تحول در مواجهه گفتمانی در جمهوری اسلامی ایران مواجهه پساسیاسی، آنتاگونیستی، یا آگونیستیک

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار گروه اندیشه سیاسی پژوهشکده امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی

چکیده

هویت، تشخص و مرزبندی­های گفتمانی تنها در تمایز و تفاوت­های گفتمانی است که شکل می­گیرد. در واقع گفتمان­های مختلف یک رابطه دوسویه با یکدیگر دارند. از سویی در تمایز و تخالف با یکدیگر تهدیدکننده یکدیگر هستند و از سوی دیگر تنها در تمایز و در غیریت­سازی با یکدیگر است که متمایز می­شوند؛ لذا هویت بخش یکدیگر هستند. در درون فراگفتمان جمهوری اسلامی ایران نیز از ابتدای انقلاب تا کنون گفتمان­ها و خرده­گفتمان­های متعددی حضور داشته­اند. هدف این پژوهش مواجهه این گفتمان­ها با یکدیگر، سنخ­شناسی مواجهات گفتمانی و بررسی تحولات در رقابت­ها و مواجهات گفتمانی است. در این مسیر از روش گفتمانی «لاکلا و موفه» استفاده می­شود. در سنخ­شناسی نیز از نظریه موفه در مورد انواع مواجهات و رقابت­های گفتمانی استفاده شده است. موفه انواع مواجهات را به سه نسخه پساسیاسی، آگونیستیک و آنتاگونیستی تقسیم­بندی می­کند. یافته­های مقاله نشان می­دهد که در میان گفتمان­های درون جمهوری اسلامی از دهه شصت تا کنون هر سه نوع مواجهه وجود داشته است که مواجهه پساسیاسی در دهه 60، مواجهه اگونیستیک در دهه  70، و مواجهه آنتاگونیستی در دهه 80  غلبه داشته است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


«شانتال موفه» در کتاب «امر سیاسی»، هویت­ها و گفتمان­های سیاسی را به مثابه هستی­های ارتباطی تلقی می­کند. رابطه­ی بین­گفتمانی یا رابطه بین «ما» و «آنها»" که البته در فضا یا گفتمان سیاسی شکل گرفته باشد، مورد بررسی موفه قرار دارد. بنابراین رویکرد افراد، نهادها و گفتمان­ها در تمایز با دیگر افراد، نهادها و گفتمان­های دیگر است که صاحب موجودیت می­شوند. به سخن دیگر در عین اینکه با کمک این غیریت سازی هویت خود را شکل می­دهند، به این غیر یا دیگری نیاز وجودی دارند. ­بنابراین می­توان گفت از «دیگری» گریز یا گزیری نیست. به بیان «سارتری» دیگری دوزخی است که نمی­توان از آن گریخت. در میدان سیاست مقصود از «دیگری» افراد، احزاب و جریان­ها، ایده­ها، گفتمان­ها و یا پارادایم­های رقیب است. در همین راستا تمرکز و تاکید این پژوهش سنخ شناسی و بررسی چگونگی مواجهه­ با دیگری در درون میدان سیاست جمهوری اسلامی از دهه 60 تا ابتدای دهه 90 است.

در این دوره سی­ساله نوع مواجهات، چالش­ها و رقابت­های گفتمان­ها و خرده­گفتمان­ها در درون جمهوری اسلامی یکسان نبوده است. در برخی ادوار چالش­ها و اختلافات با نوعی مصالحه، و یا پادرمیانی ریش­سفیدانه ظرفیت حل شدن داشته­اند و در زمانی دیگر به جدال­های گفتمانی پرحاشیه تبدیل شده­اند، به گونه­ای که افراد و متفکران از گفتمان­های متفاوت مجبود به هشدار دادن در مورد خطرساز بودن این جدال­های نفس­گیر شده­اند. به شکلی که فضای سیاسی  را با عناوینی چون، «خشونت سیاسی غیر­مسلحانه، روابط تخریبی، اتهام و حذف» توصیف کرده­اند. هرچند این فضا در فصول انتخاباتی بیشتر به چشم می­آید اما محدود به آن نمانده و حتی گاه به سطح چالشهای آشکار و پنهان بین قوای سه­گانه کشیده شده است. از این حیث یک اجماع و توافق نظر همگانی حتی بین نخبگان سیاسی از هر جناح وجود دارد که آنچه در عمل رخ داده فضای سیاسی سالمی نیست. برخی معتقدند که فضای رقابت میان جناح­های مختلف عملا صلح ملی را به گروگان گرفته است (ذوالفقاری،1397). دکتر محمد‌رضا تاجیک در دیباچه‌ای با عنوان «به بهانه مقدمه» بر کتاب «رقابت‌ها و چالش‌های سیاسی در ایران» امروز توصیف گویا و هرچند خشنی از اوضاع سیاسی ایران امروز ارائه کرده است:

«به راستی این روز‌ها بر ما چه می‌گذرد؟ چگونه شده است که یکدیگر را «گرگ» هم تعریف کرده‌ایم و تدارک جنگ «خودی» علیه «خودی» را در اندیشه می‌پرورانیم؟ بر ما چه گذشته است که «اشک‌ها»، «خون‌ها»، «عشق‌ها» و «معرفت‌ها»، را به یکباره فراموش کرده‌ایم و با «دیده» نفرت به یکدیگر می‌نگریم؟ چه تحولی در ما حادث شده که این چنین مقهور و محصور قدرت و بازی‌های آن شده‌ایم و برای نیل بدان، هر وسیله‌ای را مباح پنداشته‌ایم؟ چه دگردیسی‌ای رخ داده است که ما به اصطلاح مشکل‌گشایان، به طور فزاینده‌ای در حال تبدیل‌شدن به جزیی از «مشکلات» جامعه خود گردیده‌ایم؟..» (تاجیک، 1380: 8-9).

وجود چنین فضای سیاسی صرفا تلقی یا تفسیر یک گروه سیاسی خاص نیست. بلکه همچنانکه اشاره کردیم، نوعی توافق عام بین همه گروههای سیاسی و همچنین فعالان سیاسی وجود دارد که فضای سیاسی حاکم بسیار تخاصم­آمیز است. عماد افروغ، یکی از چهره های فکری و فرهنگی اصول گرایی، معتقد است که:

«گروه‌ها هیچ شناختی از مرز‌های تعیین کننده منافع و مصالح ملی کشور ندارند و بیشتر در گرو منافع صنفی، جناحی و گروهی خودشان هستند و حتی منافع گروهی، جناحی و صنفی خودشان را هم شفاف نکرده‌اند. آنها حتی فلسفه سیاسی و ایدئولوژی مدونی ندارند بین مواضع سیاسی و فرهنگی‌شان یکپارچگی وجود ندارد و درکی از هویت، مصالح ملی، منافع ملی و امنیت ندارند». (به نقل از گفتگو با کوشندگان سیاسی، 1380: 45).

با توجه به اهمیت شناخت این وضعیت پرسش اصلی ما در این پژوهش این است که مواجهات گفتمانی درون جمهوری­اسلامی ایران چه سنخ تحولاتی را پشت سر گذاشته است و هر یک از این انواع مواجه چه ویژگی­هایی داشته است؟

برای پاسخ به این پرسش و در فرضیه پژوهش، ما از نظریه موفه استفاده خواهیم کرد که در کتاب «امر سیاسی»  خود به آن پرداخته است. بنابراین نظریه در رقابت­های سیاسی درون گفتمانی در جمهوری اسلامی ایران مراحل پساسیاسی در دهه 60، تلاش برای آگونیسم در دوره کوتاهی از دهه 70، و آنتاگونیسم در دهه 80  تا اوایل دهه 90 تجربه شده است. طی مباحث آتی به ویژگی­ها و پیامدهای هر یک از این دوره­ها خواهیم پرداخت. 

