نقش عربستان سعودی در تصاعد زمینه‌های خشونت‌‌زای هویت اسلامی: مطالعه موردی منطقه آسیای مرکزی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استایار گروه علوم سیاسی دانشگاه گیلان

2 دانشجوی دکتری روابط بین الملل دانشگاه گیلان

چکیده

پس از فروپاشی شوروی، «بنیادگرایی و افزایش خشونت در آسیای مرکزی»، یکی از موضوع‌هایی است که کشورهای این منطقه با آن مواجه بوده‌اند؛ این موضوع از چشم‌اندازهایی گوناگون مطالعه‌شده‌است و پژوهشگران مختلف به دلایل «سیاسی، اقتصادی و فرهنگی» شکل‌گیریِ این پدیده اشاره‌کرده‌اند. هدف این پژوهش، بررسی نقش عوامل خارجی ازجمله نقش عربستان سعودی در گسترش دامنه خشونت در آسیای مرکزی است. با فروپاشی شوروی، عربستان سعودی، تلاش‌هایی گسترده را برای نفوذ در منطقه آسیای مرکزی انجام‌داده‌است؛  بخش عمده این تلاش‌ها به بهره‌مندی از ابزارهای هویتی برای مدیریت الگوهای رفتاری گروه‌های مدنظر عربستان در منطقه آسیای مرکزی مربوط می‌شد؛ کنش‌ این گروه‌‌ها در سال‌های پس از فروپاشی، به‌طورعمده بر بنیانهای ادراکی استوار بود که ریشه‌های آن را در محافل فکری وهابیت عربستان بایدجستجوکرد؛ پرسش اصلی این پژوهش، عبارت از این است که «چگونه الگوهای رفتاری عربستان سعودی به تصاعد خشونت در آسیای مرکزی منجرشده‌است؟». یافته‌های پژوهش نشان‌می‌دهند که پس از فروپاشی شوروی، عربستان سعودی از طریق گسترش طرح (ایده) وهابیت به این منطقه، موجب انحراف در هویت‌یابی گروه‌های اسلامی منطقه آسیای مرکزی شده‌است. مهم‌ترین ویژگی ایده وهابیت عدم تحمل در مقابل سایر گروه‌های هویتی است و این امر، دامنه خشونت را در آسیای مرکزی افزایش‌داده‌است

کلیدواژه‌ها

موضوعات


رشد بنیادگرایی و به‌تبع‌ آن، گسترش خشونت در آسیای مرکزی ازجمله موضوع‌هایی است که کشورهای این منطقه در طیف‌های مختلف، آن را در دوران پس از فروپاشی شوروی تجربه‌کرده‌اند؛ تا به ‌امروز، یکی از مهم‌ترین اهداف این کشورها جلوگیری از پیامدهای وخیم این پدیده بوده‌است. خشونت‌های قومی، سیاسی، جنایی، تروریستی و انقلابی ازجمله خشونت‌هایی هستند که در سال‌های پس از فروپاشی شوروی در منطقه آسیای مرکزی به‌تناوب مشاهده‌‌شده‌اند؛ دراین‌میان، پژوهشگران و مطالعات مختلف در چرایی شکل‌گیری این پدیده، به دلایل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و همچنین نقش عوامل خارجی مانند اقدام‌های بازیگران قدرتمند جهانی نظیر ایالات‌ متحده آمریکا به‌ویژه پس از تحولات 11 سپتامبر اشاره‌‌کرده‌اند؛ عنصر مغفول در این دسته از پژوهش‌ها نادیده‌گرفتن نقش کنش‌گران هویتی و به‌خصوص اقدام کشورهایی مانند عربستان سعودی در انحراف جریان‌های اسلام‌گرای منطقه آسیای مرکزی و تشویق آنها به اعمال اقدام‌های خشونت‌آمیز در این منطقه است؛ هدف پژوهش حاضر، پوشش‌دادن به چنین شکافی در ادبیات مربوط به مطالعات منطقه آسیای مرکزی است.

پس از فروپاشی شوروی و به دلیل شکل‌گیری خلأ هویتی در آسیای مرکزی، بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای متعددی تلاش‌کردند تا الگوهای هویتی خود را به منطقه آسیای مرکزی بسط‌دهند. به دلیل پیشینه اسلامی منطقه آسیای مرکزی و قفقاز، کشورهایی مانند ایران، عربستان، ترکیه و پاکستان ازجمله کشورهایی بودند که در دوران پس از فروپاشی شوروی تلاش‌داشتند تا از طریق توسعه نسخه اسلامی خود به منطقه، جریان‌های اسلام‌گرای منطقه را به نفع خود بسیج‌کنند. ایران و ترکیه ازجمله کشورهایی بودند که به دلیل روابط تاریخی و فرهنگی با منطقه آسیای مرکزی، حتی پیش از تشکیل دولت مرکزی در اتحادیه شوروی از ابزارهایی مناسب‌تر برای برقراری ارتباط با کشورهای آسیای مرکزی بهره‌مند بودند؛ عربستان و پاکستان برخلاف کشورهای یادشده، چون بازیگر ثانوی در منطقه آسیای مرکزی محسوب‌می‌شدند، برای بسط نفوذ خود به آسیای مرکزی، مجبور بودند تا با گروه‌هایی ارتباط برقرارکنند که در بسیاری از موارد از حوزه‌های اجتماعی کنارگذاشته‌‌شده‌بودند و به اقدام‌های خشونت‌آمیز دست‌می‌زدند؛ با توجه به این موضوع، پژوهش حاضر به‌دنبال پاسخ‌دادن به این پرسش است که «عربستان سعودی به چه صورتی باعث گسترش خشونت در آسیای مرکزی شده‌است؟».

این پژوهش از چارچوب نظری سازه‌انگاری برای تحلیل فعالیت‌های عربستان سعودی در آسیای مرکزی استفاده‌کرده‌است زیرا اعتقاد بر این است که بسیاری از نظریه‌های روابط بین‌الملل نظیر واقع‌گرایی در اشکال مختلف آن، لیبرالیسم و ... از توان تحلیلی کمتری درزمینه مسائل داخلی کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز، بهره‌مند بوده، نمی‌توانند مسائلی مانند هویت کنش‌گران آسیای مرکزی و قفقاز و نقش آن در بروز خشونت را ارزیابی‌کنند.

الف- مبانی نظری: سازه‌انگاری

در ادبیات مربوط به نظریه‌های روابط بین‌الملل، سازه‌انگاری ازجمله مکاتب فکری است که استدلال‌می‌کند، بخشی قابل‌توجه از روابط بین‌الملل تاریخی بوده و به‌صورت اجتماعی ساخته‌‌شده‌است. سازه‌انگاری در مناظره‌ای سوم ریشه‌دارد که در سال 1980، میان نظریه‌های (تئوری‌های) خردگرایانه روابط بین‌الملل و تئوری‌های انتقادی درجریان بوده‌است؛ در این مناظره، سازه‌انگاری به دلیل برخی ویژگی‌های مشترک خود با سایر نظریه‌های انتقادی مانند پست‌مدرنیسم، نظریه‌های فمینیستی و مکتب کپنهاگ، برخی انتقادها را به خردگرایان واردکرده‌است.

سازه‌انگاری در سه بعد مهم در مقابل خردگرایی قرارمی‌گیرد:

اول اینکه خردگرایان فرض‌می‌کنند، کنش‌گران، واحدهای خودمحور ذره‌ای هستند ولی سازه‌انگاران آنها را به‌طورعمیق اجتماعی می‌دانند.

دوم اینکه سازه‌انگاران به‌جای‌آنکه تعیین برون‌زا را برای منافع کنش‌گران، قایل باشند، یعنی شکل‌گیری منافع را مقدم بر تعامل اجتماعی بدانند، منافع را نسبت‌به این تعامل‌ها، درون‌زا می‌بینند؛ یعنی بر آن‌اند که نتیجه، کسب هویت است و از طریق فرایند ارتباطات، تأمل درباره تجربه‌ها و اجرای نقش آموخته‌می‌شود.

سوم اینکه درحالی‌که خردگرایان، جامعه را قلمرویی راهبردی تلقی‌می‌کنند، یعنی محلی که کنش‌گران در آن به شکلی عقلانی به‌دنبال منافع خود هستند، سازه‌انگاران آن را قلمرو تکوینی می‌دانند؛ یعنی عرصه‌ای که کنش‌گران را به‌عنوان کارگزاران اجتماعی و سیاسی دانا به‌وجودمی‌آورد؛ قلمرویی که آنها را به آنچه هستند، تبدیل‌می‌کند» (Burchill et all, 2005: 199).

هسته مرکزی نظریه‌های مربوط به سازه‌انگاری را مباحث هستی‌شناختی تشکیل‌می‌دهد. «سازه‌انگاری» با ارتقای سطح بحث از معرفت‌شناختی (جریان غالب در مدرنیته)، موضوع را به هستی‌شناسی کشانده، تلقی ذات‌گرایانه از موجودیت جهان، معرفت، انسان، اخلاق، قواعد و حقیقت را به «مسئله‌ای برای اندیشیدن» بدل‌می‌کند و مایل است جهان و موجودیت‌های آن را «در حال‌شدن» ببیند تا «بودن» (معینی علمداری، راسخی، 1389: 191).

