و تشابه یا تفاوت آنها را از منظر ایدئولوژی تشریح‌کنیم؛ از این رهگذر شاید بتوان نقش ایدئولوژی را در انقلاب براساس نوع فرهنگ کشورها نشان‌داد؛ مدل نظری متبوع این پژوهش، مدل جان فورن درباره نقش ایدئولوژی و فرهنگ و همچنین، مفاهیم مرتبط با آنها در جنبش انقلابی است.

 

 
   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مدل پژوهش: نقش ایدئولوژی و فرهنگ در فرایند جنبش انقلابی 

(منبع: پناهی، 1387: 294)

فرض اساسی تحقیق بر این تلقی، استوار است که نقش ایدئولوژی در فرایند جنبش ‌انقلابی انقلاب‌های ایران و نیکاراگوئه، مشابه یکدیگر بوده‌است. براساس مدل پژوهش می‌توان شباهت‌های نقش ایدئولوژی را در جنبش انقلابی ایران و نیکاراگوئه در سازمان‌دهی و شبکه‌سازی، فرهنگ سیاسی مخالفت و عاملیت تاریخی ارزیابی‌کرد.

ج- روش‌ تحقیق

در نوعی تلقی کلی، روش تحقیقِ حاضر، مقایسه‌ای محسوب‌می‌شود؛ این روش برای مقاصدی متنوع مانند توصیف، طبقه‌بندی و تیپ‌شناسی، فرضیه‌آزمایی و نظریه‌سازی به‌کارگرفته‌شده‌است. توصیف و طبقه‌بندی، ابزار اصلی روش مقایسه به‌شمارمی‌آیند و دقت در آنها صحت مقایسه را تضمین‌می‌کند (Landman,2003: 4-7).

دورکیم در قواعد روش جامعه‌شناسی، معتقد است که «مقایسه، یکی از روش‌های جامعه‌شناسی نیست بلکه خود جامعه‌شناسی است» (Brewer, 2003: 22). مقایسه، روشی پایه برای استنباط در جامعه‌شناسی است که برمبنای پرسش و هدف تحقیق، به طرق مختلف قابل‌کاربست است؛ از این منظر، مقایسه را به «درونی و بیرونی (Ibid,23)، قدیم (توصیفی) و جدید (تبیینی) (Landman,2003:5)، کمّی و کیفی یا ترکیبی از آنها (Ibid, 70)» جداسازی‌کرده‌اند.

استوارت میل (1843) نوعی دسته‌بندی از انواع مقایسه به‌دست‌داده که به الگویی کلاسیک در این زمینه تبدیل‌شده‌است؛ طبق این الگو، مقایسه می‌تواند بر مطالعه‌ شباهت‌ها یا تفاوت‌های موارد مقایسه سامان‌یابد. در انتخاب موارد مقایسه باید برخی مفروض‌های تحلیل تطبیقی تأمین‌شود و لذا «موضوع» مطالعه باید در موردهای متفاوت، یکسان باشد (Landman,2003:70)؛ از این منظر، مقایسه به‌نوعی، تفکر تحقیق‌های آزمایشی را در خود نهفته‌دارد که در آنها با دست‌کاری متغیرهای مستقل، تغییرهای متغیر وابسته مطالعه‌می‌شوند. تفاوت مقایسه با آزمایش در این است که در تاریخ، امکان دست‌کاری متغیرهای مستقل وجودندارد و لذا در مقایسه نقش یک پدیده در دو جامعه‌ متفاوت، به تحلیل متغیرهای حاضر یا غایب در آنها می‌پردازند؛ این روش را شبه‌آزمایش نیز نامیده‌اند. روش تحلیل افتراق‌ها و اشتراک‌های استوارت میل را می‌توان به شکل زیر نشان‌داد:

روش تحلیل افتراق‌ها و اشتراک‌های استوارت میل

موارد

تحلیل اشتراک‌ها

تحلیل افتراق‌ها

مورد1

مورد2

موردn  ام

مورد1

مورد2

موردn  ام

مؤلفه‌ها

a

b

c

a

b

c

a

b

c

A

b

c

d

e

f

G

h

i

عامل کلیدی

x

X

فقدان x

X

x

X

نتیجه

y

Y

فقدانy

Y

y

Y

(منبع:  Landman,2003:71)

مطالعات تاریخی تطبیقی را دارای چهار مرحله است که البته تنها برای نظم‌بخشیدن به تحقیق است و به‌طورعملی، در همه موارد، قابلیت کاربست ندارد:

-   ارائه فرضیه و بسط آن، تعریف و شناسایی وقایع/ مفاهیم (که ممکن است به تبیین پدیده‌ها کمک‌کند)؛

-   انتخاب موارد (پدیده، شخص و مکان) مورد مطالعه و تعیین حوزه‌های گسترش آن برای تعیین محدوده تحقیق؛

-  کاربست روش تعبیر و تفسیر برای کشف شباهت و تفاوت؛

-   ارائه تبیین علّی برای اطلاعات جمع‌آوری‌شده.

با این توصیف، روش مقاله حاضر، مقایسه‌ای خواهدبود و مقایسه آن درنهایت، کیفی است حتی اگر از داده‌های کمّی سودجسته‌باشد؛ زیرا استدلال ما از نتایج آزمون‌های آماری استخراج‌نخواهدشد بلکه بر تحلیل ثانویه داده‌های موجود، استوار است. مقایسه‌ وضعیت‌های مشابه دو انقلاب در نقش ایدئولوژی در فرایند بسیج و تعیین هدف جنبش، مهم‌ترین راهبرد روش‌شناختی نوشته حاضر است؛ براین‌مبنا، روش مقایسه‌ این نوشته، تحلیل افتراقی است؛ با وجود تفاوت دو کشور در زمینه‌های مختلف، عامل ایدئولوژی، وجه اشتراک آنها در وقوع انقلاب، طی مقطعی، به‌طورتقریبی هم‌زمان بوده‌است.

ازآنجاکه ایدئولوژی و بسیج انقلابی، فرایندهای کمّیت‌پذیر نیستند، داده‌های موجود درباره آنها نیز کیفی و تحلیلی است و لذا بدیهی است که تحلیل‌ و تعابیر صاحب‌نظران این حوزه در مقام اطلاعات و داده‌ برای این مقاله، مطرح هستند و استدلال و نتیجه‌گیری آن نیز بر این مبنا سامان‌می‌یابد. اطلاعات مورد تحلیل به روش مطالعه‌ اسنادی و کتابخانه‌ای جمع‌آوری‌شده‌است.

د- نقش ایدئولوژی در جنبش انقلابی ایران

انقلاب ایران، منادی اثر فرهنگ، اندیشه، آرمان و ایدئولوژی در حرکت‌های جمعی و انقلاب‌های اجتماعی بوده‌است به‌طوری‌که سرسخت‌ترین ساختارگرایان در نظریه‌ انقلاب، این تأثیر را پذیرفته‌اند و پس از انقلاب ایران، ناگزیر از تعدیل مدعیات خود شده‌اند (برای نمونه ر.کSkocpol, 1982)؛ برخی فراتر از این، انقلاب ایران را موجد پارادایمی نوین در مطالعات انقلاب ارزیابی‌کرده‌اند و نظریه پردازی اخیر در باب انقلاب‌ها را متاثر از انقلاب اسلامی ایران می‌دانند(پناهی،1387،225-226).

آغاز جنبش: تعیین مقطع دقیق آغاز جنبش انقلابی، کاری دشوار است اما درخصوص انقلاب ایران، اجماعی وجوددارد که قریب به اتفاق اندیشمندان، سال 1356 را با سلسله حوادث برانگیزنده، مقطع تشدید جنبش انقلابی و شکل‌گیری بسیج انقلابی می‌دانند؛ ازجمله این رویدادها عبارت‌اند از: انتشار نامه‌های سرگشاده انتقادی از رژیم، فوت مشکوک دکتر شریعتی، برخی تحرک‌ها مانند سخنرانی و شب‌شعر مخالفان، اعتصاب‌های کارگری پراکنده، درگذشت مصطفی خمینی، انتشار مقاله اهانت‌آمیز روزنامه اطلاعات خطاب به آیت‌الله ‌خمینی و اعتراض مردم قم به این مقاله که به کشته‌شدن تعدادی و شکل‌گیری زنجیره مراسم و چهلم‌ها منجر‌شد (شجاعی‌زند، 1383 و فورن،1382، Kurzman,1996).