الف- پیشینه پژوهش

به لحاظ پیشینه پژوهش، نزدیک­ترین منابع در مورد موضوع مقاله می­توان به چند مورد اشاره داشت:

کتاب «ائتلاف­های سیاسی در جمهوری اسلامی» اثر ایمان حسین قزل ایاق که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در سال 91 چاپ شده است. نویسنده در کتاب خود به این نکته اشاره می ­کند که بررسی تحولات سیاسی-اجتماعی ایران پیش از انقلاب اسلامی و همچنین دوره جمهوری اسلامی به طور کلی نوعی ناپایداری همگرایی­ها را در مناسبات و روابط میان نخبگان و کنشگران سیاسی نشان می­دهد، که البته ماهیت، عوامل و نتایج آن­ها با هم متفاوت است. آنگاه دوران پس از انقلاب به دوره‌هایی تقسیم بندی شده است. در ابتدار انقلاب نوعی اعتماد و ائتلاف میان گروه­های اسلام­گرا وجود داشته اما در دوره جنگ به تدریج شاهد شکل­گیری احزاب و جمعیت­های جدید هستیم. دهه سوم شفافیت مواضع و هویت­یابی­های گروه­های سیاسی را شاهد هستیم. در کتاب قزل ایاق هرچند که به لحاظ دوره­بندی­ها شاهد شباهت­هایی با تز اصلی این پژوهش هستیم، اما روش و پرسش به کل متفاوت است لذا دو مسیر و دو نظرگاه مختلف حاکم است.

کتاب دوم کتاب «قدرت، گفتمان و زبان» است که نوشته علی اصغر سلطانی است و نشر نی آن را در 1384 منتشر نموده است. این کتاب ضمن تشریح روش­های گفتمانی کوشیده­ است که گفتمان­های متفاوت در جمهوری اسلامی را ترسیم کند و دال­های مرکزین و پیرامونی آنها را نشان دهد. اما این کتاب نتوانسته است به نحوه تغییر گفتمان­ها اشاره کند. تفاوت دیگر این پژوهش با اثر علی­ اصغر سلطانی این است که مقاله حاضر به مواجهات گفتمانی می­پردازد و به تحلیل هر گفتمان به شکل جداگانه اشاره ندارد.

مقاله «انتخابات، جناح­های سیاسی و صلح پاراسیاسی در ایران، نمایندگان شکاف­های سیاسی یا کارگزاران صلح»، نوشته وحید ذولفقاری  نیز دوران پس از انقلاب را به چهار دوره تقسیم نموده است. ویژگی­هایی که برای این چهار دوره لحاظ شده است؛ مشابه  با ویژگی­هایی مورد بررسی در  مقاله حاضر است. اما این ویژگی­ها صرفا مواد خام هستند و پرسش، روش و مسیر مقاله حاضر  متفاوت،  است؛ لذا به نتایج متفاوت نیز منجر می­شود.

همچنین کتاب «جناح­بندی­های سیاسی در ایران امروز» نوشته حجت مرتجی نیز دوره­ها و گفتمان­های متفاوت در دوران جمهوری اسلامی را معرفی می­کند. از سوی دیگر کتاب جناح­های سیاسی در ایران از دهه 60 تا دوم خرداد  1376 را مورد توجه قرار داده است. هرچند که هیچ کدام به لحاظ موضوع، روش و نیز پرسش­ها شباهت با پژوهش حاضر ندارند. 

ب- روش پژوهش

روش پژوهشی که برای پاسخ به پرسش پژوهش اتخاذ شده است؛ روش تحلیل گفتمان «لاکلا و موفه» خواهد بود. در این روش پژوهشی، گفتمان­های سیاسی از طیفی از مفاهیم تشکیل یافته­اند که شامل: دال مرکزی، وقته­ها، فضای گفتمان­گونگی، مفصل­بندی، هژمونی، غیریت و دیگری است (یورگنسن و فیلیپس1389). در اینجا هدف تفصیل این روش پژوهشی نیست و مفروض این است که مخاطب با این روش آشنا است. لذا صرفا به شکل خلاصه اشاره می­شود که گفتمان­ در روش تحلیل گفتمان لاکلا و موفه  شبیه به گفتمان از منظر «فوکو» است. در این تعریف گفتمان­ها، صورت­بندی­های دانایی پارادایم­گونه و کلی هستند، که صرفا محدود به گفتارها و منابع زبانی گفتاری و نوشتاری نمی­شوند؛ بلکه کلیتی هستند که سوژه­های گفتمانی، گفتارها، سلایق و به طورکلی صورت­بندی  دانایی در درون آن تولید می­شود. گفتمان­ها در تمایز با سایر گفتمان­ها هویت خود را شکل می­دهند.

هرگفتمان از نشانه­ها یا دال­هایی تشکیل می­شود؛ این نشانه­ها یا دال­ها نماینده معانی هستند که افراد آن گفتمان از آن نشانه می­فهمند. برای مثال افراد درون گفتمان کمونیستی از دال­ها­ی «طبقه اجتماعی»، «کارگر» یا «عدالت» معنی خاصی را می فهمند که نسبت به گفتمان لیبرالیستی یا گفتمان دینی متفاوت است. حتی ممکن است در برخی گفتمان­ها اصولا این مفهوم وجود نداشته باشد. لذا هر گفتمان دال­های خاص خود را داراست و معنای خاص خود را هم به آن دال می­بخشد که از سایر گفتمان­ها متفاوت است. یک یا دو دال مرکزی هسته اصلی هر گفتمان را شکل می­دهند و سایر مفاهیم گفتمانی در ارتباط با آن و به عنوان وقته­های پیرامونی حول آن مفصل­بندی می­شوند. اکنون با فرض این­که خواننده محترم نسبت به این نظریه تحلیل گفتمانی آشنایی دارد، از ورود بیشتر پرهیز می­کنیم (رک: یورگنسن و فیلیپس، 1389و قجری و نظری،1392).

پ- مبانی­نظری: سنخ­شناسی مواجهه گفتمانی از منظر نظریه موفه

چنان­چه گفته شد گفتمان­های متفاوت معانی و مفاهیم خاص خود را مفصل بندی می­کنند که با معانی سایر گفتمان­ها متفاوت است. جدال­ها و رقابت­های گفتمانی در ارتباط با این معانی شکل می­گیرد. برای مثال جدال بر سر معنای «آزادی»، یا «نظا رت» در گفتمان­های مختلف و تلاش برای هژمون کردن تفسیر و روایت خود از آن مفهوم و دال منجر به تصادمات و رقابت­های جدی گفتمانی می­شود.

منازعه گفتمانی به نظر موفه امری بدیهی است. موفه بر این باور است که رابطه­های گفتمانی فضای سیاسی خالی از منازعه و رقابت نیست؛ .به سخن دیگر منازعه و رقابت جزء ذاتی سیاست است و هرنوع کوششی برای خالی کردن فضای سیاسی از رقابت و منازعه در واقع کوشش برای از بین بردن امر سیاسی است. بنابراین مسئله کوشش برای برای از بین بردن منازعه نیست؛ بلکه مسئله این است که در گام اول اصل منازعه را به عنوان جوهره امر سیاسی به رسمیت بشناسیم آنگاه به مدیریت و فرمول­بندی این منازعه در ساحت اجتماع و سیاست بپردازیم. شانتال موفه در کتاب خود با عنوان «امر سیاسی» سیاست را به مثابه یک رابطه تلقی کرده و سه نوع رابطه را بین خود و دیگری مشخص کرده است:

1. رابطه پسا سیاسی 2. رابطه آنتاگونیستی و 3. رابطه آگونیستی.