مشیرزاده عقیده‌دارد که «توجه سازه‌انگاران به انگاره‌ها، معانی، قواعد، هنجارها و رویه‌ها است. تأکید سازه‌انگاران بر نقش تکوینی عوامل فکری است؛ این تأکید آنها را در مقابل مادی‌گرایی حاکم بر جریان اصلی در روابط بین‌الملل قرارمی‌دهد و درعین‌حال به دلیل پذیرش اهمیت واقعیت مادی، آنها را از پساساختارگرایان متمایز‌می‌سازد» (مشیرزاده، 1389: 324). اهمیت ساختارهای فکری و هنجاری در مقابل عوامل مادی، هویت کنش‌گران و بحث ساختار و کارگزار ازجمله مهم‌ترین مباحث هستی‌شناسی هستند که سازه‌انگاری تلاش‌می‌کند درخصوص آنها ایده‌پردازی‌کند.

هویت ازجمله موضوع‌هایی است که در نظریه سازه‌انگاری، درحدی بسزا اهمیت‌دارد. به عقیده ونت[1] «هویت عبارت است از فهم‌ها و انتظارها درخصوص خود که خاص نقش است. هویت‌ها را نمی‌توان از بستر اجتماعی آنها جداکرد. هویت اجتماعی، مجموعه‌ای از معانی است که یک بازیگر در مقایسه با دیگران به خود نسبت‌می‌دهد که به‌نوبه‌خود، یک موضوع اجتماعی است. بازیگران، هویت‌های اجتماعی متعددی دارند که در بسیاری از موارد در حالت سکون قرارمی‌گیرند علاوه‌براین هویت اجتماعی ویژگی‌های ساختاری اجتماعی و فردی دارند؛ این ویژگی‌ها در مرکز آگاهی‌های شناختی بازیگران قراردارد که در ساختار اجتماعی نقش، بازیگران را قادر‌می‌سازد به این نتیجه برسند که من کی هستم؟/ ما کی هستیم؟» (Wendt, 1994: 385).

سازه‌انگاران عقیده‌دارند که کنش‌گران، منافع و هویت خود را از طریق مشارکت در منافع جمعی به‌دست‌می‌آورند؛ یعنی همان معانی که ساختارها را تعریف‌می‌کنند و به کنش‌های ما سازمان‌می‌دهند. هویت‌ها و منافع، اموری رابطه‌ای هستند و وقتی ما موقعیت را تعریف‌می‌کنیم، تعریف‌می‌شوند (هادیان، 1382: 921).

از دید سازه‌انگارانی مانند ونت، هویت، نقش اساسی را در شکل‌گیری منافع کنش‌گران ازجمله افراد و دولت‌ها برعهده‌دارد. ونت معتقد است که «هویت‌ها پایه‌ای برای منافع هستند. بازیگران الگوهایی ازپیش‌طراحی‌شده برای منافع ندارند که به‌طورمستقل در زمینه‌های اجتماعی  به‌کارگیرند؛ به‌جای‌آن، بازیگران، منافع خود را در فرایند تعریف موقعیت به‌دست‌می‌آورند. محرک‌ها به درجه‌ای اشاره‌دارند که در آن، ابنای بشر، به‌عنوان مشارکت‌کنندگان در فرایندهای اجتماعی، به‌‌ضرورت، خود را بازتعریف‌کرده، وضعیت مشکل‌ساز را شناسایی‌می‌کنند و از این طریق است که زمینه را برای انجام اقدام‌هایی خاص فراهم‌می‌کنند؛ این اقدام‌ها به‌طورمعمول با پیش‌بینی کمتر یا بیشتر عواقب و پیامدهای اقدام همراه است. زمانی‌که تعریف از خود و موقعیت صورت‌گرفت، اندام‌های ارگانیک انسان، انرژی کافی را برای انجام‌دادن کار و به‌دست‌آوردن منافع آزادمی‌کنند» (Wendt, 1992: 398).

سازه‌انگاران استدلال‌می‌کنند که هر نوع هویتی که افراد یا دولت‌ها در عرصه جامعه داخلی یا در عرصه بین‌المللی برمی‌گزیننند، دربردارنده نوعی منافع است؛ برای نمونه «دانشگاهی‌بودن، منافعی خاص را برای شخص به‌دنبال دارد. (به‌طور مثال، پژوهش و انتشار آن) و یک پادشاه مسیحی‌بودن در عصر مطلقه، طیفی از منافع را به‌همراه‌دارد (مانند کنترل مذهب در سرزمین خود، تعقیب حقوق جانشینی در ورای آن سرزمین و درهم‌کوبیدن جنبش‌های ملی‌گرایانه)؛ به همین ترتیب، امروزه مردم‌سالاری لیبرال‌بودن، مشوق عدم تساهل در مقابل رژیم‌های اقتدارگرا و به‌طورترجیحی، سرمایه‌داری مبتنی‌بر بازار آزاد است» (برچیل و همکاران، 1391: 185). از دید سازه‌انگاران، هر نوع عمل اجتماعی ازجمله پیگیری منافع، فرایندی از فرستادن نشانه، تفسیر و پاسخ‌گویی را دربرمی‌گیرد که در آن دانش مشترک ایجادشده یادگیری اجتماعی ممکن است به‌وجودآید؛ بنابراین، منافع دارای فرایند تعاملی است و از طریق روابط اجتماعی شکل‌می‌گیرد.

سازه‌انگاران ازجمله ونت در شکل‌گیری منافع بازیگران (افراد و دولت‌ها) به تعریفی ساده‌ از هویت اشاره‌دارند که به‌طورعمده از طریق مقایسه خود با دیگری به‌دست‌می‌آید؛ در این نگرش، هویت‌ها منافع بازیگران را شکل‌می‌دهند که به‌نوبه‌خود، رفتار بازیگران را نیز تحت تأثیر قرار‌می‌دهند؛ به‌عبارتی می‌توان‌گفت: «از دید سازه‌انگاران، هویت‌ها منافع را شکل‌می‌دهند و منافع نیز سرچشمه رفتارها و اقدام‌ها هستند؛ ازاین‌رو، دولت‌ها دارای مجموعه‌ای از منافع بر مدار و متن شرایط اجتماعی نیستند، بلکه منافع خود را در روند تعریف موقعیت‌ها و نقش‌هایی که بازی‌می‌کنند، تعریف‌کرده، ازمیان‌رفتن یا شکست در آن وضعیت‌ها، با ایجاد آشفتگی برای هویت، نقش‌ها را به مشکل دچارساخته، منافع را نامعلوم‌می‌سازد؛ درواقع زمانی‌که یک دولت به دلیل تحولات داخلی یا خارجی، هویت پیشین خود را ازدست‌داده، به بحران هویت، دچار می‌شود، یکی از مهم‌ترین عرصه‌هایی که این بحران در آن بروزمی‌کند، رفتارهای خارجی آن است» (حسینی و همکاران، 1395:84).

 

شکل 1، نحوه تأثیرگذاری هویت بر منافع بازیگران ازجمله دولت را در عرصه بین‌المللی نشان‌می‌دهد.

 

 
   

 

 

 

 

 

 

 

(Alexsandrov, 2003: 38)

در نگرش سازه‌انگاری، فرایند تغییر هویت و شکل‌گیری هویت جدید و به‌تبع آن به‌وجودآمدن منافع جدید، بخشی عمده از زندگی اجتماعی بازیگران ازجمله دولت‌ها را تشکیل‌می‌دهد. سازه‌انگاران ازجمله ونت عقیده‌دارند که چون هویت، برساخته‌ای اجتماعی است بنابراین نسبی بوده، ممکن است در طول زمان، تغییر را تجربه‌کند. «یکی از سازوکارهای اصلی تغییر هویت که ونت، آن را درنظرمی‌گیرد، مبتنی‌بر تلاش آگاهانه برای تغییر هویت است. ونت استدلال‌می‌کند، بازیگران توانایی‌دارند که در فرایند خودفهمی، درگیر شده، بتوانند قواعد را تغییر یا ارتقادهند. نفس ممکن است تصمیم‌بگیرد، اعمالی جدید را انجام‌دهد. چون رفتار جدید، بر طرف مقابل در جریان تعامل تأثیرمی‌گذارد، این امر، مستلزم تغییر در رفتار به شیوه‌ای جدید است؛ این فرایند، فقط به تغییر رفتار، مربوط نیست، بلکه دربردارنده تغییر هویت است. چون هویت تغییریافته بازتاب‌دهنده اعمال نفس است، تغییر اعمال بر مفهوم خود و دیگری تأثیرمی‌گذارد» (.Guzzini and Leander, 2005:99).

از مجموع دیدگاه سازه‌انگاران و به‌ویژه ونت مشخص می‌شود که هویت، مهم‌ترین مؤلفه در تعیین رفتار کنش‌گران ازجمله دولت‌ها در عرصه بین‌المللی است؛ به عقیده ایشان هویت، خصوصیت یا ویژگی است که دولت‌ها به‌عنوان کنش‌گران نیت‌مند، آن را دارند و موجد تمایل‌های انگیزشی و رفتار آنها می‌شود؛ به‌عبارت‌دیگر، هویت، یک ویژگی در سطح واحد است که در فهم کنش‌گران از خود ریشه‌دارد و در چارچوب جهان خاص که به‌طور اجتماعی ساخته‌شده‌است، معنامی‌یابد (منصوری مقدم، 1391: 81).