اغلب صاحب‌نظران برای بررسی نقش ایدئولوژی، اقشار درگیر در انقلاب ایران را از هم متمایز‌می‌کنند و معتقدند ترکیبی از طبقات و اقشار اجتماعی که چندان تجانسی با هم نداشتند، در ائتلافی همه‌گیر و در کنار هم توانستند بسیج توده‌ای گسترده‌ای را ضد رژیم شاه شکل‌دهند؛ دراین‌میان، به نقش دانشجویان، روشن‌فکران، بازاریان و طلاب و روحانیان، بیشتر تأکیدشده‌است اما نظر هریک از متفکران درخصوص میزان حضور و حمایت آنها در مقاطع مختلف، متفاوت است  (Abrahamian, 2008: 155-165; Moadel,1986:504 ).

ایدئولوژی در انقلاب ایران: جان فورن از پیشروان تلقی فرهنگی درباره انقلاب‌های جهان سوم در تحلیلی مستقل از انقلاب ایران، معتقد است که فرهنگ‌های سیاسی به‌عنوان جهت‌گیری‌های ارزشی برای تبدیل شرایط ساختاری مناسب انقلاب به عمل بسیار بااهمیت هستند. ایدئولوژی و فرهنگ به‌مثابة صافی‌هایی عمل‌می‌کنند که گروه‌ها تجربه‌های خود را درباره بی‌عدالتی از طریق آنها عبورمی‌دهند و برای اصلاح آن، خود را بسیج‌می‌کنند (1382).

فورن در ارزیابی ایدئولوژی انقلاب ایران تأکید‌می‌کند، به‌جای تشیعی یک‌دست، دست‌کم، پنج جهت‌گیری ارزشی، انتقادهای فزاینده گروه‌های مختلف را در جامعة ایران تشکیل‌می‌دهند؛ می‌توان این جهت‌گیری‌ها را با عناوین «اسلامِ مبارز آیت‌الله ‌خمینی، الهیات آزادی‌بخش و رادیکال شریعتی، اسلام لیبرال دموکراتیک بازرگان، سوسیالیسم گروه‌های چریکی (با گرایش‌های اسلامی و سکولار) و ناسیونالیسم سکولار (به شکل‌های سوسیالیستی و دموکراتیک)» نامید؛ همه این ایدئولوژی‌ها با همه عناصر مختلفی که ائتلاف انقلابی توده‌ای چندطبقه‌ای ایران را تشکیل‌می‌داد، بسیج‌شد (همان).

فورن در مقام نتیجه‌گیری تصریح‌می‌کند: بحث من، این است که انقلاب ایران، یک ناهنجاری نیست، اگرچه به‌هرحال به تأمل درخصوص علل انقلاب‌های اجتماعی در جهان سوم منجرشده‌است. علل انقلاب ایران را بایستی در «فرایندهای توسعة وابسته، سرکوب دولتی، فرهنگ‌های سیاسی مقاومت، رکود اقتصادی و بازشدن نظام جهانی» جستجوکرد که دلایل انقلاب‌های موفق مکزیک، کوبا و نیکاراگوئه بودند(فورن،1382؛536) ؛ یکی از درس‌هایی که می‌توان از این انقلاب گرفت، نیاز به توجه برابر به ساختار اجتماعی و دولت، عامل ذهنی و شرایط عینی و فرهنگ همراه با اقتصاد سیاسی است (فورن،1382، 584).

ایدئولوژی و بسیج: از تحلیلگران درگیر انقلاب ایران، مهدی ‌بازرگان تأکید‌می‌کند که اعضای طبقة متوسط شهری، به‌خصوص دانش‌آموزان و دانشجویان جوان دانشگاه‌ها، بیشترین شرکت‌کنندگان بودند؛ پس از آنها بازاری‌ها بودند  (صنعتگران و پیشه‌وران)، مغازه‌داران و کارمندان دولت که تعدادشان نیز زیاد بود؛ کارگران و دهقانان شرکت‌کننده کمترین جمعیت را تشکیل‌می‌دادند؛ طلاب و روحانیان نیز حضورداشتند اما با توجه به تعداد کل آنها در جامعه، حضورشان کم بود؛ زنان و جوانان... حضورداشتند (بازرگان،1363؛39).

 اشرف و بنوعزیزی، انقلاب را به پنج مقطع تقسیم‌می‌کنند که هر مقطع، بازیگران و شیوة مبارزة خودش را دارد:

مرحلة اول (آغازین) از ژوئن تا دسامبر 1977، دورة بسیج مسالمت‌آمیز توسط دانشجویان و روشن‌فکران؛ دورة دوم، دورة شورش‌های دوره‌ای از ژانویه تا ژوئیه 1978 که علما و بازاریان نیز درگیر بودند؛ دورة سوم، دورة تظاهرات توده‌ای اوت و سپتامبر که علاوه‌بر طبقات بالا، طبقة متوسط شهری و طبقات حاشیه‌ای نیز [در آن] شرکت‌کردند؛ دورة چهارم، در پاییز 1978 دورة تظاهرات کارگران حرفه‌ای و کارگران غیرحرفه‌ای بود و دوران حاکمیت دوگانه از دسامبر 1978 تا فوریه 1979 که در آن، همة این طبقات ضد شاه، متحد شدند (Ashraf & BanuAzizi,1985,P4-9).

میثاق پارسا در تحلیلی دقیق‌تر، اقشار مختلف را براساس مؤلفه‌های ایدئولوژیک آنها تشریح‌کرده، تلاش‌می‌کند که جایگاه نهادی و اجتماعی اقشار را با درک آنها از ایدئولوژی متبوع پیونددهد؛ «یک تحلیل قانع‌کننده از نقش ایدئولوژی باید نشان‌دهد که کنشگران از مدعیات ایدئولوژی آگاهی‌داشته‌اند و از آن حمایت‌می‌کرده‌اند؛ بنابراین تحلیل ایدئولوژی معارضان نمی‌تواند جانشین فهم ایدئولوژی گروه‌های فعال در جریان منازعه انقلابی شود.

اگر در موقعیتی، گروه‌های معارض متنوعی در زمان اقدام به عمل و مطالبات خاص وجودداشته‌باشد، دیگر نمی‌توانیم نتایج حاصل را به ایدئولوژی منتسب‌کنیم. تحلیل ایدئولوژی باید مطالبات و ایدئولوژی همه عاملان اجتماعی اصلی را درنظر‌بگیرد؛ ‌علاوه‌براینکه دیدگاه‌هایی که ایدئولوژی را قدرت مطلق و عامل اصلی در انقلاب محسوب‌می‌کنند، در فهم ریشه‌های اجتماعی ایدئولوژی و نسبت آن با ساختارهای اجتماعی شکست‌می‌خورند (Parsa, 2004: 9).

پارسا در مقایسه انقلاب‌های ایران و نیکاراگوئه به این نتیجه می‌رسد که نقش ایدئولوژی در انقلاب، در تعامل با مؤلفه‌هایی مانند سازمان‌دهی و فضای فرصت سیاسی تعیین‌می‌شود و البته نوع ایدئولوژی نیز به‌طورمتقابل، میزان سازمان، شبکه و اقدام به عمل را متأثر‌می‌کند؛ «البته ورود گروه‌ها به ائتلاف اعتراضی، پس بعد از چند حلقه واسط به ایدئولوژی پیوندمی‌خورد؛ از این منظر، اعتقاد بر این است که در بروز فرصت اعتراض، گروه‌های سازمان‌یافته،بیشتر برای اقدام ‌جمعی ضد دولت، امکان و آمادگی‌دارند و گروه‌های دارای ایدئولوژی انسجام‌بخش، سلطه‌ستیز و مبارزه‌جو، گروه‌هایی هستند که در مبارزه پیشروند» (Ibid,99 ).