1. رابطه پسا سیاسی: رابطه پساسیاسی اساسا در پارادایم لیبرال قرار می­گیرد و تلاش می­کند تا از طریق دیالوگ منازعه را از سیاست حذف کند. دو رویکرد در این نوع نگاه وجود دارد. در دیدگاه نخست که می توان آن را دیدگاه ابزارگرایانه نامید، سیاست محل برقراری سازش بین نیروهای متعارض مختلف جامعه می­باشد. افراد به مثابه موجودات عقلانی دیده می­شودند که انگیزه­ آن­ها به حداکثر رساندن منافع خودشان است و در جهان سیاسی به شیوه بازاری عمل می­کنند. این مدل سیاست از طریق منطق اقتصادی درک می­شود. دیدگاه دوم که می توان آن را دیدگاه رایزنانه[1] نامید، در واکنش به دیدگاه ابزارگرایانه مطرح شده و هدفش ایجاد ارتباطی بین اخلاق و سیاست است. مدافعان این مدل تلاش می­کنند تا عقلانیت ارتباطی را جایگزین عقلانیت ابزاری کنند. آنها مباحثه سیاسی را به عنوان میدان خاص کاربرد اخلاق می بینند و معتقدند که از طریق بحث آزاد در قلمرو سیاست می توان به اجماع اخلاقی عقلانی دست یافت. در این مدل سیاست نه از طریق اقتصاد بلکه از طریق اخلاقیات درک می­شود. «هابرماس» و «گیدنز» از جمله متفکران این رویکرد هستند.

شانتال موفه به نوع دیدگاه نقد جدی وارد می­کند و رابطه پساسیاسی را رابطه­ای غیرسیاسی می‌داند. رابطه­ای که حتی اگر در ساحت سیاسی اعمال شود منجر به دردسرهای جدی برای جامعه خواهد شد. به نظر شانتال موفه یکی از مسائل ناشی از انکار رابطه خود و دیگری و نقش مؤثر آن در شکل دادن به هویت سیاسی، اخلاقی شدن سیاست است. البته نه به این معنا که سیاست نباید اخلاقی باشد، بلکه به این معنا که که رقبای سیاسی با اتکا و به بهانه قواعد اخلاقی مورد ادعای خود با «دیگری» برخود می­کنند. منظور این است که در صورت بازشدن پای معیارهای اخلاق در سیاست، تقابل بین گفتمانی به جای این که بر مبانی سیاسی استوار باشد بر اساس مقولات اخلاقی خیر در مقابل شر ساخته می­شود.

2. رابطه سیاسی آنتاگونیستی: در این نوع رابطه منازعه­ای بی­امان میان دوطرف درمی­گیرد و امر سیاسی به امری سراسر منازعه­ای مبدل می­شود. یکی از کسانی که  بر این باور بود که سیاست امری سراسر منازعه خصمانه­ است، «کارل اشمیت» بود. از نظر اشمیت برای اینکه رابطه ما -آنها به رابطه­ای سیاسی تبدیل شود، باید به شکل رابطه دوست - دشمن در­آید. به نظر موفه آنتاگونیسم هم میان خود و دیگری رابطه­ای سراسر اخلاقی برقرار می­کند. در آنتاگونیسم اخلاقی خود، دیگری را شری تلقی می­کند که باید نابود شود و به جای آن  خود را سراسر خیر اخلاقی  می­بیند. این رابطه آنتاگونیستی سرشار از تک­گویی و خشونت بی حدوحصر است. لذا افرادی همچون هابرماس برای گریز از این خشونت کوشیده­اند که کل منازعه میان خود و دیگری را از بین ببرند و به دنبال نوعی تفاهم ارتباطی باشند.

3. رابطه سیاسی اگونیستی: به نظر موفه نمی­توان از رابطه خود و دیگری یا ما - آنها فرار کرد و این دو سویه­گری بخشی از ماهیت وجودی و هستی شناختی انسان است. به نظر وی به جای انکار آنتاگونیسم باید به دنبال شیوه جدیدی از رابطه گشت؛ این وضعیت آنتاگونیستی را رام و مدیریت کند. بنابراین این سؤال  مطرح می­شود که چه شکلی از رابطه می­تواند این منازعه را اهلی کند. موفه در پاسخ بیان می­کند که اگونیسم با مفهوم پساسیاسی لیبرالیستی از سویی و دیدگاه بنیادگرایانه اشمیتی از سوی دیگر متفاوت است. به طوری­که در رابطه اگونیستی نمی­توان به مخالفانی که خود را به عنوان دشمن تلقی می­کنند؛ دست یافت. همچنین دست یافتن به رقبایی نیز که در گفت­و­گو با آنها  بتوان به وحدت، صلح و تفاهمی متداوم دست یافت؛ غیرممکن است. بنابراین؛ باید پذیرفت که دیگری می­تواند مخالفی باشد که حتی با گفت­و­گو و مذاکرات عقلانی در محیطی برابر و غیر مخدوش نمی­توان با او - آنها به توافق رسید. آنها مخالفانی هستند که شاید هرگز تبدیل به دوستان یا حتی رقبا نشوند و زمینه مشترکی هم بین آنها یافت نشود. با این وجود مشروعیت مخالفان و مخالفت به رسمیت شناخته می­شود. به طوری­که آنها در بنیادها نیز مخالف هستد و به عنوان دشمن تلقی نمی شوند.

مسئله مهم در رابطه خود و دیگری اگونیستیک، مساله پیکربندی روابط قدرت است. منازعه، بین پروژه­های هژمونیک مخالفتی است که منازعه­شان هرگز به شکل عقلانی حل نمی­شود. بُعد  خصومت­آمیز و آنتاگونیسم همواره وجود دارد و این یک رویارویی واقعی است. بسیاری از نظریه­پردازان لیبرال یا افراد و نخبه­هایی که نگران وحدت و یا صلح هستند از به رسمیت شناختن بُعد  خصومت­آمیز و آنتاگونیستی سیاست و نقشی که عواطف در شکل­گیری هویت­های سیسی ایفا می­کنند؛ خودداری می­کنند و آن را مخاطره­آمیز می­دانند. ولی از درک این نکته غافلند که رویارویی اگونیستی در رقابت­های سیاسی نه تنها دموکراسی را به خطر نمی­اندازد؛ بلکه شرط وجودی آن است. در حالی­که انکار یا تابوکردن مخالفت و منازعه، نه تنها شرایط را برای ایجاد گونه اجماعی و بالغی از اجتماع ایجاد نکرده است؛ بلکه گاه نتیجه معکوسی داشته است و به سمت و سوگیری­های واگرایانه جدی انجامیده است. در واقع هنگامی که مخالفان نه براساس مفاهیم سیاسی؛ بلکه برمبنای مفاهیم اخلاقی تعریف می­شوند، آنها را نمی­توان به عنوان مخالف تعریف کرد بلکه دشمن تلقی می­شوند. با شرور نامیدن آنها هیچ مباحثه اگونیستی ممکن نیست؛ آنها باید نابود شوند. به علاوه از آن­جا  که آنها اغلب به عنوان نوعی بیمار اخلاقی مورد توجه قرار می­گیرند، نمی­توان حتی در خصوص تبیین ظهور و موفقیت­شان سعی و جهد کرد (موفه ، 1391).