چنین فرایندی را می‌توان برای سیاست خارجی عربستان در منطقه آسیای مرکزی تصورکرد. سیاست خارجی عربستان در مقابل بسیاری از بازیگران منطقه‌ای به‌ویژه ایران از هویتی متمایز، متأثر است که عربستان برای خود درنظرمی‌گیرد. «تجزیه و سقوط امپراتوری عثمانی موجب‌شد تا کشورهای منطقه خاورمیانه، خلأ هویتی و ایدئولوژیکی موجود را با مذهب پرکنند؛ به همین دلیل، نقش این عنصر در هویت‌بخشی کشورهای عرب خاورمیانه به‌ویژه عربستان، بسیار برجسته است؛ آنچه اکنون هویت این دولت را از ســایر دولت‌های عرب منطقه و به‌ویژه دولت شــیعی ایران متمایزساخته‌است، نظام مذهبی مبتنی‌بر اندیشه‌ها و افکار آیین وهابیت است. عربســتان با تمسک به هویت قومی- عربی، نخســت خود را از کشورهای غیرعرب منطقه، یعنی ایران، ترکیه و رژیم صهیونیستی منفک‌ساخت، سپس با تقویت دین به‌عنوان منبع اصلی هویت‌بخش، «هویتی متمایز» را برای خود در میان اعراب ایجادکرد (اختیاری امیری، 1394: 131).

این هویت متمایز تاحد زیادی تعیین‌کننده رفتار سیاست خارجی عربستان سعودی در بسیاری از مناطق ازجمله در آسیای مرکزی است؛ فرازوفرودهای این رفتار در مقابل سایر کنش‌گران هویتی آسیای مرکزی در برهه‌های زمانی مختلف، متفاوت بوده ولی در مقابل ایران به‌ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ثبات‌داشته‌است. بعد از فروپاشی شوروی به دلیل خلأ هویتی در آسیای مرکزی، عربستان سعودی می‌کوشید تا هویت متمایز خود را به این منطقه ارسال‌کرده، توازنی جدید را در مقابل هویت اسلامی- شیعی ایران در آسیای مرکزی به‌وجودبیاورد؛ این تلاش عربستان برای تغییر هویت کنش‌گران آسیای مرکزی، موجد تغییرهایی عمده در منطقه شد که یکی از مهم‌ترین پیامدهای آن، افزایش خشونت در منطقه آسیای مرکزی و فراهم‌کردن بسترهای تصاعد آن بود. پیش از ورود به بحث اصلی (نقش عربستان در تصاعد زمینه‌های خشونت در آسیای مرکزی)، ارائه پیش‌زمینه‌ای تاریخی از زمینه‌های خشونت در آسیای مرکزی و تصاعد آن در دوران پس از شوروی، ضروری است.

ب-  زمینه‌های شکل‌گیری خشونت در آسیای مرکزی: نگرشی تاریخی

منطقه آسیای مرکزی ازجمله مناطقی است که به دلیل قرارگرفتن در نوعی موقعیت جغرافیای ویژه و نیز بافت اجتماعی منحصربه‌فرد، همواره مستعد شکل‌گیری خشونت بوده‌است؛ زمینه‌های تشدیدکننده این خشونت در آسیای مرکزی در برهه‌های زمانی مختلف از عوامل گوناگون اقتصادی، مذهبی، سیاسی، اجتماعی و بین‌المللی، متأثر بوده‌است. شکل‌های خشونت در آسیای مرکزی پیش از اسلام از انگیزه‌های اقتصادی، تأثیرپذیر بود؛ در این دوره، گروه‌های کوچ‌نشین به شهرها حمله‌کرده، کالا و محصول‌هایی را که در مناطق سکونت آنها یافت‌نمی‌شد، به‌تاراج‌می‌بردند؛ این اقدام‌ها از طریق باور و اعتقادی که این‌گونه از سبک زندگی را حمایت‌می‌کرد، توجیه‌پذیر بود (Ian Ross, 2011: 63). با ورود اسلام به آسیای مرکزی و شکل‌گیری رقابت میان امپراتوری‌های مختلف برای کنترل آسیای مرکزی، سمت‌وسوی عوامل تشدیدکننده خشونت در این منطقه به سمت موضوع‌های مذهبی و دینی کشیده‌شد. «جنگ تالاس میان خلیفه عباسی و خاندان سلسله تانگ در چین برای کنترل آسیای مرکزی، نقطه عطفی در آغاز گرایش‌های توده‌ای به سمت اسلام در منطقه بود. در قرن دهم، بسیاری از خان‌های ترک به اسلام روی‌آوردند» (Haghnavaz and Alerasoul, 2014:127 ). در قرن سیزدهم، مغولان به آسیای مرکزی هجوم‌آوردند و این منطقه، تحت حکمرانی مغولان قرارگرفت. جاه‌طلبی‌های رهبران مغول برای کشورگشایی و تصرف مناطق مختلف، آسیای مرکزی را برای مدت‌زمانی به‌نسبت طولانی با جنگ داخلی و آشوب درگیرکرد. هجوم مغول‌ها به آسیای مرکزی به سه دوره زمانی تقسیم‌بندی‌می‌شود:

 دوره اول (1206 تا 1227): ورود چنگیز خان به آسیای مرکزی و تصرف امپراتوری خوارزمشاهی؛ دوره دوم (1229 تا 1241): تحکیم و گسترش مغول‌ها در آسیای مرکزی و در زمان حکمرانی اکتای و دوره سوم(1249 تا 1251): دوره صلح مغولی در زمان حکمرانی منگوک خان و کوبیلای خان (Marley, 2013: 4).

بخشی دیگر از زمینه‌های تشدیدکننده خشونت در آسیای مرکزی، رقابت میان امپراتوری عثمانی و خاندان صفوی در ایران برای بسط نفوذ در آسیای مرکزی بود. دولت صفوی جاه‌طلبی‌های جهانی امپراتوری عثمانی را ازجمله در آسیای مرکزی به‌چالش‌می‌کشید و در بسیاری از موارد، امپراتوری عثمانی برای پاسخ‌گویی به این چالش‌ها دست‌به‌دامن سایر دشمنان دولت صفوی ازجمله شیبانیان در شمال، حکمرانان محلی ساحل اقیانوس هند و مغول‌های سنی‌مذهب دهلی می‌شد (.(Aksan,2014:31

همانند دولت صفوی، امپراتوری عثمانی نیز به‌دنبال بسط نفوذ خود در آسیای مرکزی بود. از زمان شکل‌گیری امپراتوری عثمانی، سلاطین این امپراتوری تلاش‌کردند تا روابط دیپلماتیک خود را با حاکمان سمرقند، بخارا، بلخ و خیوه و همچنین سرزمین‌های میان ایران و آسیای مرکزی برقرارکنند؛ یکی از مهم‌ترین دلایل این امر، تلاش دولت عثمانی برای کسب تاج‌وتخت در این مناطق و درصورت لزوم، گفت‌وگو با حکمرانان این مناطق برای حمله به دشمنان مشترک (ابتدا ایران و در سال‌های بعدی روسیه) بود (Quataert, 2005: 86 ).

با گسترش نفوذ امپراتوری تزار روسیه به آسیای مرکزی، بسترهای تصاعد زمینه‌های خشونت در آسیای مرکزی تسهیل‌شد. با ورود امپراتوری تزار به آسیای مرکزی، این منطقه نه‌تنها رقابت قدرت‌های بزرگ را برای نفوذ به منطقه، شاهد بود بلکه سیاست‌های امپراتوری تزار درزمینه موضوع‌های مذهبی و قومی، به شکل‌گیری جنبش‌های مذهبی، جنبش‌های ضدروسی و درنهایت اختلاف‌های قومی منجرشد. «در قرن نوزدهم، جنبش‌های ضدروسی در سراسر آسیای مرکزی به‌عنوان واکنشی به حاکمیت روسیه ظهورکردند. عمده‌ترین آشوب در سال 1916 شکل‌گرفت که طی آن، قزاق‌ها و پناهندگان روسی در قالب جنگ قومی بر سر موضوع‌هایی نظیر زمین و آب رودرروی ‌هم قرارگرفتند؛ ارتش تزار روسیه به‌شدت به این اختلاف، واکنش نشان‌داد و سیصدهزار قزاق را مجبورکرد به کوه‌ها یا سایر کشورها ازجمله چین پناه‌ببرند (‌Peimani, 2009:124).