از این منظر، پارسا، گروه‌های دارای ایدئولوژی را سازمان‌یافته‌تر، دارای هدف و برنامه ارزیابی‌می‌کند و معتقد است که گروه‌های دارای ایدئولوژی و سازمان، نقشی فعال‌تر در جنبش انقلابی ایران برعهده‌داشتند اما اقبال از آنها به شرایط اجتماعی وابسته بود؛ در این معنا مورد دانشجویان را به‌عنوان گروه عمده‌ عاملان اجتماعی بررسی‌می‌کند و می‌گوید: «برای نمونه، ایدئولوژی‌هایی مانند مارکسیسم، ناسیونالیسم، سوسیالیسم و قرائت‌هایی مختلف از اسلام در میان دانشجویان ایرانی رواج‌داشت. سازمان‌دهی سیاسی، نقشی بسیار مهم در امیدبخشی به دانشجویان و ایدئولوژی آنها ایفامی‌کرد. در دهه 1940 و اوایل دهه 1950، ایدئولوژی ملی‌گرایانه و سوسیالیستی در میان دانشجویان غلبه‌داشت و دانشجویان، حول این دو جبهه به دو جریان تقسیم‌شده‌بودند. درپی سرکوب منتهی به کودتای 1953، نفوذ حزب توده در میان دانشجویان به‌شدت کاهش‌یافت و دانشجویان مارکسیست به جبهه ملی دوم پیوستند اما سرکوب‌های سیاسی سال 1963 به گرایش برخی دانشجویان و روشن‌فکران به سمت ایدئولوژی اسلام منجرشد» (Ibid,102).

وی درادامه، به چگونگی توجه و تأکید بر اسلام به‌عنوان ایدئولوژی انقلاب اشاره‌می‌کند و گرایش روشن‌فکران به اسلام را به دلیل گستردگی مدعای این ایدئولوژی و استفاده از نمادهای سوسیالیستی می‌داند: «در این سال‌ها گروهی کوچک از دانشجویان، از جامعه اسلامی و سیاست‌های آیت‌الله خمینی و گروهی بزرگ‌تر، از اسلام سوسیالیستی مجاهدین حمایت‌می‌کردند. مجاهدین، ماتریالیسم تاریخی و مناسبات طبقاتی جامعه را پذیرفته‌بودند و قرینه آن را در اسلام جستجومی‌کردند. مبنای فکری مجاهدین، نوشته‌ها و سخنرانی‌های علی شریعتی بود. برخلاف انتظار، موفقیت مجاهدین در دانشگاه، دولت مستعجل بود و سرکوب و دستگیری سران آنها موقعیتشان را در دانشگاه ناپایدار‌کرد. دانشجویان چپ، در صف مقدم مبارزه با رژیم شاهنشاهی بودند اما در پاییز 1977 با وعده فضای باز شریف‌ امامی، دانشجویان مذهبی حامی امام خمینی، همدیگر را پیدا و جبهه اسلامی را در دانشگاه‌ها تقویت‌کردند؛ بسیاری از این دانشجویان، افرادی غیرسیاسی بودند که از شهرهای کوچک آمده‌بودند و هنوز با سایر دانشجویان ارتباط‌نداشتند» (Ibid, 99-107)؛ بااین‌همه پارسا معتقد است «ناگفته نبایدگذاشت که در میان دانشجویان، ایدئولوژی سکولار سوسیالیستی در جریان مبارزه انقلابی آشکارا هژمونی‌داشت» (Ibid, 107).

دراین‌راستا، پارسا در کنار بررسی نقش دانشجویان و ایدئولوژی آنها در جنبش انقلابی ایران، روحانیان و نقش آنها را نیز ارزیابی‌می‌کند؛ در این معنا وی معتقد است که روحانیت، نیروی اینرسی و حافظ نظم موجود و عامل بازتولید آن است. در ایران، جز اقلیتی محدود از روحانیان سطح پایین، دیگران از انقلاب حمایت‌نمی‌کردند؛ ‌علاوه‌براینکه روحانیت عالی‌رتبه، مخالف انقلاب محسوب‌می‌شدند و امام خمینی به دلیل مخالفت آشکار با شاه و سازش‌ناپذیری، مشهور شد (Parsa, 2004: 131).

به‌جز پارسا، کسانی دیگر نیز درهمین‌راستا معتقدند که طرف‌داری توده‌ مردم از امام خمینی نه به دلیل علایق دینی بلکه به دلیل مواضع فراگیر امام خمینی در تأکید بر استقلال، آزادی و عدالت بوده‌است؛ برخی، این گروه را به نادیده‌انگاشتن عمدی نقش دین در انقلاب ایران متهم‌می‌کنند و این متفکران را اقلیتی کوچک توصیف‌می‌کنند (ن.ک به شجاعی‌زند، 1383،54-58).

به‌نظرمی‌رسد، اجماع متفکران بر سر اولویت ایدئولوژی اسلام در فرایند جنبش انقلابی ایران است چنان‌که منصور معدل در کتاب طبقه، سیاست و ایدئولوژی در انقلاب ایران معتقد است، ایدئولوژی، نقشی مهم را در بسیج توده‌ها ضد رژیم پهلوی ایفاکرده‌است؛ وی، ایدئولوژی مسلط در انقلاب ایران را متأثر از گفتمان اسلام انقلابی می‌داند و معتقد است «گفتمان اسلامی-انقلابی، نوعی گفتمان از پیش موجود در نظریه‌ سیاسی شیعه نبود که گروه‌ها از آن، ضد شاه استفاده‌کنند بلکه کسانی مانند آیت‌الله خمینی، آل‌احمد و شریعتی، این ایدئولوژی را مطرح‌کردند که واکنشی به سرکوب سیاسی دولت بود؛ این افراد در ایجاد تصویری از جامعه‌ ‌اسلامی جایگزینِ وضع‌موجود، نقشی مهم ایفاکردند» (معدل، 1382: 67).

معدل از این موضع فراترمی‌رود و در بررسی انقلاب ایران، ایدئولوژی را به‌عنوان متغیری مستقل مطرح‌می‌کند؛ وی استدلال‌می‌کند که اگرچه سرمایه‌گذاری خارجی و برنامه‌های دولت، آثاری زیان‌بار بر بازاریان و کارگران داشت، این دو طبقه، به‌طورذاتی انقلابی نبودند؛ او معتقد است، این ایدئولوژی انقلابی شیعی بود که نارضایتی‌های اجتماعی را به بحران انقلابی مبدل‌ساخت (معدل، 1382: 78 تا 90). اسکاچپول با اذعان به نقش ایدئولوژی اسلامی در انقلاب ایران، ناگزیر شد، نظریه‌ انقلاب خود و مدعیات آن را بازاندیشی‌کند؛ او در مقاله «دولت رانتیر و اسلام شیعی در انقلاب ایران» می‌گوید:

[انقلاب ایران] «آشکارا عقاید پیشین من درخصوص علل انقلاب‌های اجتماعی را مورد چالش قرار داد. سه مشکل بارز، فوری به ذهن می‌رسد: اول، به‌نظرمی‌رسد، انقلاب ایران به‌طورصرف محصول روند فوق‌العادة پرشتاب نوسازی بوده‌است؛ دوم، برخلاف روال معمول تاریخ انقلاب‌ها، پلیس و ارتش شاه در روند انقلابی بین سال‌های 1977 و اوایل 1979 بدون هیچ‏گونه شکست نظامی در جنگ خارجی و بدون هیچ‏گونه فشاری از خارج که رژیم شاه را تضعیف‌کند و تضاد میان رژیم و طبقات مسلط را افزایش‌دهد، بی‌اثر شده‌بودند؛ سوم، اگر انقلابی وجودداشته‌باشد که جنبشی اجتماعی توده‌ای با هدف ازبین‌بردن رژیم قدیمی، آن را آگاهانه ساخته‌باشد، آن انقلاب، انقلاب ایران است...؛ انقلاب آنان به‌طورصرف نیامد، بلکه آگاهانه و به‌طورمنسجم ساخته‌شد»  (1982: 267).