هدف این مقاله با استفاده از چارچوب نظری فوق در گام نخست؛ بررسی این موضوع است که  رقابت­ها و منازعات سیاسی در جمهوری اسلامی از کدام مدل فوق (پساسیاسی،آگونیسم و یا آنتاگونیسم) پیروی کرده است و در گام دوم؛ ارزیابی این امر که کدام یک از مدل­های فوق می­تواند الگوی مناسبی برای رقابت های سیاسی در ایران باشد؟

ت- مختصات جدال­­های گفتمانی در جمهوری اسلامی ایران

هم­چنان که در بخش روش پژوهش به آن اشاره کردیم، گفتمان­ها کلیت­هایی عام هستند که صورتبندی دانایی سوژه­ها و ساختارهای درون گفتمانی را تعیین می­کنند. بدیهی است که تشکیل گفتمان­ها امری آنی و مبتنی بر افراد خاص نیست. در ضمن گفتمان موضع سیاسی نخبگان و فعالان سیاسی نیز نیست. با این معنا می­توان تاریخ معاصر ایران پس از مشروطه را به سه گفتمان اصلی تقسیم بندی کرد: گفتمان تجددخواه، گفتمان سنت­گرا و گفتمان معطوف به ترکیب. این سه گفتمان پس از مواجهه دو حیطه تمدنی ایران و غرب بوجود آمدند و در تاریخ معاصر ایران در کنار یکدیگر وجود داشتند. گفتمان تجدد­خواه در اوایل مشروطه و توسط مشروطه­طلبان دنبال می­شد و پس از آن برخی از وجوه آن در غالب دو حکومت پهلوی عینیت پیدا کرد. گفتمان سنت­گرایی در تمایز با گفتمان فوق تعریف می­شد و به مخالفت با اصول مدرنیته و مبادی تجدد با بنیان­های مذهبی و سنتی جامعه تمرکز داشت. گفتمان معطوف به ترکیب گفتمانی است که ضمن آنکه نمی­خواهد تمام ابزار فرهنگی و تمدنی غرب را تحت لوای مدرنیته بپذیرد، در تلاش است که ضمن حفظ اصول و مبادی سنت و فرهنگ خودی به ترکیبی متناسب و همخوان از سنت و معاصریت دست یابد. گفتمان سوم طیف­های متنوعی از احیاگران دینی تا روشنفکری دینی را شامل می­شد و سرانجام در قامت نظام جمهوری اسلامی عینیت و تجسد پیدا کرده است. نظامی که کوشیده تا معاصریت را تحت عنوان جمهوریت، و سنت و فرهنگ را تحت عنوان اسلامیت با یکدیگر ترکیب کند. این گفتمان خود را در غیریت با دو گفتمان پیشین تعریف می­کند. غیر و دیگری این گفتمان همان دو گفتمان تجددخواه و سنت­گرا می­باشد و دال­های  خود را در تمایز با دال­های گفتمانی آنها شکل می­دهد. اکنون می­خواهیم بدانیم که درون این گفتمان چند سنخ مواجه گفتمانی وجود داشته است:

 

1- دهه 60: دهه جنگ در بیرون، صلح در درون

1-1- فضای استعاری و مواجهه پساسیاسی

پس از تب و تاب اولیه انقلاب که مرحله گذر از گفتمان پادشاهی به گفتمان جمهوری اسلامی بود، داستان دهه 60  شمسی، و وجوه پیچیده و چند لایه آن آغاز گشت. سه خصوصیت دهه 60 را به دورانی خاص تبدیل می­کند: ویژگی نخست این دهه رخدادی است که سایه بلندش به اعتباری بر کل تاریخ ایران پس از خود گسترانیده است جنگ عراق علیه ایران است. ویژگی دوم فضای استعاری، آرمانی و ایدئولوژیک دهه 60 است که آکنده از نمادهای انقلابی و حماسی است، و سومین عامل شخصیت کاریزماتیک امام خمینی است که به عنوان رهبر انقلاب به عنوان سمبل وحدت پذیرفته شده بودند. در این موارد کمی بیشتر توضیح می­دهیم:

جنگ هشت­ساله اقتضائات سیاسی خاص خودش را به همراه آورد؛ در شرایط جنگی جامعه ایران در حالت بسیج عمومی قرار گرفت و ایدئولوژی مقاومت در برابر تجاوز خارجی آنقدر قوی بود تا مردم را در حول خود گردآورد. نیروهای سیاسی انقلابی بعد از چند  سال اولیه که از صحنه مبارزه و درگیری با گروههای رقیب سیاسی خارج شدند، از وضعیت منسجمی برخودار شدند؛ در شرایط جنگی، هر چند اختلاف­های سیاسی حداقلی وجود داشت، اما  نیروهای سیاسی از تشدید آنها خودداری می­کردند. در این دوره ایدئولوژی انقلاب اسلامی با تاکید بر تقویت سمبل­ مشترک و توده‌ای و فراقومی و فراطبقاتی، کوشید تا تمایزات و هویت­های قومی، زبانی،  طبقاتی و اجتماعی را تضعیف کند و با هویت اسلامی به همسان­سازی جمعیت بپردازد که در این ارتباط تاکید بر مفاهیمی همچون برادری، انقلابی، اخوت اسلامی و تعلق به امت واحده تلاشی در این راستا بود (فوزی، 1384، 98). گفتمان­ها دال­های خود را در تعارض با گفتمان­های بیرون از نظام معنا می­کردند و نه خرده­گفتمان­های درونی. جدای از اختلاف نظرهای شناختی و ادارکی که در خصوص برخی از مسائل فقهی مانند مالکیت یا تصاحب اموال مصادره­ای و غیره وجود داشت، شاید بزرگترین انشقاق سیاسی بین کارگزاران و نخبگان سیاسی را بتوان تشکیل مجمع روحانیون مبارز از دل جامعه روحانیت مبارز دانست. ذکر این نکته جالب است که وحدت­گرایی اوایل انقلاب میان نیروهای انقلابی اسلامی آن­قدر زیاد بود که این نیروها ترجیح می­دادند تا در مقابل نیروهای غیرخودی در حزب جمهوری اسلامی متحد شوند. اما  در سال 1367 بین دو بخش از نخبگان سیاسی روحانی در جامعه روحانیت مبارز چنان شکاف بزرگی شکل گرفت، که بخشی از نخبگان و کارگزاران سیاسی ناراضی مانند مهدی کروبی و موسوی خوئینی­ها ترجیح دادند تا تشکل جدیدی را شکل دهند که با عنوان «مجمع روحانیون مبارز» نام­گذاری شد.

بدون تردید بخش عمده­ای از فضای سیاسی دهه شصت تحت تاثیر هژمونی و همچنین شخصیت کاریزماتیک  امام­خمینی(ره) قرار داشت که از طریق توصیه و اندرز صرف هم می توانست اختلافات سیاسی را حل و فصل کنند و یا  نیروهای سیاسی را متحد نگه دارد. مهدوی کنی در خاطرات خود عنوان می­دارد:

«خدمت امام شرفیاب شدم و قبل از اینکه نامه را تقدیم کنم، شفاهی عرض کردم که ما نمی دانستیم که بعد از 60 سال طلبگی و مبارزه در راه اسلام و انقلاب، آمریکایی شده­ایم، ولی حالا فهمیدیم که ما با مهر تایید جناب عالی،  آمریکایی از آب درآمده­ایم و شما اتهام آمریکایی بودن ما را تایید می­فرمایید. گفتم اگر واقعا جناب عالی به عنوان امام و رهبر ما، ما را آمریکایی می­دانید، قاعده­اش این است که ما را از صفحه­ی وجود محو بفرمایید.... قاعده­اش این است که دستور فرمایید ما را داخل دریاچه­ی ساوه بریزند و در جامعه روحانیت را ببندند و کرکره­اش را پایین بکشند» (کنی، 1385، 333-332).