 با روی‌کارآمدن دولت بلشویک در شوروی، زمینه‌ها و اشکال خشونت در آسیای مرکزی ابعادی جدید پیداکرد؛ درواقع پس از روی‌کارآمدن شوروی، این دولت بسیاری از نهادها و اعتقادهای دینی ازجمله اعتقادهای اسلامی را در این منطقه ممنوع‌کرد؛ صرف‌نظر از تفاوت‌های فرهنگی و قومی، همه شهروندان را در یک گروه قرارداد و از طریق اصلاحات ارضی، زمین‌های کشاورزی را بازتوزیع‌کرد. متمرکزکردن کشاورزی و پرورش حیوانات به قحطی منجرشد که بر اثر آن، هزاران نفر کشته‌شده یا به کشورهای همسایه ازجمله چین، مغولستان و ... مهاجرت‌کردند. سرکوبگری رهبران شوروی ازجمله استالین، باعث ازمیان‌رفتن رهبران محلی، نخبگان و بنیان‌های فرهنگی و اجتماعی شد (Sievers, 2013: 5).

فروپاشی شوروی و به‌دنبال آن، استقلال کشورهای آسیای مرکزی نه‌تنها به ازبین‌رفتن زمینه‌های خشونت در آسیای مرکزی نینجامید، با شکل‌گیری چالش‌های جدید، دامنه و میزان خشونت در آسیای مرکزی افزایش‌یافت. از مهم‌ترین موضوع‌های تأثیرگذار بر افزایش خشونت در آسیای مرکزی می‌توان به این موارد اشاره‌کرد: «جامعه مدنی در آسیای مرکزی در مرحله جنینی توسعه بود و دولت‌های آسیای مرکزی، برای اقتدار مرکزی جایگزین‌نداشتند. خشونت سیاسی، سرکوب دیدگاه‌های مخالف و نقض حقوق بشر در بسیاری از موارد، بی‌ثباتی اجتماعی را به‌همراه‌داشت. فقدان زیرساخت‌های صنعتی همراه با کشاورزی ناکارآمد در بسیاری از مناطق، به ظهور جمعیتی مازاد منجرشد که نمی‌توانستند ازلحاظ اقتصادی، خود را تأمین‌کنند. توزیع نابرابر منابع طبیعی (ازجمله نفت، گاز و آب) در کنار استفاده نادرست از منابع طبیعی و نبود مدیریت کارآمد، اختلاف‌های اقتصادی و ژئوپلیتیکی را به‌همراه‌داشت. اختلاف‌های قومی به دلیل پراکند‌ه‌بودن اقوام در سراسر منطقه و نبود نگرشی جامع و منطقی به این موضوع اختلاف‌های قومی- فرهنگی را افزایش‌داد. احیای باورهای مذهبی ازجمله اسلام در دوران پس از فروپاشی شوروی، بسترهای خشونت مذهبی را فراهم‌کرد» (Kortunov, 1998: 2-4).

فروپاشی شوروی و سال‌های پس‌‌ازآن را می‌توان دوره گذار ماهیت خشونت در آسیای مرکزی دانست؛ بدین معنی که اگر تا پیش از فروپاشی شوروی، مسائل اقتصادی، سیاسی و اجتماعی تعیین‌کننده نوع و میزان خشونت در آسیای مرکزی بود، از این دوره به بعد، مسائل هویتی، نقش اصلی را بازی‌می‌کرد. فروپاشی شوروی، محیط تعاملی (بنا به دیدگاه سازه‌انگاری) را متزلزل‌کرد. شکل ناقص هویت ملی و به‌تبع آن، نبود تعریفی روشن از هویت ملی باعث شد که تلاش هویت‌های متفاوت منطقه (اسلامی، روسی و ترکی) برای تبدیل‌شدن به جریان غالب در آسیای مرکزی به افزایش خشونت در آسیای مرکزی بینجامد.

1-   فروپاشی شوروی و چالش‌های هویتی در آسیای مرکزی (به‌عنوان یکی از عوامل تشدیدکننده خشونت)

فروپاشی شوروی ازجمله مهم‌ترین تحولاتی است که در شکل‌گیری چالش‌های هویتی آسیای مرکزی، به‌گونه‌ای بسزا نقش‌دارد. فروپاشی شوروی نه‌تنها به معنای ازبین‌رفتن نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بلکه به معنای فروپاشی مبانی فرهنگی و ایدئولوژیکی نیز بود. فروپاشی شوروی، باعث تخریب بسیاری از بنیادهای اخلاقی، اجتماعی و هویتی در منطقه آسیای مرکزی و قفقاز شد. تا پیش از فروپاشی شوروی، بسیاری از خرده‌فرهنگ‌ها و خرده‌هویت‌های موجود در منطقه آسیای مرکزی ازجمله هویت مذهبی، هویت ملی (ترکی، ایرانی، روسی و مانند اینها) در قالب هویت اتحادیه شوروی ادغام‌شدند و برای ظهور مجالی‌نداشتند؛ با ازمیان‌رفتن این نظام یک‌پارچه خرده‌هویت‌های سرکوب‌شده، یکی پس از دیگری ظهورکرده، موجب چالش هویتی در آسیای مرکزی شدند؛ «در این خلأ ناگهانی فرهنگی، ایدئولوژیکی و اجتماعی، بسیاری از مردم آسیای مرکزی به‌دنبال حمایت از مناطق مختلف بودند؛ بسیاری از آنها به ریشه‌های فرهنگی و تاریخی خود بازگشتند که در آسیای مرکزی مدرن همراه با قومیت‌گرایی بود. کشورهای منطقه آسیای مرکزی به‌سرعت هویت ملی جدیدی را برمبنای تاریخ و فرهنگ قومیتی خود بنانهادند درحالی‌که مردمی که ویژگی‌ها تاریخی و فرهنگی مشترکی داشتند و بیشتر با موضوع‌هایی نظیر زنده‌ماندن و ادامه زندگی، درگیر بودند، برای حفظ آداب‌ورسوم و اعتقادهای خود به وابستگی‌های قومی، قبیله‌ای و خانوادگی پناه‌بردند» (‌Pultr, 2013: 210).

گراهام فولر استدلال‌می‌کند، پس از فروپاشی امپراتوری شوروی، مسئله هویت در رتبه نخست پرسش‌هایی قرارداشت که کشورهای تازه‌استقلال‌یافته آسیای مرکزی باید با آن مواجه می‌شدند؛ وی عقیده‌دارد: «کشورهای آسیای مرکزی باید به این پرسش پاسخ‌می‌دادند که این ساکنان بومی منطقه آسیای مرکزی به‌واقع کی هستند؟؛ قسمتی عمده از مردم آسیای مرکزی، مسلمان بودند و هویت اسلامی برای بیش از هزار سال در این منطقه حضورداشت؛ ازلحاظ قومیتی بسیاری از آنها ترک بودند، اعضای گروه‌های قومی- مذهبی مرزی که از یوگسلاوی تا مغولستان گستردگی‌داشت؛ آنها همچنین در منطقه ترکستان قرارداشتند و نقشی فعال را در تداوم فرهنگی منطقه (که ویژگی‌های ترکی- فارسی را داشت) برای هزاران سال ایفاکرده‌بودند و همچنین، بخشی از امپراتوری روسیه بودند که بعدها به‌وسیله امپراتوری شوروی جایگزین شد که در این زمینه، دست‌کم، نخبگان این کشورها روابطی نزدیک با فرهنگ روسی داشتند؛ آنها همچنین برای دهه‌های متوالی، اعضای مشترک اتحادیه شوروی بودند» ((Fuller, 1992: 5.

در کنار چالش‌های ناشی از فروپاشی شوروی برای خرده‌هویت‌های موجود در آسیای مرکزی باید به تمایل بازیگران فرامنطقه‌ای در جهت پرکردن خلأ هویتی ایجادشده در دوران پس از فروپاشی شوروی نیز اشاره‌کرد؛ این بازیگران که ارتباطات تاریخی و فرهنگی مشترکی را با آسیای مرکزی داشته، تا پیش از فروپاشی شوروی، قادر نبودند به روابط خود عمق‌ببخشند، تلاش‌هایی جدید را برای هویت‌بخشی به خرده‌فرهنگ‌های منطقه آسیای مرکزی ازجمله هویت اسلامی، ترکی، روسی و مانند اینها آغازکردند. فروپاشی شوروی و متعاقب آن، مستقل‌شدن جمهوری‌های آسیای مرکزی به شکل‌گیری نوعی رقابت برای نفوذ در این منطقه منجرشد که در بسیاری از متون مربوط به تحولات آسیای مرکزی از آن به‌عنوان بازی بزرگ جدید یادمی‌شود؛ در قالب این بازی بزرگ جدید، کشورهایی مختلف با درجاتی متفاوت از قدرت برای نفوذ و پیشبرد اهداف خود در آسیای مرکزی می‌کوشیدند؛ یکی از عمده‌ترین این اهداف، تأثیرگذاری بر هویت‌یابی کنش‌گران هویتی منطقه آسیای مرکزی، مانند گروه‌های اسلامی، پان‌ترکی و سایر گروه‌هایی هویتی در منطقه آسیای مرکزی بود؛ این بازیگران منطقه‌ای را می‌توان به سه گروه دسته‌بندی‌کرد: 1- قدرت‌های بزرگ (روسیه و ایالات‌ متحده آمریکا)؛ 2- بازیگران منطقه‌ای داخلی (ترکیه، ایران و پاکستان) و 3- بازیگران منطقه‌ای خارجی (عربستان و اسرائیل). به فراخور موضوع پژوهش، درادامه به نقش عربستان سعودی در تصاعد زمینه‌های خشونت در آسیای مرکزی پرداخته‌می‌شود؛ اما پیش از آن، ارائه شرحی مختصر از رابطه اسلام و مسئله هویت در آسیای مرکزی، ضروری است.