اسکاچپول با اذعان به ساخته‌شدن انقلاب ایران، نقش ایدئولوژی را در شکل‌گیری آن تصریح‌می‌کند و معتقد است که ایدئولوژی‌هاى وارداتى نمى‏توانند در شکل‌گیرى انقلاب‌ها نقشى ایفاکنند؛ تشیع، قرن‌ها در تاریخ ایران ریشه‌دوانده‌بود و بدین سبب، پذیرش تفسیرى نو از آن ازسوى مردم، بسیار راحت ‏بود (هادیان،1377،486).

منگول بیات، معتقد است که به‌رغم تحولات عقیدتی از زمان مشروطه در ایران، اندیشه‌ پرستش شخصیت امام غایب دست‌نخورده باقی ماند. روشن‌فکرانی مانند آل‌احمد و شریعتی، اسلام را در مقام ریشه و اصل جامعه ایران مطرح‌می‌کردند و امام خمینی، امامت را از عنصر غم‌انگیزش منتزع‌کرد و آن را در مقام یک الگوی قابل‌تحقق حکومت اسلامی مطرح‌کرد. فقیه امام خمینی مدعی اقتدار کامل به نیابت از امام است و وظیفه‌اش احیای حاکمیت قانون اسلامی است؛ ازاین‌رو، تفاسیر جدید از اسلام ازسوی روشن‌فکران و امام خمینی، آن را به ایدئولوژی‌ای حرکت‌آفرین برای تغییر بنیادین تبدیل‌کرد (بیات، 1379).

نیکی آرکدی، انقلاب ایران را در امتداد حرکت‌های احیاگرانه در جهان اسلام ارزیابی‌می‌کند و معتقد است، باوجوداینکه حرکت احیاگرانه ایران که با گروه کوچک فداییان اسلام آغازشد، در آغاز چندان نیرومند نبود و انتظار حرکت عمیق از آنها نمی‌رفت، امتداد همین حرکت بود که با رهبری امام خمینی، تنها حرکت احیاگرانه پیروز در جهان اسلام را شکل‌داد و امروزه آغازگران احیاگری اسلامی، تنها در ایران قدرت را دردست‌دارند؛ وی، مهم‌ترین عوامل پیروزی این حرکت را غیرمتمرکزبودن نسبی ایران در دوره پیش از پهلوی، درآمد مستقل علما و کنترل آنها بر مالیات‌های مذهبی، استقرار علمای بزرگ شیعه در خارج از ایران و پیوند تنگاتنگ علما با طبقات بازاری می‌داند؛ خصلت ضدامپریالیستی احیاگری اسلامی در ایران و جاذبه‌ این حرکت، تاکنون باقی مانده‌است (کدی، 1379 :46 تا 52).

در تطبیق مدل نظری مقاله با وضعیت ایران، براساس تحلیل‌های موجود می‌توان‌گقت که ایدئولوژی شیعه به عنوان فرهنگی سیاسی مقاومت در انقلاب ایران، مطرح شد؛ این ایدئولوژی به‌واسطه قدمت و درهم‌تنیدگی آن با فرهنگ در ایران و شبکه‌‌ای گسترده که در سطح ملی و از طریق مساجد ترویج‌می‌شد، به گفتمان فرهنگی غالب بدل‌شد و توانست گروه‌های مختلف را در کنار هم بنشاند و به سمت هدف نهایی معطوف‌کند.

قرائتی نوین که امام خمینی و دکتر شریعتی از شیعه ارائه‌دادند، آن را به تجارب تاریخی پیوندزد و از آن، نقشه راه و عامل حرکت و هیجان بیرون‌آورد؛ دراین‌میان، برخی رویکردها نقش ایدئولوژی دینی و شیعه را در جنبش انقلابی ایران باتردید می‌نگرند اما به‌نظرمی‌رسد، در تحلیل نهایی، ایدئولوژی شیعی را مسلط ارزیابی‌می‌کنند ازآن‌جمله، پارسا، روحانیان را حافظ وضع موجود و ضد انقلاب ارزیابی‌می‌کند و دانشجویان سکولار را پیشرو دانشجویان انقلابی محسوب‌می‌کند اما خود وی تصریح‌می‌کند که همه‌گیرشدن ایدئولوژی شیعه به‌واسطه تفسیر فراگیر امام خمینی اتفاق‌افتاد؛ این حکم ازسویی پیشروبودن ایدئولوژی اسلامی را تأیید‌می‌کند و ازطرفی به نقش امام خمینی در این فرایند صحّه‌می‌گذارد.

ه- نقش ایدئولوژی در جنبش انقلابی نیکاراگوئه

نیکاراگوئه تا پیش از سال 1821، جزء امپراطوری مکزیک بود؛ در سال 1822 به عضویت فدراسیون کشورهای آمریکای لاتین درآمد و در سال 1838 به استقلال دست‌یافت؛ دو دهه پس از استقلال، اختلاف‌های داخلی میان دو گروه «لیبرال و محافظه‌کار»، نتایجی زیان‌بار بر پیکر نیکاراگوئه تحمیل‌کرد؛ در سال 1855 با اوج‌گیری این اختلاف‌ها، لیبرال‌ها از یک تبعه آمریکایی به نام ویلیام‌واکر دعوت‌کردند که مداخله‌کند؛ واکر پس از پیروزی (1856)، برخلاف میل لیبرال‌ها، خود را رئیس‌جمهور نیکاراگوئه نامید و آمریکا هم از این اقدام حمایت‌کرد. واکر به اقدام‌هایی توسعه‌طلبانه و غیرانسانی دست‌زد و در سال 1860 در نزدیکی «تگوسیگالپا» پایتخت «هندوراس» تیرباران‌شد (صالحی، 1364 :32 تا 34).

پس از واکر، محافظه‌کاران، قدرت را به‌دست‌گرفتند و تا 1893، حکومتی به‌نسبت صلح‌آمیز برقرارکردند. در 1893 با انتخاب خوزه سانتوس زلایا به ریاست‌جمهوری، برتری محافظه‌کاران به‌پایان‌رسید. زلایا تا سال 1909 بر نیکاراگوئه حکومت‌راند؛ وی در سال‌های پایانی حکومتش، پای ژاپنی‌ها را برای احداث یک کانال به نیکاراگوئه کشید؛ ازاین‌رو، آمریکا محافظه‌کاران را به شورش تشویق‌کرد و به بهانه حمایت از شورشیان، نیروهای نظامی خود را به بندر «بلوفیلدز» واقع در ساحل شرقی گسیل‌داشت؛ زلایا مجبور شد که استعفادهد و یک سال بعد، محافظه‌کاران به‌قدرت‌رسیدند و در پناه حمایت‌های آمریکا، تا 1932 میلادی بر نیکاراگوئه حکومت‌راندند (صالحی، 1364: 34 و 35).

اختلاف‌های داخلی در اواخر حکومت محافظه‌کاران، کشور را به‌آشوب‌کشاند و ساموزا پس از کودتایی در سال 1937 به ریاست‌جمهوری رسید و تا 1979 (پیروزی ساندینیست‌ها) همراه دو پسرش بر این مملکت حکومت‌راند. پس از ساموزا، پسرش لوئیز ساموزا گارسیا تا 1963 و پس از لوئیز، برادر دیگرش آناستازیو ‌ساموزا ‌گارسیا تا 1979 رئیس‌جمهور نیکاراگوئه شدند. خانواده ساموزا هر سه مستبد بودند و روش حکومتی آنها بر دو رکن استوار بود: اول، جلب همکاری موافقان (کلیسا، زمین‌داران بزرگ و سرآمدان صنعت و تجارت) و دوم، توسعه روابط دوستانه با آمریکا (Baracco,2005: 25-28).

خانواده ساموزا امپراطوری خود را در بخش‌های مهم اقتصادی گسترش‌دادند و ثروتی هنگفت برای خود اندوختند. انحصارگرایی اقتصادی، تمرکز قدرت را الزامی‌می‌کرد و این دو روند همدیگر را تشدیدکردند تا خاندان ساموزا به دیکتاتوری، مشهور شوند؛ این دو روند متناظر ازسویی، بورژوازی را از حکومت دورمی‌کرد و اسباب بیگانگی آنها را فراهم‌می‌ساخت و ازطرفی به ازهم‌گسیختگی دولت و نخبگان و نفوذ دولت خارجی منجرمی‌شد.