متن فوق هر چند به جهت نفی ادعای آمریکایی بودن جریان گفته و نگاشته شده است؛ اما به شکل واضحی گواه میزان نفوذ رهبر سیاسی بر کنش و رفتار سیاسی نخبگان و کارگزاران سیاسی وقت دارد. امام(ره) با این استدلال که در اسلام باب اجتهاد باز است، اختلاف­های آنها را اصولی نمی­دانستند و طی نامه­ای اعلام کردند که انتقاد سازده باعث رشد جامعه می­شود (صحیفه امام، جلد 21، 177)؛ حتی به گفته «منتجب­نیا» به تشکل روحانیون مبارز برای تاسیس کمک مالی کردند (روزنامه خرداد، 21 آذر سال 1377، 3و 4). همین رویکرد را می­توان در کنش­های گروه­های  مقابل یافت. روحانیون ناراضی در جامعه روحانیت مبارز، برای تشکیل یک گروه سیاسی تازه ابتدا با رهبر خود مشورت کرده و بعد از اعلام نظر ایشان، دست به تشکیل «مجمع روحانیون مبارز» زدند: «ما تلاش کردیم که مواضع خودمان را با سایر علما و روحانیون در مسائل مختلف همسان سازیم، ولی بعلت فشار آن آقایان، خواهان تشکیل تشکل جدید هستیم» (ظریفی نیا1378، 70.). لذا تشکیل یا عدم تشکیل جناح­ها و گفتمان­ها تحت تاثیر نقش محورین امام(ره) بود. ایشان داور نهایی و مرجع تصمیم­گیری در حوزه حل مسائل اساسی در جامعه و حکومت بودند ( فوزی، 1384،95).

1-2- مواجه گفتمانی از نوع پسا سیاسی در دهه 60

با توجه به آنچه­که گفته شد، گفتمان­ها و خرده­گفتمان­های درون نظام در دهه 60، مفاهیم و دال­های خود را، در غیریت و تمایز با گفتمان­های خارج از نظام (همچون نظام سرمایه­داری و استکبار جهانی، طاغوت، گفتمان پادشاهی، گفتمان مجاهدین خلق و صدام) مفصل­بندی می­کردند؛ اما مواجهه با گفتمان­های درونی بیشتر از نوع پساسیاسی و خواست وحدت­طلبی و پرهیز از تشدید اختلافات بود. تجاوز بیرونی با محوریت صدام و عراق مجال را از غیریت­سازی­ها داخلی می­گرفت. حمایت کشورهای غربی از عراق نیز آنها را در مقام دیگری­های گفتمانی قرار می­داد و گفتمان­ها و خرده­گفتمان­های داخلی جمهوری اسلامی برهمین اساس دال­های استکبارستیزی، صدورانقلاب، ایدئولوژی انقلابی، و اسلام­سیاسی و اسلام­گرایی را برای تمایزسازی و تشخص­سازی نسبت به آنان، به خود مفصل­بندی کرده بود. لذا غیرهای بیرونی عامل اساسی بودند و گفتمان­های داخلی در تمایز با آنها خود را تعریف می­کردند نه در تمایز با جریان­های داخلی؛ برای مثال جمله جناح چپ یا راست که به هرحال در آن برهه از زمان وجود داشتند بیشتر در حد مواضع سیاسی و جریان­های منحصر به نخبگان باقی ماندند و کمتر به گفتمان­های پهن دامنه تبدیل شده بودند.

به سخن دیگر؛ نوع رابطه میان کارگزاران و نخبگان سیاسی در این دوره که می­توان تحت عنوان جناح چپ و راست آنها را دسته­بندی کرد در مواجهه با یکدیگر قابلیت گفتمان شدن نداشتند و صرفا در حد مواضع سیاسی و عقیدتی یا جریان­های سیاسی و حزبی باقی ماندند؛ اما در مواجهه با غیر بیرونی یک گفتمان بودند که دال­ها و معانی خاص و متفاوت خود را تولید کرده­ است.  لذا فضای سیاسی به نوع اول از دسته­بندی موفه، یعنی وضعیت پساسیاسی نزدیک است. در این نوع مواجهه وجود گفتمان­های دیگر، اختلاف و اعتراض، رقابت و تعارض می­تواند غیرضروری و حتی زیان­بار پنداشته می­شود. هراس از شکست وحدت، و تمایل به حل و رفع تمامی اختلافات، سازگاری و یا رسیدن به توافق، خواست جامعه­ای آرمانی را به ذهن متبادر می­سازد که از نظر موفه پساسیاسی و به تعبیری خارج از دنیای سیاست واقعی است.

2- مختصات اجتماعی دهه70: شیفت گفتمانی در داخل و تلاش برای مواجهه آگونیستیک

دهه 1370 از حیث فضای گفتمانی، سیاسی و اجتماعی تفاوت­های اساسی با دهه قبل از خود داشت. در این دهه شاهد  تغییرهای عمده­ای کرده بود. جمهوری اسلامی کاملا تثبیت شده بود و خطر بازگشت گفتمان پادشاهی از بین رفته بود، امام خمینی(ره) درگذشته بود؛ جنگ تمام شده بود، و عصر استعاری و ایدئولوژیک دهه 60 به عصر سازندگی تبدیل شده بود. بنابراین مؤلفه­های وحدت­بخش تضعیف شده بود­. شاید بتوان گفت که دوران یکپارچگی ایدئولوژیک از نوع پساسیاسی ناشی از انقلاب جای خود را به نگاه نوستالژیک به گذشته نه­چندان دور داده و طلیعه تحزب و تقویت جامعه­مدنی قابل مشاهده بود. به لحاظ ساختاری بافت اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی تغییر می­یافت و اقشاری جدید با خواسته­هایی متفاوت شکل می­گرفتند. جمعیت جوان رشد قابل توجهی پیدا کرده بود. تیراژ کتاب و مطبوعات افزایش یافته بود، طبقه تحصیل­کرده رشد پیدا کرده بود و با گسترش کمی و کیفی دانشگاه­ها تغییر ذائقه و اندیشه و سلیقه اجتماعی و فرهنگی در اقصا نقاط جامعه قابل مشاهده بود (ربیعی، 1376 و قبادی1380).

بنابراین می­توان گفت که گفتمان تجاوز (صدام، مجاهدین خلق و حامیان غربی-عربی صدام) و نظام پادشاهی به دهه­ قبل تعلق داشت. صحنه رقابت­ها و غیریت­های گفتمانی تغییر یافته بود. لذا مفصل­بندی­های دال­های گفتمان­های درونی نیز، کم کم و بتدریج بازسازی، مرمت و بازاندیشی می­شدند.