2-   اسلام و مسئله هویت در آسیای مرکزی (عامل تأثیرگذار در خشونت)

پیش از شکل‌گیری دولت بلشویکی در روسیه و ایدئولوژی کمونیستی در این کشور، اندیشه و اعتقادهای اسلامی، یکی از عنصرهای اصلی تنظیم‌کننده موضوع‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و حتی زندگی خانوادگی بیشتر مناطق آسیای مرکزی، ترکمنستان، منطقه ولگا و منطقه قفقاز بود. برای اولین‌بار در تاریخ، قدرت شوروی، نه‌تنها حق اسلام را برای تنظیم زندگی روحانی و اجتماعی جوامع آسیای مرکزی انکارکرد بلکه کوشید از طریق ریشه‌کن‌کردن اسلام، ایدئولوژی کمونیستی را با آن جایگزین‌کند؛ تمام فعالیت‌های دستگاه‌های سیاسی، نهادهای قانونی و اجتماعی، احزاب و نظام آموزشی با توجه به این هدف تنظیم‌شد. اسلام و مسلمانان برای بیش از هفتاد سال، مجبور شدند، سرکوب و اختناق را تحمل‌کنند. مهم‌ترین ویژگی دوره 1917 تا 1985 کشمکش، سرکوب و شکنجه مذهب و نهادهای مذهبی است (Kerimov, 1996: 183).

فروپاشی شوروی و ازمیان‌رفتن فضای سرکوب مسلمانان در آسیای مرکزی، زمینه را برای بازتجدید اسلام به‌عنوان نیروی تنظیم‌کننده ساختارهای سیاسی و اجتماعی منطقه فراهم‌کرد. با فروپاشی شوروی، مردم منطقه، علاوه‌بر سختی‌های سیاسی- اقتصادی و اجتماعی ناشی از فروپاشی، از سردرگمی و آشفتگی هویتی نیز رنج‌می‌بردند؛ در این شرایط آشفته، برخی از فعالان محلی با جنبش‌های اصلاحات دموکراتیک، درگیر شدند و برخی دیگر در جنبش‌های ملی، ملی- اسلامی فعالیت‌داشتند. در میان برخی از اولین سازمان‌ها و احزاب دموکراتیک در آسیای مرکزی می‌توان به «احزاب بیرلیک[2] و ارِک[3] در ازبکستان، جنبش دموکراتیک قرقیزستان،[4] حزب دموکراتیک،[5] حزب رستاخیز[6] و حزب لالی بدخشان[7]» در تاجیکستان اشاره‌کرد؛ اما این احزاب، عمری کوتاه داشته، خیلی زود یا پراکنده شدند یا دولت، آنها را از فعالیت محروم‌کرد. از سال 1993 تا 1994 با قدرت‌گرفتن اسلام که رهبران کشورهای آسیای مرکزی، آن را به‌عنوان مهم‌ترین کمک‌کننده به حاکمیت ملی می‌دانستند، مجالس قانون‌گذاری کشورهای آسیای مرکزی ازجمله ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان، قوانین مذهبی را به‌تصویب‌رساندند که چارچوبی برای فعالیت‌های مذهبی بود؛ براساس این قوانین، مطالعه قرآن، شریعت و فقه و نیز انجام حج به‌رسمیت‌شناخته‌شد؛ همچنین طبق این قوانین نهادهای مذهبی، واعظان خارجی اجازه‌یافتند که آزادانه در کشورهای آسیای مرکزی فعالیت‌کنند؛ با توجه به این موضوع، بسیاری از نهادهای مذهبی ازجمله نهادهایی از عربستان، ترکیه و پاکستان در آسیای مرکزی و به‌ویژه در دره فرغانه به‌فعالیت‌پرداختند (Yemelianova, 2009: 17-20).

تمایل کنش‌گران هویتی آسیای مرکزی ازجمله گروه‌های اسلامی و نیز دولت‌های تازه‌تأسیس کشورهای آسیای مرکزی برای اتخاذ اسلام به‌عنوان مبنای هویتی سبب‌شد که بازیگران فرامنطقه‌ای ازجمله ایران، عربستان، ترکیه و پاکستان، بسیار برای گسترش نفوذ خود در منطقه و تأثیرگذاری بر جریان‌های هویتی آسیای مرکزی تمایل‌داشته‌باشند؛ دراین‌میان، عربستان به چند دلیل نسبت‌به کشورهای یادشده، بیشتر به آسیای مرکزی تمایل‌داشت:

 اول اینکه فروپاشی شوروی، دریچه‌ای جدید، روی عربستان گشوده‌بود که می‌توانست از طریق تأثیرگذاری بر تحولات آسیای مرکزی، عرصه را برای تحقق آرزوی دیرینه خود درزمینه رهبری جهان اسلام تحقق‌بخشد. دسترسی به آسیای مرکزی به معنای اتصال به حوزه‌ای گسترده از گروه اسلامی در حوزه نفوذ امپراتوری شوروی سابق بود.

دوم اینکه پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ازسوی عربستان به‌عنوان تهدیدی بالقوه محسوب‌می‌شد. تا وقوع انقلاب اسلامی در ایران در سال 1357، جنبش اسلامی قدرتمندی که بتواند درزمینه هویت‌یابی به مسلمانان آسیای مرکزی کمک‌کند، شکل‌نگرفته‌بود. «با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و مقاومت مجاهدان افغانی در مقابل اشغال افغانستان ازسوی اتحاد جماهیر شوروی، جمهوری‌های اسلامی اتحاد شوروی با فضایی جدید، روبه‌رو شدند؛ آنها در این اندیشه بودند که از قلمرو جهان اسلام جداشده‌اند و همچنین سرکوب‌می‌شوند؛ بنابراین این جمهوری‌ها تصمیم‌گرفتند تا هویت اسلامی خود را بیش‌ازپیش حفظ‌کنند» (Kemper, 2009:7).

سوم اینکه در مقایسه با ایران و ترکیه، عربستان اشتراک‌های تاریخی و فرهنگی کمتری با منطقه آسیای مرکزی داشت؛ بنابراین مجبور بود از طریق تقویت گروه‌های اسلامی نظیر گروه‌های رادیکال اسلامی، نفوذ خود را در منطقه آسیای مرکزی تقویت‌کند که این اقدام‌ها دامنه خشونت را در آسیای مرکزی افزایش‌می‌داد.

3-   عربستان و انحراف در فرایند هویت اسلامی منطقه آسیای مرکزی (به‌عنوان یکی از عوامل تشدیدکننده خشونت)

همان‌گونه‌که در بحث هویت در سازه‌انگاری، مطرح شد، هویتی که هریک از کنش‌گران داخلی یا بین‌المللی اتخاذمی‌کنند، مبنایی برای پیگیری منافع خاص است؛ در این راستا برمبنای نگرش سازه‌انگاری به تحولات پس از دوران فروپاشی شوروی و به‌وجودآمدن چالش‌های هویتی، عربستان سعودی تلاش‌کرده‌است، از طریق تأثیرگذاری بر هویت‌یابی گروه‌های اسلامی منطقه آسیای مرکزی، به‌دست‌آوردن منافعی خاص را به آنها القاکند که در بسیاری از موارد با خواسته‌های سایر کنش‌گران ازجمله دولت‌های آسیای مرکزی، مخالف است. از زمان فروپاشی شوروی عربستان بیشتر از اینکه با دولت‌های آسیای مرکزی، مرتبط باشد با گروه‌های اسلامی به‌ویژه گروه‌های رادیکال در ارتباط بوده‌است. عربستان، فرایند شکل‌دادن به هویت و پیگیری منافع خاص را ازسوی این گروه‌های اسلامی در چند مرحله انجام‌داده‌است.

3-1-گسترش تفکر وهابیت در منطقه (به‌عنوان منبعی هویتی برای گروه‌های اسلامی)

با توجه به فروپاشی شوروی و به‌وجودآمدن چالش‌های هویتی در منطقه آسیای مرکزی، مهم‌ترین هدف عربستان در این منطقه، شکل‌دادن به نوعی مبنای هویتی بود که گروه‌های اسلامی موجود در منطقه برپایه آن بتوانند هویت خود را شکل‌دهند؛ در این راستا تقویت وهابیت در منطقه آسیای مرکزی که پیش از فروپاشی شوروی نیز در این منطقه پیگیری‌می‌شد در دستور کار سیاست خارجی عربستان قرارگرفت.

وهابیت، اصطلاحی است که برای جریان سلفی‌گری در عربستان سعودی به‌کاربرده‌می‌شود. واژه وهابی از نام محمدبن‌عبدالوهاب، کسی‌که در قرن هجدهم در شبه‌جزیره عربستان زندگی‌می‌کرد، مشتق‌شده‌است؛ درواقع، امروزه وهابیسم به‌طورگسترده برای اشاره به جنبش‌های اسلامی سنی که به‌دنبال اسلام ناب و ‌دور از هرگونه نوآوری و انحراف از تعالیم حضرت محمد (ص) و صحابه او هستند، به‌کارمی‌رود.