ساختار اجتماعی جامعه کشاورزی نیکاراگوئه و ترکیب طبقاتی آن، دستخوش تغییر ‌شد و نابرابری و شکاف درآمد به حد بحرانی رسید. جمعیت بخش کشاورزی از 60 درصد در سال 1960 به 44 درصد در سال 1977 کاهش‌یافت؛ مالکیت زمین و توزیع درآمد، هر دو بسیار نابرابر بودند. در سال 1978 درآمد سرانه 50 درصد تحتانی جمعیت به‌طورمتوسط 256 دلار بود. رقم بیکاری در سطح کشور،22 درصد و در روستاها بیش از 35 درصد بود و در بعضی از فصول سال به بیش از 50 درصد می‌رسید؛ همچنین نرخ بی‌سوادی در نیکاراگوئه، نزدیک به 50 درصد و این رقم در مناطق روستایی به 70 درصد بالغ‌می‌شد. به دلیل پایین‌بودن سطح بهداشت عمومی از هر 100 کودک، 42 نفر پیش از رسیدن به 5‌سالگی می‌مردند؛ به‌علاوه، گارد ملی بی‌رحم و سرکوبگری طی دهه‌های 1960 و 1970 به‌‌طورمستقیم تحت کنترل آناستازیو ساموزا، مسئولیت مناسبات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حاکم بر نیکاراگوئه را برعهده‌داشت (فورن ،1375: 239).

آغاز جنبش: بدین‌ترتیب، الگوی توسعه وابسته و دولت سرکوبگر و بسته‌ نیکاراگوئه، فرهنگ‌های سیاسی مقاومت گوناگونی را طی دهه‌های 1960 و1970 به فعالیت واداشت؛ مهم‌ترین آنها جبهه ملی آزادی‌بخش ساندنیستی نیکاراگوئه[6] (FSLN) بود. ایدئولوژی جبهه ملی آزادی‌بخش ساندنیستی نیکاراگوئه ازسوی کارلوس‌فونسکا آمادور[7] بنیان‌گذاری‌شد و تحت تأثیر نوشته‌ها و تحلیل‌های وی رشدکرد و نُضج‌گرفت. فونسکا از پایه‌گذاران حزب سوسیالیست نیکاراگوئه[8] (PSN)، متفکر و تحلیلگر تاریخ،  دلباخته ساندینو و حرکت‌های ملی‌گرایانه‌ آمریکای لاتین بود. فونسکا و دیگر اعضای اولیه حزب سوسیالیست و همچنین جبهه آزادی‌بخش، همگی دانشجو بودند و فعالیت‌های سیاسی خود را از دانشگاه و با انتشار نشریه (که به محملی برای انتقاد از دیکتاتوری ساموزا تبدیل‌شد) و تشکیل انجمن‌های سیاسی آغازکرده‌بودند (Baracco,2005: 61).

در همین دوران دانشجویی در دانشگاه بود که فونسکا خواندن آثار ساندینو را آغازکرد اما در این دوران و دهه 1950، او هنوز به افکار مارکسیستی بیشتر گرایش‌داشت. افکار سوسیالیستی و مارکسیستی حزب سوسیالیست، تحت تأثیر جریان‌های مسکو هرچه بیشتر به کمونیسم گرایش‌پیدا‌می‌کرد. هم‌زمان با تشدید سیاست‌های ضدکمونیستی ساموزا، افکار سوسیالیستی هسته دانشجویی تقویت‌شد و عضوگیری در دانشگاه‌ها را آغازکرد.

در سال 1959، تعدادی از اعضای نظامی حزب و برخی چریک‌های کوبایی، هسته اولیه ارتش آزادی‌بخش ملی نیکاراگوئه را بنانهادند و برای حمله نظامی به دیکتاتوری ساموزا آماده شدند اما ارتش هندوراس، به آنها هجوم‌آورد و شکست سختی را متحمل شدند؛ تعدادی از افراد کشته‌شدند و فونسکا به‌شدت مجروح شد (Ibid: 62).

فونسکا همچنان بر عقاید ارتدکس خود از سوسیالیسم باقی ماند و به آینده انقلاب نیکاراگوئه دلگرم بود و مانند ساندینو و چه‌گوارا به انقلاب توده‌ها امیدوار بود. با توجه به شرایط ساختاری نیکاراگوئه، فونسکا دهقانان را همان توده‌های انقلابی می‌دانست اما دانشجویانی مانند خود و کارگران را نیز ازنظردورنمی‌داشت؛ در این زمان، جنبش مردمی کوبا به رهبری فیدل کاسترو، پیروز شد و برق امیدی در دل فونسکا و یارانش پدیدآورد. فونسکا به چه‌گوارا به‌طورروزافزون اعتقادپیدامی‌کرد و می‌پنداشت که این اصلٍ چه‌گوارا را سرلوحه برنامه‌های خود قراردهد که شرایط عینی انقلاب سوسیالیستی باید با شرایط ذهنی انقلاب جایگزین‌شود تا براساس آن، میزان آمادگی برای انقلاب در هر کشور سنجیده‌شود (Baracco,2005: 63).

ایدئولوژی در انقلاب نیکاراگوئه: در این دوران، فونسکا به مطالعات خود درباره ساندینو و نسبت آن با شرایط ساختاری و تاریخی نیکاراگوئه ادامه‌داد و نتیجه‌گرفت که با استفاده از میراث ضدامپریالیستی ساندینو و اندیشه‌های ملی‌گرایانه وی در نیکاراگوئه، شرایط استثنایی برای انقلاب در این کشور فراهم است؛ به همین دلیل در زمان تشکیل جبهه آزادی‌بخش، فونسکا پیشنهادکرد که نام ساندینو به ابتدای جبهه افزوده‌شود؛ سرانجام فونسکا تحت تأثیر اندیشه‌های ساندینو، از تلقی ارتدکس، از سوسیالیسم رها شد؛ به‌خصوص اینکه توانسته‌بود از راست‌آیینی حزب سوسیالیست درخصوص شرایط عینی انقلاب رها شود زیرا جایگزین چه‌گوارایی و تأکید بر شرایط ذهنی را دریافته‌بود؛ به‌علاوه، وی مشی ساندینو و چه‌گوارا را درباره مبارزه مسلحانه به‌واسطه شرایط موافق سیاسی، جفرافیایی و تاریخی نیکاراگوئه، بر نظریه علمی عام انقلاب سوسیالیستی مرجح می‌دانست؛ افزون‌بر همه اینها فونسکا قصدداشت، از «منبع انباشته آگاهی ملی» در مقام ایدئولوژی انقلابی که با شرایط نیکاراگوئه موافق‌تر بود، تا جایی که امکان‌دارد، استفاده‌‌کند؛ فعالیت‌های او، دو نتیجه را دربر‌داشتند: اول اینکه سیاست ملی‌گرایانه و ضد‌امپریالیستی ساندنیستی می‌توانست مانیفست اراده‌ ملی نیکاراگوئه باشد و دوم اینکه برچسب مارکسیسم برای جبهه آزادی‌بخش می‌توانست در خدمت این هدف قرارگیرد؛ بااین‌همه، برچسب مارکسیستی جبهه آزادی‌بخش برای مردم نیکاراگوئه بیگانه بود و او در تلاش بود که مارکس را با ملی‌گرایی ضدامپریالیستی آشتی‌دهد؛ ازاین‌رو فونسکا به پیروی از ماریاتگو،[9] مارکسیست پرویی، ساندینو را به‌عنوان یک اسطوره انقلابی برای مردم نیکاراگوئه معرفی‌کرد و براین‌اساس بود که جبهه آزادی‌بخش، ساندینو را در مقام «نقشه راه» تلقی‌می‌کردند (Baracco,2005: 64).