به سخن دیگر، عصر سازندگی عصری بود که گفتمان­ها به یک شیفت گفتمانی دست یازیدند؛ زیرا که با کاهش خطر استقلال ارضی و تثبیت نظام، مواجهه از بیرون به درون انتقال می­یافت. جناح چپ و راست دهه شصت اکنون دیگر منحصر به جریانات سیاسی و محدود به نخبگان و کارگزاران سیاسی نبودند؛ بلکه هر کدام تبدیل به گفتمانی پهن دامنه شدند که نیروهای اجتماعی کلانی را نمایندگی می­کردند و صورت­بندی  دانایی و فلسفه و اندیشه سیاسی و سبک­زندگی و سلیقه­ای را نمایندگی می­کردند. این گفتمان­ها با توجه به تغییر و جابجایی گفتمان­های رقیب، در مسیر یک شیفت گفتمانی برای بازتعریفی جدید از خود قرار گرفتند؛  لذا هرکدام از دو جناح چپ و راست در رقابت با یکدیگر و در جهت ایجاد تمایز نسبت به یکدیگر، دست به مفصل­بندی دال­های جدیدی زدند.

جناح چپ با توجه به تغییر در گفتمان­های رقیب، به یک شیفت گفتمانی جدی دست یازید و برخی از دال­های خود را به کل تغییر داد. برای مثال استکبارستیزی به استبداد ستیزی و خواست آزادی، مبارزه با امپریالیسم به گفتگوی تمدن­ها، صدور انقلاب، طاغوت­ستیزی یا عدالت جهانی به تساهل و تسامح، آزادی، جامعه مدنی، مردم و انتخاب شیفت پیداکرد و به تدریج با نام گفتمان اصلاح­طلبی شناخته شد.

جناح راست نیز در تمایز با این گفتمان جدید چپ که بتدریج شکل می­گرفت دال­های ولایت، پایبندی به اصول و ارزش­ها، اسلام انقلابی را به خود مفصل­بندی نمود و رویکرد مبارزه با نظام سلطه به رهبری آمریکا را برای خود حفظ نمود. به عبارت دیگر پیامد تغییر در دیگری، تغییر در خود بود. حال می­خواهیم بدانیم که دو گفتمان که در 1376 کاملا شکل گرفته بودند؛ چه نوع مواجهه­ای با یکدیگر داشتند.

انتخابات دوم خرداد 1376 یا به تعبیر برخی از تحلیل­گران، «جنبش دوم خرداد» محصول تحولات ژرفی است که در زمینه اجتماعی و همچنین سیاسی و فرهنگی رخ داده بود که تاکنون پژوهش­های  زیادی هم در این خصوص صورت گرفته است ربیعی، 1380 و همچنین جلایی­پور و مرودشتی، 1378). با مطالعه این پژوهش­ها می­توان مشخصات خاص دهه 70 را که آن را متفاوت از دهه 60 می­کند به شکل زیر ارزیابی کرد:

از جمله مهمترین خصوصیات این دهه بازگشت امر سیاسی است؛ چنانچه پیشتر نیز اشاره شد نمی­توان انکار کرد که سپهر سیاست بیش از آنکه محل وحدت و مفاهمه باشد، محل رقابت و تکثر است. هرچند که وحدت نسبی و یکپارچگی نخبگان سیاسی در دهه 60 امری بود که در دهه­های آتی همواره مورد ارجاع  قرار گرفت؛ اما علم سیاست معاصر به ما گوشزد می­کند که خاصیت سیاست بر تمایز و تفاوت بنا شده است؛ وحدت ها و ائتلاف­ها استثنا و تمایزها و تقابلات رویه هستند. علم سیاست به طور کلی در حول دو رویکرد سامان یافته است. رویکرد نخست؛ واقعیت سیاست را رسیدن به توافق و نوعی وحدت فراگیر تلقی می­کند و از این رو وظیفه علم سیاست و مدیریت سیاسی را رسیدن به اجماع و وفاق فراگیر تعریف می­کند. در مقابل رویکرد دوم؛ بر مفهوم منازعه به مثابه جوهره سیاست تاکید می کند؛ بر اساس این دیدگاه کنش سیاسی عبارت است از تخصیص ارزشهای مادی و معنوی، و فی نفسه در خصوص این تخصیص و توزیع، منازعه شکل می­گیرد و ماده اصلی تداوم امر سیاسی،همین منازعه است. این رویکرد متاخر، به مرور زمان و به مدد شواهد تجربی اثبات کننده، غالب شده است و علم سیاست در حول آن بازتعریف و بازتفسیر شده است. از این رو در علم سیاست، اصل منازعه پذیرفته شده است. مساله مهم، مدیریت منازعه است. مساله این است که چطور از اصل منازعه می­توان برای افزایش ظرفیت سیاسی برای پاسخگویی به مشکلات تخصیص ارزش­ها استفاده کرد. اساساً رقابت در درون نظام‌های سیاسی بدون دسته­بندی‌های سیاسی بی‌معناست. رقابت در جایی معنا پیدا می‌کند که دیدگاه و گرایش‌های سیاسی گوناگونی سربرآورده‌اند و به رقابت با یکدیگر می‌پردازند.

واقعیت این است که جمهوری اسلامی هم از این امر مستثنی نبوده است. ایران در مسیر حرکت خودش تاکنون از یک نظام مبتنی بر دو گروه و جناح سیاسی، به نظام مبتنی بر دسته‌بندی‌ها و گروه‌های سیاسی متکثر تبدیل شده است. از اواخر دهه 1360 این سو، حوادث و رخداد‌های در صحنه سیاسی عملی رخ داده است که باعث شکل‌گیری مواضع گوناگونی شده است. اهم این رخداد‌ها عبارتند از (مرتجی، 1379: 423-5): قبول قطعنامه و تغییر اولویت‌های کشور؛ شکل‌گیری اولیه جناح مشهور به کارگزاران سازندگی؛ اصلاح قانون اساسی؛ عزل قائم مقام رهبری؛ رحلت امام خمینی؛ خبرگان و گزینش رهبری جدید؛ کابینه مشهور به سازندگی به ریاست هاشمی رفسنجانی؛ خصوصی سازی؛ مسأله نظارت استصوابی؛ تعارضات فرهنگی؛ ظهور و برآمدن روشنفکران دینی؛ جان گرفتن دوباره جریان ملی ـ مذهبی؛ تنش زدایی و به ویژه رابطه با امریکا؛ و درگیری‌های جدی در انتخابات دوم خرداد و پروژه اصلاحات سیاسی خاتمی. تمامی این اتفاقات پتانسیل ایجاد و تعمیق تعارضات را در خود داشت؛ با این وجود در خصوص وجود تقابلات و منازعات سیاسی در ایران عملاً سه دیدگاه متفاوت بوجود آمد:

2-1- تئوری منازعه سیاسی به مثابه گناه

به اعتقاد برخی اساساً در درون نظام جمهوری­اسلامی ایران جناح‌بندی وجود ندارد و یا نباید وجود داشته باشد. استدلال این گروه آن است که اگر تفاوت‌هایی هم وجود دارد، چندان مهم و اساسی نیستند. از نظر آنها بحث درباره جناح‌بندی ساخته­ی «خارجی»­ها است. برای مثال یکی از اعضاء جامعه روحانیت مبارز تهران، سیدرضا اکرمی، معتقد است که: «من تعریف‌های موجود در قابل دستجاتی چون چپ، راست، سنتی و مدرن را قبول ندارم برای من خط امام، پیرو خط امام، پیرو خط ولایت فقیه، حافظ استقلال تمامیت ارضی معنی دارد... دو تعریف بیشتر وجود ندارد پیروی از خط اما م و سازندگی و نقطه مقابل آن» (مرتجی، 1379: 425). این نوع نگاه نوعی نگاه پساسیاسی و اصولا اخلاقی به سیاست دارد. قائلان به آن دل­نگران  وحدت و هژمونی گفتمانی هستند. با این وجود بر اساس نظریه موفه، پیامد این نگاه می­تواند چیزی کاملا متفاوت باشد. انکار مخالف یا مخالفت ها موجب از بین رفتن آنها  نمی­شود، بلکه موجب می­شود مخالف به مثابه «خصم» و «نیروی شر» تعبیرشده و هرنوع مخالفتی انحراف و حتی گناه غیرقابل پذیرش قلمداد ­شود؛ لذا تحمل نشده و مستوجب تنبیه سخت و ریشه کنی پنداشته شود. به نظر می­رسد که نشانه­های رابطه با دیگری از نوع آنتاگونیسم رقابتی در این نوع تعبیر قابل مشاهده است.