محمدبن‌عبدالوهاب، این جریان را میان سال‌های 1703 تا 1791 به‌عنوان جنبش مذهبی در شبه‌جزیره عربی پایه‌گذاری‌کرد. عبدالوهاب، بسیاری از باورها و اعمال اسلامی را به‌عنوان شرک محکوم‌کرد و بیشتر به‌دنبال تشویق بازگشت به اعمال سنتی و ناب بود که با عنوان اصول اسلام نامیده‌می‌شد؛ از نظر او، این اصول در قرآن و زندگانی حضرت محمد (ص) ریشه‌داشت. محمدبن سعود، پایه‌گذار سرزمین آبا و اجدادی آل سعود امروزی، به‌طورگسترده‌ای را با عبدالوهاب برای متحدکردن قبایل پراکنده شبه‌جزیره عربی همکاری‌داشت؛ این مشارکت، بنیانی محکم برای روابط سیاسی میان فرزندان آنها ایجادکرد که تا به امروز هم تداوم‌داشته‌است (Blanchard, 2008:2). اگرچه مسلک وهابیت به نام محمدبن‌عبدالوهاب شهرت‌یافته‌است، به‌واقع عبدالوهاب با مطالعه آثار ابن‌تیمیه به آنها اعتقادیافت و در قلمرو نظری، چیزی به آنها اضافه‌نکرد بلکه آن را از حوزه نظر به حوزه عمل کشانید.

جریان وهابیت به دلیل حمایت‌های مالی عربستان سعودی، نفوذ خود را در بسیاری از مناطق جهان (از آسیای جنوب شرقی تا آسیای مرکزی و قفقاز و حتی بسیاری از کشورهای غربی) گسترش‌داده‌بود. در آسیای مرکزی و قفقاز جریان وهابیت از زمان جنگ جهانی اول حضورداشته‌است؛ در دوران پس از جنگ نیز در بسیاری کشورهای این منطقه، وهابیت، متصدی ساختارهای نظامی و سیاسی بوده‌است؛ آنها با استفاده از حمایت‌های مالی عربستان سعودی توانسته‌اند در نقاط مختلف آسیای مرکزی و قفقاز، فعالیت‌های سیاسی و مذهبی خود را گسترش‌دهند. «فعالیت‌های رادیکالی وهابی‌ها باعث ایجاد موج مخالفت در میان مسلمانان چچن، داغستان، اینگوش و برخی پیروان اسلامی صوفی شد و به ناامنی و بحران در مناطقی مختلف ازجمله چچن دامن‌زد. رهبران تندرو چچن، نظیر باسایف،[8] سلمان رادیف[9] و مولاری ادگایف[10] ازجمله کسانی بودند که آشکارا از وهابیت در چچن حمایت‌می‌کردند؛ در میان این رهبران، تنها ساسخادف[11] بود که به مخالفت با وهابیت برخاست اما به دلیل نداشتن قدرت کافی به هدف‌های خود نرسید» (معینی‌فر، خیری، 1389: 57).

پس از فروپاشی شوروی نیز عربستان سعودی، تفکر وهابیت را در منطقه آسیای مرکزی از دو طریق دنبال‌کرد: «اول، فرستادن مهاجران آسیای مرکزی ساکن در عربستان سعودی به‌عنوان مبلغان مذهبی به سرزمین‌های بومی خود؛ مأموریت آنها بسیار ساده بود و از ایشان انتظارمی‌رفت که پیام اسلام را در مساجد و میان اقوام و خویشاوندان خود تبلیغ‌کنند؛ بسیاری از این مبلغان مذهبی با بازگشت به مناطق بومی خود، پیام‌های اسلامی را ترویج‌دادند که مطابق با سیاست‌های عربستان سعودی بود؛ اقدام این مبلغان مذهبی، کمکی بسزا در گسترش وهابیت در منطقه آسیای مرکزی محسوب‌می‌شد؛ اگرچه این مبلغان مذهبی در ابتدای امر ازسوی دولت‌های آسیای مرکزی تحمل‌می‌شدند، با توجه به گسترش خطر آنها نسبت‌به دولت‌های مرکزی در بسیاری موارد از کشورهای آسیای مرکزی اخراج‌شدند؛ روش مهم دیگر برای ترویج وهابیت در منطقه آسیای مرکزی، رفتن به عربستان سعودی و اشتغال به تحصیل در دانشگاه اسلامی بین‌المللی مدینه بود که شرایط حضور در این دانشگاه، پس از فروپاشی شوروی برای بسیاری افراد ازجمله دانشجویان منطقه آسیای مرکزی فراهم ‌شده‌بود. پس از فروپاشی شوروی، بسیاری افراد از ازبکستان، تاجیکستان، داغستان و مناطق دیگر در عربستان به تحصیل، مشغول شدند» (‌Schlyter, 2005: 249).

ازجمله گروه‌های متأثر از وهابیت که امروزه در آسیای مرکزی، فعال هستند می‌توان به گروه‌هایی نظیر جنبش حرکت اسلامی ازبکستان، حزب‌التحریر و شاخه‌های جداشده از آن مانند اکرامیه و حزب‌النصرت (Baran et all, 2006: 19) اشاره‌کرد که به‌دنبال اشاعه تفکر سلفی‌گری در منطقه آسیای مرکزی هستند؛ گسترش وهابیت در آسیای مرکزی از این طریق بر جریان هویت‌یابی گروه‌های اسلامی در منطقه آسیای مرکزی تأثیرگذاشته‌است. وهابیت، دارای برخی عناصر و ویژگی‌هاست که در بسیاری از موارد به خشونت ضد سایر کنش‌گران در یک محیط تعاملی منجرمی‌شود. اگر آسیای مرکزی، محیطی تعاملی درنظرگرفته‌شود، کنش‌گرانی متعدد ازجمله دولت‌های آسیای مرکزی، بازیگران فرامنطقه‌ای و نیز قومیت‌های مختلف با اعتقادهای مذهبی مختلف در آن حضوردارند؛ در این محیط تعاملی، گروه‌های رادیکال که از وهابیت، متأثر بوده‌اند، ویژگی‌های هویتی ارائه‌می‌دهند که با ویژگی هویتی سایر کنش‌گران، متضاد است. سکولاریسم، پان‌ترکیسم، شیعه‌گرایی، روس‌گرایی، ملی‌گرایی ازجمله ویژگی‌هایی هویتی منطقه آسیای مرکزی هستند  که رادیکالیسم متأثر از وهابیت درخصوص آنها تحمل روانمی‌دارد و این عدم تحمل در برخی موارد، به خشونت در منطقه آسیای مرکزی منجرمی‌شود.

2-3- برجسته‌کردن خطر سایر گروهای هویتی

گام بعدی در تأثیرگذاری عربستان سعودی بر هویت‌یابی منطقه آسیای مرکزی، تلاش عربستان برای برجسته‌کردن خطرهای سایر گروه‌های هویتی برای گروه‌های اسلامی به‌ویژه خطرهای ناشی از گسترش تفکر شیعی و پان‌ترکیسم در منطقه آسیای مرکزی بود. با توجه به پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و قدرت‌یابی تفکر شیعی در این کشور و تأثیر آن بر جنبش‌های اسلامی مناطق مختلف ازجمله آسیای مرکزی، عربستان از گسترش روابط ایران با آسیای مرکزی نگران بود و تلاش‌می‌کرد از طریق شیعه‌هراسی و ایران‌هراسی از نفوذ ایران در آسیای مرکزی جلوگیری‌کند. «با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، پیوند تشکیل‌یافته از طریق راهکار (استراتژی) پیشین عربستان سعودی مبنی‌بر تقویت هویت اسلامی سنی به‌منظور خنثی‌کردن اندیشه‌های امام خمینی و تجدید حیات شیعه در منطقه آسیای مرکزی بازتجدیدشد. عربستان، تشویق فرقه‌گرایی را آغازکرد و در تلاش بود تا هویت سنی عمیقی را در مقابل هویت شیعی به‌وجودآورد. عربستان سعودی، دولت‌های سنی را تشویق‌می‌کرد، فعالیت‌های اسلامی متأثر از هویت شیعی و هرگونه تلاش برای اصلاحات سیاسی را سرکوب‌کنند؛ این تصویر از عربستان سعودی به‌عنوان مدافع سنی‌ها و ایجادکننده هویت سنی قوی (در مقابل هویت شیعی)، وهابیت را به سمتی سوق‌داد که می‌توانست عواقبی وخیم‌تر برای منطقه داشته‌باشد. بسیاری از کارشناسان تحولات منطقه‌ای، شواهدی را درباره ارتباط معنی‌دار میان سیاست‌های فرقه‌گرایی و افراط‌گرای سنی منطقه نشان‌می‌دهند» (Grumet, 2015: 57).