شخص ساندینو در سال‌های پایانی دهه 1920 در قالب ملی‌گرایی خرده‌بورژوازی ملهم از نوعی ایدئولوژی آرمان شهری سوسیالیستی و معنویت‌گرا با الیگارشی حاکم بر نیکاراگوئه و آمریکایی‌ها به مبارزه برخاست اما این ملی‌گرایی در جریان مبارزات چریکی او و یارانش، به‌نحوی فزاینده رادیکال‌شد. ارتش ساندینو از معدنچیان، دهقانان، کارگران و مردم بومی تشکیل‌شده‌بود؛ بعدها جبهه ملی آزادی‌بخش ساندیست‌ها با جرح و تعدیل این ایدئولوژی، کارگران، فقرای شهری و بورژوازی ورشکسته را نیز اضافه‌کردند و توانستند ائتلافی گسترده در نیکاراگوئه به‌وجو آورند. از دهه 1960، به دلیل فقر شدید عمومی، فشار مردم بر کلیساها به‌منظور حمایت از بیچارگان افزایش‌یافت و آرام‌آرام، مقام‌های پایین کلیسا به حمایت از مردم پرداخته، پدیده‌ای به نام الهیات رهایی‌بخش پدیدآمد (فورن، 1375: 240).

ایدئولوژی و بسیج: با تکیه بر همین پیشینه، فونسکا با طرح اندیشه انسان جدید برپایه افکار ساندنیستی، کلیسا را نیز به تکاپو واداشت تا اندیشه انسان دیگرسان سنت‌پل را براین‌اساس بازخوانی‌کند و کلیسا را از حامی وضع موجود به مخالف دیکتاتوری تبدیل‌‌سازد؛ بدین‌ترتیب، جبهه آزادی‌بخش به‌رغم تضادهای اولیه با اندیشه کاتولیسیسم، مسیحیت کاتولیک را با مارکسیسم و ساندنیسم جمع‌کرد و رهبری ایدئولوژیک نیکاراگوئه را به‌دست‌گرفت (Brentlinger,1995:142) و این‌گونه، کارگزاران و کشیشان کلیساها به ساندیست‌ها، نزدیک‌ و پناهگاه مردم در مقابل فقر و استبداد شدند؛ بنابراین بخش‌هایی از طبقات متوسط و پایین جمعیت نیز ملهم از الهیات رهایی‌بخش (که از نظر مذهبی توجه ایشان را جلب‌می‌کرد و زمینه را برای پذیرش رهبری و ابتکارهای ساندیست‌ها ازسوی بسیاری فراهم‌می‌ساخت) به جنبش انقلابی پیوستند؛ با این وصف، ایدئولوژی ساندنیست‌ها طیفی از بورژوازی ملی که از سیاست‌های اقتصادی دولت به‌ستوه‌آمده‌بود، ناسیونالیست‌های ضدآمریکا، توده‌ فقیر شهری، دانشجویان، دهقانان و کارگران را دربرمی‌گرفت.

می‌توان‌گفت که تراوش‌های فکری فونسکا که با هوشمندی شرایط تاریخی و سیاسی نیکاراگوئه را درک‌کرده‌بود، امکان رهبری جبهه آزادی‌بخش را در انقلاب 1979 فراهم‌آورد؛ از این منظر، انقلاب ساندنیستی، چیزی بیشتر از نوعی الهام فکری به فونسکا بدهکار است. تسلط اندیشه ساندنیست‌ها بر انقلاب نیگاراگوئه در آگاهی آنها از نیاز مردم به هویت ملی برای بسیج ضد ساموزا ریشه‌داشت؛ ‌علاوه‌براینکه فونسکا در کنار تحریک حس ناسیونالیسم، اندیشه‌های مارکسیستی را نیز با نیاز تاریخی مبارزه با امپریالیسم در نیگاراگوئه سازگارکرد و احساس‌های ضدامپریالیستی را با نوعی انقلاب سوسیالیستی قابل‌تحقق معرفی‌کرد.

با این وصف می‌توان‌استدلال‌کرد که ایدئولوژی انقلابی جبهه آزادی‌بخش، نقشی تعیین‌کننده در انقلاب نیکاراگوئه ایفاکرد. بسیج گسترده اقشار مختلف اجتماعی، جهت‌دهی به مطالبات متنوع و استفاده از ذخایر نمادین در تاریخ نیکاراگوئه، انطباق ملی‌گرایی با مارکسیسم و همسازکردن همه اینها با شرایط روز نیکاراگوئه، از مواردی است که در غیاب ایدئولوژی جبهه آزادی‌بخش امکان‌نداشت، محقق شود.

از منظر نسبت ایدئولوژی و جایگاه اجتماعی حاملان آن بایدگفت که در نیکاراگوئه نیز دانشجویان و روشن‌فکران در مبارزات انقلابی پیشرو بودند. دانشجویان، طی منازعات داخلی سال‌های 1944 تا 1948، 1959 تا 1961 و 1970 تا 1979 تحربیات تشکیلاتی و مبارزاتی بسیار به‌دست‌آورده‌بودند به‌طوری‌که برخی از سیاست‌مداران و رهبران مطرح مقاومت از میان دانشجویان سربرآوردند.

طبیعت دولت در نیکاراگوئه ازجمله تمرکزگرایی و طرد افراد غیرخودی باعث ‌شد که دانشجویان به سمت ایدئولوژی رادیکال معطوف به تغییر بنیانی جامعه و دولت سوق‌داده‌شوند؛ همچنین،راهبرد توسعه دولت و افزایش نابرابری، استعداد گرایش به سوسیالیسم را در دانشجویان بیدارکرد ‌علاوه‌براینکه مشی نظامی دولت و سرکوب مخالفان، بر شمار طرف‌داران مبارزه مسلحانه افزود؛ مداخلات دولت در اقتصاد نیز، بورژوازی را از او دورکرد و ازطرفی، وابستگی شدید دولت ساموزا به آمریکا، احساس‌های ملی‌گرایانه مخالفان را نیز تشدیدکرد (Parsa, 2004: 108)؛ حتی پیوند میان کلیسا و جنبش ساندنیست‌ها از تحرک‌های دانشجویان منشأگرفت زیرا جنبش جوانان کلیسا که عمده اعضای آن دانشجویان بودند، در ورود کلیسا و کشیشان به مبارزه انقلابی، نقشی ماندگار ایفاکردند و بعدها جنبش انقلابی کلیسا را بنیان‌گذاشتند که پس از زمین‌لرزه 1972 با جبهه آزادی‌بخش، ارتباط برقرارکردند و به ساندنیست‌ها پیوستند (Ibid).

اگر مجاز باشیم نقش ایدئولوژی را در جنبش انقلابی نیکاراگوئه در یک عبارت خلاصه‌کنیم، «نقشه راه» بهترین توصیف این فرایند است زیرا ازسویی مسیر حرکت و هدف را تعیین‌کرده، ازطرفی توانسته ائتلافی فراگیر در میان اقشار مختلف ایجادکند. در پایان باید به این نکته اشاره‌کنیم که ایدئولوژی ساندنیستی نیکاراگوئه، در تاریخ این کشور ریشه‌داشته‌است و نمادهای جمعی در مقام حلقه اتصال مردم این کشور عمل‌کرده‌اند، اگرچه بازتفسیر آنها ازسوی فونسکا برای حرکت‌آفرینی و ایجاد اجماع ضد دیکتاتوری ساموزا نباید از نظر دور بماند.

نتیجه‌گیری

انقلاب‌های ایران و نیکاراگوئه به فاصله چند ماه از هم در سال 1979، گونه‌ا‌ی جدید از انقلاب‌ها را معرفی‌کردند که طبق سنت فکری و تاریخی در این حوزه، نظریات پیش از خود را به چالش دچار‌کرده، موجی جدید از نظریات را در باب انقلاب پدیدآوردند.

فورن (1999) از طریق بازخوانی انقلاب‌های اجتماعی و نظریات مربوز به این انقلاب‌ها تأکید‌می‌کند؛ نظریه‌ا‌ی جدید برای توضیح این انقلاب‌ها ضروری است (Foran,227) و مجموعه‌ای از انقلاب‌های دهه‌های 1960 و 1970 میلادی را انقلاب‌های جهان سوم می‌نامد و تصریح‌می‌کند «اگرچه سایر متفکران ازجمله اسکاچپول و فرهی، عناصری مانند دولت یا فرهنگ را در توضیح این انقلاب‌ها برجسته‌کرده‌اند، به نظر من، هر ک از این انقلاب‌ها پنج عامل مشترک داشته‌اند: 1- توسعه وابسته؛ 2- دولت سرکوبگر شخص‌محور؛ 3- فرهنگ سیاسی مقاومت؛ 4- رکود اقتصادی و 5- فضای باز جهانی» (Ibid,228)؛ درمیان‌این، عوامل فرهنگ سیاسی مقاومت به ایدئولوژی انقلابی اشاره‌دارد؛ واقعیت، این است که ایدئولوژی در کنار عوامل ساختاری وقوع انقلاب، نقشی مهم برعهده‌دارد.