2-2- تئوری «منازعه سازی‌های» مصنوعی

گروه دیگری هستند که همانند گروه فوق معتقدند که در جمهوری اسلامی جناج­بندی مهم و جدی­ای وجود ندارد اما استدلال آنها متفاوت است و عنوان می­دارند که جناح‌بندی­ها ساخته حکومت است. پیروان این دیدگاه معتقدند که نظام این تلقی را به وجود آورده است که در داخل حکومت، جناح‌های متفاوت و حتی مخالف وجود دارد که میان آنها بحث و گفتگو واقعی سیاسی در جریان است. به باور این گروه جناح‌های سیاسی در ایران همه از یک جنس و خاصیت هستند و فقط این حالت روحی و ذهنی را به وجود آورده و تلقین می‌کنند تا مردم خیال کنند از آزادی نسبی در جامعه برخوردارند. این دیدگاه از سوی برخی­گروه‌های اپوزسیون خارجی، مخالفان نظام جمهوری اسلامی، براندازان و به خصوص هواداران سلطنت مطرح می‌شود. این گروه نیز «خود» را در تقابل خصمانه با گفتمان مقابل (گفتمان مقابل در این­جا جمهوری اسلامی است)، قرار می­دهد و مواجهه شکل آنتاگونیسمی به خود می­گیرد. با انکار منازعات یا مصنوعی و جعلی خواندن آنها در واقع «دیگری» را مستوجب حذف و براندازی می­شمارند. این­گونها حتی می­توانند با گزینه جنگ خارجی نیز که به بهای بسیار سنگین برای کلیت ایران تمام شود، موافق باشند. در دی ماه 95 بخشی از اپوزوسیون خارج از نظام از دولت آمریکا طی نامه­هایی درخواست تشدید تحریم بر ایران و یا حتی جنگ را از دولت ترامپ داشتند .

2-3- تئوری مشروعیت منازعه و تلاش برای اگونیسم

دسته سوم کسانی هستند که معتقدند جناح‌بندی­ها و مخالفت­ها واقعیت سیاست است. این دیدگاه که با عنوان جریان اصلاحات نیز شناخته شده است، به لحاظ تئوریک در بُعد خارجی نظریه گفتگوی تمدن­ها و در بعد داخلی ایده جامعه مدنی را دنبال می­کرد. به لحاظ مواجهات و منازعات گفتمانی می­توان گفت که این جریان در تئوری خواهان مواجهه از نوع اگونیستیک می­باشد که ضمن شناخت و پذیرش تفاوت­ها و حتی تضادها، پذیرش بازی سیاسی و رقابت­های جدی در چارچوب قانون را دنبال می­کرد. این دیدگاه که در دوره اصلاحات توانست قدرت اجرایی را بدست آورد، انقلاب اسلامی را انقلاب دموکراتیکی می­دانست که دین و آزادی را با هم توامان کرده است. خاتمی در سخنرانی اوایل دوران ریاست جمهوری خویش، جامعه­ای را به تصویر کشید که سرشار از سلیقه­ها و گرایش­های گوناگون است. جامعه­ای که در آنها نه تنها نشانی از حاکمیت مطلق اکثریت و حذف و نادیده انگاشتن اقلیت نیست بلکه مقدس شدن هر سلیقه­ای می­تواند آسیب­زا باشد. باید اختلاف سلیقه­ها را پذیرفت؛ چرا که  هر کدام از ما سلایق خاص خودمان را داریم که این خود باعث تکامل می­شود و قدرت شعور و درک و ا نتخاب و داوری مردم را که صاحبان اصلی جامعه هستند بالا می­برد. آنچه مهم است این است که در عین اینکه سلایق بیان می­شود کسی مدعی نشود که فلان سلیقه و فلان نظر عین اسلام و عین انقلاب است و در نتیجه تمام صاحب­نظران دیگر خارج از نظام تلقی شوند  و نظام  از نظر امنیت و از نظر ساختار و دوام و استحکام آسیب ببیند (28/2/1377 سخنرانی در سمینار ائمه جمعه و جماعات کشور).

کتاب­های متفاوتی در جهت شناخت جناح­بندی­های سیاسی و سنخ شناسی آنها در این دهه نگاشته شد؛ لذا به نظر می­رسد در دهه 70 بتدریج گفتمانی شکل گرفت که کوشید ضمن پذیرش «دیگری»، مواجه متفاوتی با آن را سامان­بندی کند. نوع پیکربندی رابطه بین خود و دیگری نشان­دهنده کوشش برای رسیدن به نوعی آگونیسم بود.  لذا حول دال مرکزین این گفتمان که دال «مردم­سالاری دینی» بود، دال­های تساهل و تسامح، گفت­و­گوی تمدن­ها، جامعه مدنی، آزادی و توسعه سیاسی مفصل­بندی شد.  اما در واقعیت، این تئوری طیفی بلند و رنگارنگ را شامل شد که در یک سوی طیف خوش­بینانه براین باور بود که می­توان از طریق گفت­و­گوهای غیرمخدوش هابرماسی تضادها و تنازعات سیاسی را به مفاهمه تبدیل کرد، این نوع نگرش حتی به مواجهه پساسیاسی نیز نزدیک می‌شد.

 با این وجود با قرار گرفتن ایران در محور شرارت، ایده گفت­و­گوی تمدن­ها و با افزایش تنش­ها و بحران­ها در جامعه مدنی این دیدگاه خوش­بینانه با تردیدهای فراوان مواجه شد. از سوی دیگر در سر دیگر طیف با افراط در مفصل­بندی دال­های جدید، موجب ازجاکندگی­های دالی و لذا شکاف درونی گفتمان اصلاحات شدند. دال مرکزی گفتمان اصلاحات مردم­سالاری دینی بود؛ اما طیف افراطی گفتمان اصلاحات سعی در مفصل­بندی دال­هایی را به گفتمان اصلاحات داشتند که با این دال مرکزی در سازگاری نبود و این خود به تضعیف گفتمان می­انجامید. از سوی دیگر با افزایش سطح منازعات و تقابلات گفتمانی با گفتمان­های دیگر به­ویژه گفتمان قدرتمند اصول­گرایی می­انجامید. سطح بالای منازعات گفتمانی دال تساهل و تسامح و مواجهه اگونیستیک را با چالش مواجه می­کرد. لذا این فرایند که چندین سال پیش از انتخابات 1376 شروع شده بود کوتاه بود و نهادینه نشد. بلکه به سمت افراط و تفریط­هایی کشیده شد. اواخر دهه هفتاد مخصوصا با وقوع قتل های زنجیره­­ای نظام سیاسی ایران وارد مرحله تازه­ای شد که با استفاده از مفهوم موفه می توان آن را دوره آنتاگونیسم یا تخاصم نامید که به آن اشاره خواهد شد.