انوشیروان احتشامی عقیده‌دارد که در دوران پس از فروپاشی شوروی، عربستان سعودی، سه هدف عمده را در آسیای مرکزی دنبال‌می‌کرد: «اولین هدف عربستان سعودی در آسیای مرکزی، بی‌ثبات‌کردن رژیم‌های حاکم بر کشورهای آسیای مرکزی بود، زیرا همه آنها وارثان رژیم قدیمی شوروی بودند و تلاش‌می‌کردند تا مدل سکولار سیاسی- اجتماعی را اتخاذکنند؛ بااین‌حال، بی‌ثبات‌سازی، نوعی ابزار بود و می‌توانست با ایجاد هر گروهی قابل‌کنترل باشد؛ دومین هدف عربستان سعودی ازمیان‌بردن نفوذ ایران در آسیای مرکزی به‌ویژه در حوزه‌هایی بود که تهران می‌توانست درزمینه بین‌المللی از آنها بهره‌مند شود؛ نشر و تقویت معنی جدیدی از اسلام و در همان زمان، انتقاد از گرایش آسیای مرکزی به بنیادگرایی اسلامی، یکی از این موارد بود. عربستان به‌دنبال بسترسازی شرایطی بود که ایرانِ شیعه قادر نباشد با عربستان رقابت‌کند؛ سومین هدف عربستان با ابتکارهای عربستان در حیطه‌های مالی، مرتبط بود؛ عربستان به‌دنبال تقویت ساختار راه و بنادر پاکستان و ارتباط آن با آسیای مرکزی بود؛ هدف از این کار، نابودی مسیرهای ارتباطی آسیای مرکزی با ایران و جلوگیری از ابتکار ایران در آسیای مرکزی از طریق روابط دوجانبه با کشورهای این منطقه بود» (Ehteshami, 1994: 43).

  بخشی دیگر از نگرانی‌های عربستان درخصوص پان‌ترکیسم ترکیه و اسلامی میانه‌رو‌ بود که این کشور تلاش‌می‌کرد در دوران پس از فروپاشی شوروی در آسیای مرکزی ترویج‌دهد. «با فروپاشی شوروی، وسوسه آرمان‌های پان‌ترکی نیز بر سیاست خارجی ترکیه سایه‌افکند؛ این امر سبب‌شد، ترکیه برنامه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را برای نزدیکی بیشتر به کشورهای تازه‌استقلال‌یافته درپیش‌بگیرد؛ برنامه ترکیه به‌ویژه این بود که به کانال اصلی ارتباط این کشورها با غرب تبدیل‌شود و با کمک‌گرفتن از غرب و مشارکت در توسعه اقتصادی این کشورها، زمینه نفوذ فرهنگی، سیاسی و اقتصادی خود را هموارکند؛ به همین دلیل از همان آغاز سال‌های فروپاشی شوروی، در این زمینه‌ها گام‌هایی‌برداشت. ترکیه بر آن بود تا با نزدیک‌شدن بیشتر به کشورهای اروپایی و آمریکا نشان‌دهد که بهترین راه دورسازی کشورهای تازه‌استقلال‌یافته از بنیادگرایی اسلامی و روسیه، الگوگیری آنها از دولت سکولار آنکاراست؛ از این طریق، ترکیه، هم می‌توانست از کمک‌های غرب، بهره‌مند شود و هم از آنها به‌عنوان ابزار پیشبرد برنامه‌های پان‌ترکی استفاده‌کند» (احمدی، 1388: 4 و5).

ترکیه در مقایسه با عربستان، نسخه‌ای میانه‌رو از اسلام را در آسیای مرکزی تبلیغ‌می‌کرد؛ این اسلام میانه‌رو ترکیه، واجد برخی ویژگی‌ها بود که تفسیر بنیادگرایی عربستان از اسلام را تهدیدمی‌کرد. «حامیان اسلام میانه‌رو، کثرت‌گرایی و دموکراسی را در بستر جامعه مدنی به‌مثابه ابزار رستگاری امت، تلقی و تأکیدمی‌کنند که در اندیشه اسلامی، مفاهیمی چون: شورا، اجماع و بیعت، جامعه مدنی و دموکراسی به‌طورکامل، غایب نیستند و می‌توان به برداشتی دموکراتیک از اسلام دست‌یافت و آن را با دموکراسی منطبق‌ساخت؛ این برداشت میان اسلام و دموکراسی تباین ذاتی نمی‌بیند؛ فضای باز، رقابت، تساهل و نوآوری در میان سنت‌های دینی هم وجوددارد که بر انطباق و سازگاری اسلام و دموکراسی دلالت‌می‌کند؛ براساس نگاه این گروه از مسلمانان که در میان آنها می‌توان اندیشمندان ترک نظیر فتح‌الله گولن[12] و علی بولاچ[13] را نیز نام‌برد، معتقدند اسلام در ذات خود، میانه‌رو و متساهل است؛ البته سخن از دموکراسی و مشارکت دموکراتیک در اسلام به این معنی نیست که دموکراسی، واژه‌ای قرآنی است که در قرآن و سنت به آن پرداخته‌شده‌باشد بلکه بدین معنی است که اشکال و ارزش‌های دموکراسی، قابل‌انطباق و سازگار با آموزه‌های اسلامی است» (موثقی گیلانی و نیری، 1389: 37 و 38).

مهم‌ترین دلایلی که ترکیه را برای گسترش اسلام میانه‌رو در آسیای مرکزی ترغیب‌می‌کردند، ‌بر عمل‌گرایی و گرایش‌های ایدئولوژیک مبتنی‌بودند. «از منظر عمل‌گرایی، ترکیه به این نتیجه رسیده‌بود که رشد توجهات و منافع در آسیای مرکزی به این معنی است که اگر ترکیه، نسخه اسلامی دلخواه خود را در منطقه گسترش‌ندهد، اسلام ارائه‌شده ازسوی عربستان، ایران و پاکستان، فضای هویتی ایجادشده را در دوران پس از فروپاشی شوروی پرخواهدکرد و این به معنای به‌خطرافتادن موقعیت بالقوه ترکیه در میان کشورهای آسیای مرکزی بود؛ از منظر ایدئولوژیکی نیز، بسیاری از نهادهای مذهبی و نیز رهبران مذهبی ازجمله مهمت ییلماز[14] به مبانی اسلامی هویت ملی ترکیه عقیده‌داشتند و بر این باور بودند که با گسترش اسلام در آسیای مرکزی می‌تواند روح هویت ترکی را نیز در آسیای مرکزی گسترش‌داد. ترکیه به‌دنبال تبدیل‌شدن به مرکز اصلی فعالیت‌های اسلامی و منبع حمایتی برای جمعیت‌های ترکی و مسلمان منطقه آسیای مرکزی )بودVan Wie Davis and Azizian, 2007: 197)

تلاش ترکیه درزمینه صدور اسلام میانه‌رو و نیز دستیابی به رهبری جماعت سنی مذهب در کنار فعالیت‌های ایران در آسیای مرکزی، مهم‌ترین منبع نگرانی عربستان سعودی بود؛ مهم‌ترین ابزار عربستان سعودی برای مقابله با چنین اقدام‌هایی ازسوی کشورهای ثالث، توسل‌جستن به منابع مادی و نیز حمایت از گروه‌هایی بود که بتوانند منافع عربستان را در منطقه آسیای مرکزی حفظ‌کنند؛ همان‌گونه‌که پیش‌تر نیز بحث‌شد با توجه به اینکه عربستان سعودی، نسبت‌به ایران و ترکیه، بازیگر ثانوی در منطقه محسوب‌می‌شد، انتخاب‌هایی محدود داشت و این محدودیت سبب‌شد که به سمت گروه‌های رادیکال تمایل‌یابد. حمایت‌های مالی و معنوی عربستان از گروه‌های رادیکال اسلامی منطقه آسیای مرکزی باعث شد، سمت‌وسوی اختلاف‌های هویتی آسیای مرکزی به‌ طرف خشونت و درگیری‌های مسلحانه کشیده‌شود.

شکل 2، فرایند تأثیرگذاری عربستان بر فرایند هویت‌یابی و شکل‌گیری گروه‌های اسلامی رادیکال منطقه را نشان‌می‌دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

(منبع: نگارندگان)

 

نتیجه‌گیری

پژوهش حاضر ‌کوشید، نقش عوامل خارجی (بازیگری عربستان سعودی) در شکل‌گیری و تصاعد خشونت در آسیای مرکزی را تحلیل و ارزیابی‌کند؛ بر همین مبنا، استدلال اصلی پژوهش تأکیدداشت که عربستان سعودی از طریق انحراف در هویت‌یابی گروه‌های اسلامی منطقه آسیای مرکزی به شکل‌گیری و افزایش خشونت در آسیای مرکزی دامن‌زده‌است؛ بررسی چنین موضوعی، به رویکردی، نیازمند بود که عناصر و ابزارهای کاربردی برای تحلیل موضوع را داشته‌باشد و به همین سبب، رویکرد سازه‌انگاری انتخاب‌شد. سازه‌انگاری استدلال‌می‌کند که هویت، پایه منافع است و از طریق تأثیرگذاریِ هویت است که منافع بازیگران ازجمله افراد و دولت‌ها شکل‌می‌گیرد.