پارسا (2004) در مقایسه انقلاب ایران و نیکاراگوئه معتقد است «ساختار اجتماعی این کشورها براساس وفاق ایدئولوژی ساخته‌نشده‌بود» (Parsa,288) لذا می‌توان‌نتیجه‌گرفت که ایجاد بسیج در این کشورها به نوعی ایدئولوژی فراگیر نیازداشته‌است؛ البته تفاوت‌های طبقاتی و تنوع مناسبات اجتماعی، به بازخوانی ایدئولوژیک تاریخ و وضع موجود براساس تعریف دشمن مشترک یعنی دولت مستقر، نیازمند است.

وابستگی دولت‌های مستقر ایران و نیکاراگوئه، یکی از اشتراک‌های دو کشور بوده‌است که ایدئولوژی مقاومت، آن ‌را برجسته‌کرده و مفهوم «استقلال»، یکی از نقاط اشتراک دو انقلاب بوده‌است.

نیروهای اجتماعی انقلاب در این دو کشور، متنوع بودند و طیفی از دانشجویان، دهقانان و کارگران تا اقشار سنتی را دربرمی‌گرفتند؛ از این منظر، ایدئولوژی به همراهی این نیروها و پوشاندن تفاوت آنها نیازداشته‌است. در ایران، نیروهای روشن‌فکر در دانشگاه‌ها و همچنین اقشار سنتی در نفی تجلیات دولت مستقر توافق‌داشتند و آنچه این دو گروه را به هم نزدیک‌می‌کرد، عنصر «عدالت» بود. در نیکاراگوئه خواست عدالت در میان دهقانان، فقرای شهری و مناطق روستایی غلبه‌یافت و در مطالباتی مانند بهداشت و آموزش تجلی‌پیدا‌کرد و در وجه سیاسی در هر دو کشور محالفت با نهاد سلطنت به خواستی فراگیر میان اقشارمختلف بدل‌شد (Ibid).

برهمین‌مبنا اهتمام این مقاله بر مقایسه نقش ایدئولوژی در فرایند جنبش انقلابی این دو کشور قراردارد. همان‌گونه‌که در منابع تحلیلی- نظری فراهم‌آمده تصریح‌شد، وجوه شباهت این دو انقلاب در باب نقش ایدئولوژی در فرایند بسیج سیاسی به‌طورخلاصه به شرح زیر است:

-   ایدئولوژی در معرفی فرهنگ‌های سیاسی مقاومت در دو کشور، نقشی بنیادین برعهده‌داشت.

-   در هر دو کشور، بازخوانی ایدئولوژیک ذخایر نمادین و تاریخی، بخشی مهم از محتوای ایدئولوژی‌ها بود و در ایجاد بسیج توده‌ای در میان مردم، بسیار اثرداشت.

-   ایدئولوژی انقلابی در دو کشور در فرایندی طولانی و در تعامل با وقایع جاری شکل‌گرفت و فراگیر شد.

-   پیشتازان جنبش انقلابی، دانشجویان و در دانشگاه‌ها بودند و در پراکندن آن در میان توده مردم نقشی بسزا داشتند.

-   ایدئولوژی انقلاب در هر دو مورد، از تلاش‌های فکری روشن‌فکران و اندیشمندان انقلابی ظاهر شد.

ازآنجاکه گفته‌می‌شود، هر انقلاب، پدیده‌ای منحصربه‌فرد است، انقلاب‌های ایران و نیکاراگوئه نیز به‌رغم وجوه شباهت، تفاوت‌هایی نیز با هم داشتند که نمی‌توان آنها را نادیده‌گرفت؛ این تفاوت‌ها هم در نوع ایدئولوژی و هم در ماهیت آنها قابل‌تمایز و احصا هستند.

-   ایدئولوژی بسیج در ایران، در دین و تاریخ مذهبی ایران ریشه‌داشت؛ حال آنکه ایدئولوژی انقلاب نیکاراگوئه، مؤلفه‌هایی از اندیشه مارکسیستی با خود داشت.

-   در نیکاراگوئه، دین و نهاد کلیسا تا آستانه انقلاب، از مخالفان انقلاب بود و حتی لایه‌هایی از کلیسا پس از انقلاب نیز نتوانستند اعتماد خود را نسبت‌به ساندنیست‌ها ترمیم‌کنند؛ درحالی‌که در ایران، مساجد به‌عنوان نهاد دین، نقشی بسزا در بسیج توده‌ای به‌عهده‌داشتند و نقش سازمان‌دهی را ایفامی‌کردند.

-   ماهیت دینی ایدئولوژی انقلاب ایران در تمام مراحل انقلاب، به‌طورچشمگیر حضورداشت اما درخصوص نیکاراگوئه، مذهب، تنها در مقطع وقوع انقلاب در کنار ایدئولوژی انقلابی، نقشی کوچک ایفاکرد.

-   ایدئولوژی دینی انقلاب ایران، رهبر جنبش انقلابی را نیز از میان روحانیان و مرجع تقلید معرفی‌کرد اما درخصوص نیکاراگوئه، کشیش‌ها جایگاهی مهم در رهبری برعهده‌نداشتند.

-   انقلاب ایران به‌طورکامل، نتیجه تظاهرات نمایشی سلب مشروعیت از رژیم حاکم بود حال‌آنکه در نیکاراگوئه، انقلاب پس از نبرد سنگین و تلفات بسیار جانی(پنجاه‌هزار کشته (فوران، 1375: 241)) و مالی به‌ثمررسید.

تفاوت ماهیت ایدئولوژی انقلابی دو کشور به‌‌رغم نقشی مشابه که در جنبش داشتند، در نتیجه دو انقلاب، اثری چشمگیر به‌جانهاد. انقلاب ایران، پس از پیروزی، به‌طوردائم، یک‌دست‌تر شد و نیروهای درگیر به حاشیه رفتند درحالی‌که حاصل انقلاب نیکاراگوئه، تکثر بیشتر نیروهای اجتماعی و مشارکت آنها در ساختار سیاسی پس از انقلاب بود (Foran & Goodwin,1993: 212)؛ به همین دلیل، پس از انقلاب نیکاراگوئه، قدرت میان نیروهای مختلف دست‌به‌دست شد و ساندنیست‌ها با شرکت در انتخابات شکست را پذیرفتند.

از این منظر می‌توان‌گفت که ایدئولوژی در انقلاب ایران و نیکاراگوئه، نقشی بسیار در جنبش انقلابی داشت اما از نظر نبایددورداشت که ایدئولوژی انقلاب ایران، دینی و به‌طورعمیق در باورهای تاریخی مردم ریشه‌داشت حال‌آنکه در نیکاراگوئه، ایدئولوژی انقلاب، هیچ نسبتی با دین نداشت و حتی در مراحل اولیه دین در موضع ضدبسیج قرارداشت.

ینابراین اگر تنها چارچوب مفهومی مقاله و نقش ایدئولوژی در فرایند بسیج را در قالب رویکرد فورن درنظرداشته‌باشیم، در مقام آزمون فرضیه تخقیق می‌توان‌گفت که فرضیه مقاله در باب تفاوت نقش ایدئولوژی در فرایند جنبش انقلابی ایران و نیکاراگوئه ردمی‌شود و فرض مقابل، یعنی شباهت نقش ایدئولوژی در فرایند جنبش تأییدمی‌شود اما در مقام تدقیق این گزاره نمی‌توان تفاوت ماهیت، گستره، و اثر ایدئولوژی را در جنبش انقلابی و سایر مراحل نادیده‌گرفت.

به‌نظرمی‌رسد، تحقق ایدئولوژی و مدعیات آن در انقلاب ایران در مقام هدف، مطرح بوده‌است اما در نیکاراگوئه پس از انقلاب، ایدئولوژی مرکزیت و اولویت خود را ازدست‌داد و حتی رهبران ساندنیست نیز از شعارهای انقلابی خود دست‌شستند لذا برای تحقیق‌هایی از این دست بایدتصریح‌کرد که نقش ایدئولوژی در دو انقلاب ایران و نیکاراگوئه در مراحل مختلف، متفاوت است که بررسی دقیق‌تر آن می‌تواند موضوع یک مقاله مستقل باشد.



[1] . برای شرحی کامل‌تر ن.ک؛ کنوبلاخ، 1391: 90 تا 100

[2] . مؤلفه‌‌های این تغییر پارادایمی در تحول فکر فلسفی، تحت تأثیر نظریات ویتگنشتاین متأخر و جریانی که به‌طورمشخص به «چرخش زبانی» مشهور شده‌‌است، قراردارد. توجه به زبان در نظریه اجتماعی به رویکردهای تلفیقی در جامعه‌شناسی متأخر دامن‌زده‌است.

[3] . پیش از تیلی نیز، بسیج و معنای ضمنی آن در نظریات انقلاب مفروض بوده‌است اما وی با ارائه مدل بسیج، این مرحله از انقلاب را برجسته و توجه‌پذیرکرد.

[4] . در این مقاله، تبارشناسی مفهوم ایدئولوژی و تحول‌های آن مدنظر نیست لذا از بازگویی تاریخ بلند آن از مارکس و مارکسیسم تا پارتو، مانهایم و پارسنز اجتناب‌کرده، به ارائه‌ تعریف متبوع این مکتوب اکتفامی‌کنیم.

[5] . Some of the important works that have paid greater attention to ideology include Foran (1993, 1997), Foran and Goodwin  (1993), Hobsbawm  (1973), Migdal  (1974), Scott (1979), Moaddel  (1993), Arjomand  (1981, 1986), Farhi  (1990), Colburn  (1994), and Burns  (1996).

[6] . Sandinista National Liberation Front

[7] . Carlos Fonseca Amador

[8] . Nicaraguan Socialist Party

[9] . Mariátegui

-     اخوان‌مفرد، حمیدرضا (1378)؛ «رهیافت‌های مختلف در تحلیل انقلاب اسلامی»، نامه پژوهش؛12و13، 235-270

-     ــــــــــــ (1380) ؛ «نقش ایدئولوژی در انقلاب ها »، فصلنامه متین؛10

-     ــــــــــــ (1380). نقش و جایگاه ایدئولوژی درنظریه انقلاب. فصلنامه متین. شماره 10. صص 59-100.

-     بازرگان، مهدی (1363)؛ انقلاب ایران در دو حرکت؛ تهران: مطهر.

-     برینتون، کرین (1385)؛ کالبد شکافی چهار انقلاب؛ ترجمه محسن ثلاثی؛ چ 8، تهران: انتشارات زریاب.

-     بشیریه، حسین (1379)؛ انقلاب و بسیج سیاسی؛ تهران: دانشگاه تهران.

-   بیات، منگول (1379)؛ «اسلام شیعی به‌عنوان ایدئولوژی کارکردی در ایران»، در انقلاب ایران؛ ایدئولوژی و نمادپردازی؛ ویراسته باری روزن، ترجمه سیاوش مریدی؛ تهران: باز.

-     پناهی، محمدحسین (1387)؛ «انقلاب اسلامی و انقلاب در نظریه‌ها؟»، فصلنامه علوم اجتماعی؛ ش 42 و 43،233-262.

-     تیلی، چارلز  (1385)؛ از بسیج تا انقلاب؛ ترجمه علی مرشدی‌زاد؛ تهران: پژوهشکده امام خمینی (ره).

-   سلبین، اریک (1382)؛ انقلاب در جهان واقعی؛ بازنگری کارگزاری. در نظریه‌پردازی انقلاب‌ها. ویراسته‌ جان فورن، ترجمه فرهنگ ارشاد؛ تهران: نشر نی.

-     شجاعی‌زند، علیرضا (1383)؛ «نقش و عملکرد دین در وضعیت انقلابی»، مجله جامعه‌شناسی ایران؛ دوره 5، ش 3.

-     صالحی، داود (1364)؛ انقلاب در نیکاراگوا؛ تهران: سهروردی.

-     فرهی، فریده (1377)؛ «فروپاشی دولت و انقلالهای شهری، تحلیل تطبیقی از انقلابهای ایران و نیکاراگوئه»، فصلنامه راهبرد؛ ش 10.

-   فوران، جان (1375)؛ «نظریه‌پردازی درخصوص انقلاب‌های اجتماعی جهان سوم، مقایسه بین ایران، نیکاراگوئه و ال سالوادور»، ترجمه مینو آقائی، فصلنامه راهبرد؛ ش 9.

-     ــــــــــــ (1382)؛ نظریه‌پردازی انقلاب‌ها؛ ترجمه فرهنگ ارشاد؛ تهران: نشر نی.

-     کنوبلاخ، هوبرت (1391)؛ مبانی جامعه‌شناسی معرفت؛ ترجمه کرامت الله راسخ؛ تهران: نشر نی.

-     گر، تد‌. رابرت (1377)؛ چرا انسان‌ها شورش‌می‌کنند؟؛ ترجمه علی مرشدی‌زاد؛ تهران: مرکز مطالعات راهبردی.

-     معدل، منصور (1382)؛ طبقه سیاست و ایدئولوژی در انقلاب ایران؛ ترجمه محمدسالار کسرایی؛ تهران: باز.

-   هادیان، ناصر (1377)؛ «اهمیت دیدگاه اسکاچپول و ایدئولوژى و رهبرى در انقلاب اسلامى ایران»، فصلنامه متین؛ پژوهشکده امام خمینی (ره)؛ ش 1،481-498.

-     هانتینگتون، ساموئل (1370)؛ سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی؛ ترجمه محسن ثلاثی؛ تهران: علم.

-   کدی، نیکی آر (1379)؛ «احیای مجدد اسلام در گذشته و حال با تأکید بر ایران». در انقلاب ایران؛ ایدئولوژی و  نمادپردازی؛ ویراسته باری روزن، ترجمه سیاوش مریدی؛ تهران: باز.

 

-      Abrahamian, Ervand (2008). A History of Modern Iran. London: Cambridge

-      Ashraf , Ahmad & Ali Banuazizi  (1985). "The State, Classes and Modes of Mobilization in the Iranian Revolution". State, Culture and Society. Vol. 1 No.3

-      Baracco, Luciano  (2005). Nicaragua: The Imagining of A Nation. Newyork: Algora

-      Brentlinger, John  (1995). The Best of What We Are. Newyork: Massachusetts University

-      Brewer, J  (2003).Comparative analysis. In  The A-Z of Social Research. Robert L. Miller and John D. Brewer  (Eds). London: Sage

-      Foran, John (1999). A theory of Third World Social Revolution: Iran, Nicaragua, and Elsalvador Compared. Critical Sociology.

-      Foran, John & John Goodwin (1993). Revolutionary Outcomes in Iran and Nicaragua: Coalition Fragmentation, War, and the Limits of Social Transformation. Theory And Society. Vol22. No2.209-247.

-      Kurzman, Charles  (1996). ''Structural Opportunity and Perceived Opportunity in Social-Movement Theory: The Iranian Revolution of 1979''. American Sociological Review. Vol 61. 153-170

-      Landman, Todd  (2003). Issue and Method In Comparative Politics. London: Routledge 

-      Moaddel, Mansoor.  (1986). A Sociological Analysis of the Iranian Revolution. Ph.D. Dissertation, Department of Sociology. University of wisconsin – madison

-      Parsa, Misagh (2004).States, Ideologies and Social Revolutions; A Comparative  Analysis of Iran, Nicaragua, and the Philippines. Cambridge University Press

-      Skocpol, Theda.  (1982). “Rentier State and Shi'a Islam in the Iranian Revolution”. Theory and Society. Vol 11.

-      Tilly, Charles.(1978) From Mobilization to Revolution. New York: Random House Inc.