 برپایه همین استدلال اصلی، پژوهش نشان‌داد که در دوران پس از فروپاشی شوروی به دلیل خلأ هویتی که در آسیای مرکزی شکل‌گرفته‌بود، بازیگرانی مختلف ازجمله عربستان سعودی تلاش‌‌می‌کردند از طریق بسط نفوذ خود به منطقه این خلأ هویتی را پرکنند؛ ارائه منبع هویتی به بازیگران دولتی و غیردولتی برای متمایزسازی خود از دیگران از مهم‌ترین اقدام‌ها در این زمینه بود که عربستان سعودی از طریق گسترش وهابیت در آسیای مرکزی، این منبع هویتی را ارائه‌داد؛ گام بعدی درراستای دستیابی به اهداف، برجسته‌کردن خطر دیگرهای هویتی در منطقه بود. عربستان سعودی از طریق برجسته‌کردن خطر هویت شیعی ایران و هویت ترکی ترکیه برای بازیگران منطقه آسیای مرکزی تلاش‌‌می‌کرد آنها را در مقابل هم قراردهد.

آنچه در قالب انحراف در هویت‌یابی گروه‌های اسلامی توسط عربستان سعودی در پژوهش بدان اشاره‌شد، ارائه تصویری ناقص و خشونت‌آمیز از اسلام است که در قالب آموزه‌های وهابیت به منطقه آسیای مرکزی، واردشد. پس از فروپاشی شوروی به دلیل سابقه تاریخی خود، هویت اسلامی در منطقه آسیای مرکزی به هویتی مسلط تبدیل‌شده‌بود و به دلیل گرایش بازیگران دولتی و غیردولتی برای اتخاذ چنین هویتی انتظارمی‌رفت که در سال‌های آتی، هویت اسلامی بتواند از طریق تأثیرگذاری بر دگرهای هویتی در آسیای مرکزی، انسجام اجتماعی را به‌وجودآورد؛ باوجوداین، اقدام‌های کشورهایی مانند عربستان سعودی ازجمله حمایت‌های مادی و معنوی از گروه‌های رادیکال اسلامی، باعث ضربه‌زدن به هویت اسلامی در منطقه آسیای مرکزی شد. در مقایسه با ایران و ترکیه، عربستان ازلحاظ ارائه منبع هویتی و ارتباطات تاریخی و فرهنگی، بازیگر ثانوی محسوب‌می‌شد بنابراین برای بسط نفوذ خود، به گسترش وهابیت از طریق گروه‌های رادیکال اسلامی گرایش‌یافت. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های تفکر وهابیت، عدم تساهل و رواداری در مقابل سایر دگرهای هویتی است. در محیط نامتجانس و مستعد اختلاف آسیای مرکزی، گسترش و عمق‌یابی چنین تفکری، مولد خشونت است



1. Alexander Wendt

1. Birlik party

2. Erk democrat party

3. Democratic movement of Kyrgyzstan

4. Democratic party

5. Rastakhiz Party

6. Lali Badakhshan party

1. Basayef

2. Radief

3. Mulary edgayev

1. Saskhadev

1. Fethullah Gülen

2. Ali bulac

3. Mehmet Yilmaz

-    احمدی، حمید (1388)؛ «ترکیه، پان‌ترکیسم و آسیای مرکزی»، مطالعات اوراسیای مرکزی؛ مرکز مطالعات عالی بین‌المللی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی (ویژه همایش مطالعات منطقه‌ای)، سال دوم، ش 5، ص 1 تا 22.

 -اختیاری امیری، رضا (1394)؛ «تأثیر تقابل وهابیت سعودی با گفتمان انقلاب اسلامی ایران بر ژئوپلیتیک جدید خاورمیانه»، فصلنــامه اندیشه سیاسی در اسلام؛ دوره 2، ش 6، ص 125 تا 149.

-      برچیل، اسکات و دیگران (1391)؛ «نظریه‌های روابط بین‌الملل»؛ ترجمه حمیرا مشیرزاده و روح‌الله طالبی آرانی؛ تهران: نشر میزان.

-      حسینی، سید کرامت؛ عباس حمادپور و وحید پروین (1395)؛ «هویت و سیاست خارجی روسیه»، علوم انسانی اسلامی؛ ش 31، ص 7 تا 313.

-      هادیان، ناصر (1382)؛ «سازه‌انگاری، از روابط بین‌الملل تا سیاست خارجی»، فصلنامه سیاست خارجی؛ سال هفدهم، ش 4، ص 915 تا 945.

-      مشیرزاده، حمیرا (1389)؛ تحول در نظریه‌های روابط بین‌الملل؛ تهران: انتشارات سمت.

-   موثقی گیلانی، سید احمد و هومن نیری (1389)؛ «اسلام  میانه‌رو و دموکراسی در ترکیه»، فصلنامه تحقیقات سیاسی بین‌المللی؛ دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرضا، ش 5، ص 33 تا 63.

-   منصوری مقدم، محمد (1391)؛ «مؤلفه هویت و تأثیر آن بر سیاست خارجی عربستان سعودی در قبال جمهوری اسلامی ایران»، فصلنامه مجلس و راهبرد؛ دوره 19، ش 72، ص 79 تا 99.

-      معینی‌فر، حشمت‌السادات و مهری خیری (1389)؛ «نقش و تأثیر وهابیت در بحران چچن»، فصلنامه مطالعات اوراسیای مرکزی؛ سال سوم، ش 7.

-   معینی علمداری، جهانگیر و عبدالله راسخی (1388)؛ «روش‌شناسی سازه‌انگاری در حوزه روابط بین‌الملل»، فصلنامه تحقیقات سیاسی و بین‌المللی؛ دوره 1، ش 4، ص 183 تا 214.

-        Alexsandrov, M, (2003), “The Concept of State Identity in International Relations: A Theoretical Analysis”, Journal of International Development and Cooperation, Vol.10, No.1, pp. 33–46

-        Aksan. H. V, (2014), “Ottoman Wars, 1700-1870: An Empire Besieged”, London and New York. Routledge,

-        Blanchard. Ch. (2008) “The Islamic traditions of Wahhabism and salafiyye” congressional research service, CRS. Report. No. 21695.

-        Burchill, S, Linklater. R, Devetak. R, Donnelly. J, Paterson. M, Reus-smith. CH, True. J, (2005), “Theories of international relation”, third edition, New York, Palgrave.

-        Baran, Z, Starr, S, Cornell, S,(2006)” , Islamic Radicalism in Central Asia and the Caucasus:

-        Implications for the EU”, Central Asia-Caucasus Institute, Silk Road program,

-        Ehteshami, A, (1994), “From the Gulf to Central Asia: Players in the New Great Game”, United Kingdom, University of Exeter Press

-        Fuller, E. G, (1992), “Central Asia, the new geopolitics”, California, National defense research institute (RAND), 

-        Grumet,R.T, (2015), “New Middle East Cold War: Saudi Arabia and Iran 's Rivalry”, M.A thesis , The Faculty of the Joseph Korbel School of International Studies University of Denver

-        Guzzini,S, Leander, A, (2005), “Constructivism and International Relations: Alexander Wendt and His Critic”, New York, Routledge.

-        Ian Ross, J, (2011), “Religion and Violence: An Encyclopedia of Faith and Conflict from Antiquity to the Present”, New York, Routledge publication.

-        Kemper, M. (2009), “ Studying Islam in the Soviet Union”,  Amsterdam, Poland, Vossiuspers UvA press,   Van Wie Davis, E, Azizian, R, (2007), " slam, Oil, and Geopolitics: Central Asia After  September 11”, LanhamMaryland, Rowman & Littlefield,

-        Kerimov, G, (1996), “Islam and Muslims in Russia since the Collapse of the Soviet Union”, Religion, State & Society, Vol. 24 Nos. 2/3, PP.183-192.

-        Kortunov, A, (1998), “ unlocking the assets: energy and future of central Asia and the Caucasus”, prepared in conjunction  with an energy study by the cemter for international politics and the  JAMES A. BAKER III institute for public policy , rice university .

-        Marley, T, W, (2013), “The Mongol invasion and occupation of central asia: 1200- 1260CE, an Islamic analysis “, M.A thesis, international Islamic university, Malaysia.

-         Peimani, H, (2009), “Conflict and Security in Central Asia and the Caucasus”, California, United States ABC-CLIO publisher.

-        Pultar, G, (2013), “Imagined Identities: Identity Formation in the Age of Globalization”, New York Syracuse University Press.

-        Quataert, D, (2005), "The Ottoman Empire, 1700–1922, Volume 34 of New Approaches to European History”, Cambridge University Press

-        Schlyter, B, (2005), “Prospects for Democracy in Central Asia”, Swedish Research Institute in Istanbul

-        Sievers, E. W (2013), “The Post-Soviet Decline of Central Asia: Sustainable Development and Comprehensive Capita”, New York, Routledge.

-        Wendt, A, (1992), “Anarchy is what States Make of it: The Social Construction of Power Politics”, International Organization, Vol. 46, No. 2. pp. 391-425.

-        Wendt, A, (1994), “Collective Identity Formation and the International State”, the American Political Science Review, Vol. 88, No., pp. 384-396.

-        Yemelianova, G.M, (2009),” Radical Islam in the Former Soviet Union”, USA and Canada, Rutledge.

-       Haghnavaz, J, Alerasoul , S.J(2014), “ A history of Islam in central Asia”, American International Journal of Research in Humanities, Arts and Social Sciences, Available online at http://www.iasir.net , pp. 127-130