3- دهه 1380: سیاست­ورزی به سبک جنگ

دولت اصلاحات در همان سالهای اولیه با چالش­های اساسی مواجه شد که مهمترین آنها قتل­های زنجیره­ای بود که می­توان آن را به مثابه نقطه عطف و تمثیلی از رابطه آنتاگونیسمی با دیگری مورد بررسی قرار داد. بعد از این حادثه و حوادث بعدی تا انتخابات سال 1384 شاهد یک روند صعودی از گذار از اگونیسم به سمت وضعیت آنتاگونیستی هستیم. بعد از چهار سال منازعه بازهم شدیدتر میان دولت احمدی نژاد با گروههای اصلاح طلب، در انتخابات سال 1388 رخداد سیاسی بزرگی به وقوع پیوست که تاثیراتش تاکنون نه تنها بر جان و روان گروه­های سیاسی بلکه حتی بر جان و روان نظام سیاسی باقی مانده است. بررسی این دوره  طولانی از حیث جامعه­شناسی سیاسی و همچنین علوم­سیاسی از اهمیت ویژه­ای برخوردار است و لازم است که کارهای تحقیقاتی گسترده­ای در این خصوص صورت گیرد. در اینجا مجال پرداختن به تمامی جزییات این حوادث نیست و صرفا به بررسی نوع مواجهه خود با دیگری در میان جناح­های سیاسی ایران خواهیم پرداخت.

استدلال ما در اینجا این است که فضای سیاسی ایران از اواخر دهه هفتاد تا اوایل 90 در وضعیت آنتاگونیستی یا تخاصم قرارگرفته است که پیامدهای سیاسی وحتی فرهنگی خاصی را به دنبال داشته است. در این راستا اگر قتل­های زنجیره ای را کنار بگذاریم می­توانیم  به جهت نمونه تجربی، بر رخدادهای انتخابات ریاست جمهوری در سال­های 1384 و 1388 تمرکز کنیم. کنش­ها و کردارهای سیاسی- گفتمانی در این دو انتخابات به وضوح شواهدی حاکی از شکل­گیری سیاست­ورزی آنتاگونیستی در اختیار ما خواهد گذاشت.

 

3-1- دهه 80 و آنتاگونیسم پیش­رونده

بدون تردید انتخابات سال 1384 را می توان حادثه بزرگی در تاریخ تحولات سیاسی در جمهوری اسلامی ایران دانست (کلانتری، 1384 و رضوانی، 1386)؛ که محصول بیش از یک دهه تحول در شکل­گیری نیروهای سیاسی جدید بود؛ از دل نیروهای راست با گرایش محافظه­کارتر، نیروهای تازه و جوانی بیرون آمده بودند که گرایش­های راست داشتند ولی نه­تنها محافظه­کار نبودند بلکه رادیکال­تر و سیاسی­تر هم بودند. این نیروهای سیاسی که در ابتدا در تشکل­هایی مانند انصار حزب الله سازمان یافته بودند در دوره اصلاحات به مثابه نیروهای مقاومت در برابر گرایشهای اصلاح­طلبانه سازمان یافتند و به مرور زمان توانستند در بخش­هایی از نظام جمهوری اسلامی حضور یابند. حوادث یک ماه انتخابات سال 1384 محصول تحول در یک دهه تحول در برخی از گروه­ها و گفتمان­های سیاسی بود.

مشخصه اصلی این انتخابات برآمدن نیروی سیاسی بود که اگرچه از حمایت همه جانیه نیروهای مشهور به اصول­گرا برخوردار بود؛ اما فراتر از آنها می­رفت. نیروهای سیاسی اصول­گرا در فقدان افرادی که بتوانند با چهره­های اصلی در جناح اصلاح­طلب رقابت کنند؛ تن به نیروی ناشناخته­ای دادند که در گفتارهای سیاسی خود ابایی از آن نداشت که نشان دهد برای «جنگ» و مبارزه آمده است. این مبارزات همان مبارزه با اشرافی­­گری  (که نماد و دال آن را آیت الله هاشمی رفسنجانی معرفی کرد) و مبارزه با نظام سلطه جهانی بود.

مناظرات او در تلویزیون را باید نقطه عطفی در تاریخ تحولات منازعات سیاسی در جمهوری اسلامی ایران دانست. او بخش­های بزرگی از نظام و همچنین چهره­های مهمی چون هاشمی­رفسنجانی و جریان اصلاحات را مستقیما نقد کرد و آنها را به اشرافی­­گری و دور­شدن از شعارهای اصلی انقلاب متهم کرد. مبارزات انتخاباتی او صحنه­ای را می­آراست که گویی دو نیروی خیر و شر در مقابل یکدیگر قرار گرفته­اند. انتخابات سال 1384 آنتاگونیسم به معنای واقعی بود.

احمدی­نژاد با ورود به مبارزات انتخاباتی و سپس پیروزی در انتخابات سال 1384 چند محصول فرعی سیاسی را وارد فضای سیاسی جمهوری اسلامی کرد. نخست؛ با نوعی ساختارشکنی در حیطه رقابت­ها و مواجهات گفتمانی در درون جمهوری اسلامی نوعی ادبیات خشن و عریان مقابله­جویی را وارد فضا و ادبیات مواجهات گفتمانی کرد. دوم؛ آن­­که احمدی­نژاد به شیوه­ای نوظهور با وارد کردن اتهامات اخلاقی، اقتصادی و مالی به نخبگان طراز اول از چارچوب­های عرفی- اخلاقی تعیین شده قبلی فراتر رفت و از اخلاق برای تسویه حساب سیاسی با رقیب سود برد که این امر در میان نیروهای سیاسی خودی در جمهوری اسلامی، کم نظیر بود و زمینه را برای تخاصم در فضای سیاسی فراهم کرد. وی در این مسیر کوشید تا با استفاده از دال­هایی چون اشرافی­گری، گروه­های مافیایی، باندهای همیشگی قدرت و ثروت و جریان­های استحاله­یافته، گفتمان اصلاحات و جریان سازندگی را با از جاکندگی دالی مواجه کند و دالهای آن گفتمان­ها را بی­اعتبار سازد و همزمان خود را جریانی متفاوت و از نوع «جریان سوم» معرفی نماید.

نکته دیگر آنکه احمدی­نژاد موضوع رقابت­های سیاسی را به کل تغییر داد. او معجزه­ای بود که انقلاب اسلامی را از آسمان به زمین فرو­آورد و شعارهای ایدئولوژیک، ارزشی و دینی نظام را به شعارهای زمینی و این­جهانی فروکاست و صحبت از سفره و پول نفت را به میان آورد. هر چند او بعدها سعی کرد از طریق مبارزه با نظام سلطه و استعمار جهانی و یا مبارزه با هولوکاست نوعی روح معنوی را هم در شعارهای خود بدمد اما خواست­های او از بنیاد زمینی و این­جهانی بود و نظام جمهوری اسلامی را خواسته یا ناخواسته وارد مرحله تازه­ای کرد. آن زمان بود که یارانه به مهمترین مکانیسم رابطه میان مردم و دولت تبدیل شد و مصداق دولت خوب­، دولت یارانه­ای شد.

3-2- آنتاگونیسم در رسانه و خیابان

حوادث و رخدادهای انتخاباتی سال 1388 از جمله مناظرات مشهور تلویزیونی تا اعتراضات خیابانی بعد از انتخابات را می­توان مهم­ترین رخدادهای سیاسی بعد از انقلاب از حیث تحول در روابط سیاسی و در نوع مواجهات گفتمانی در ایران دانست. البته تا رسیدن به این مرحله قریب به چهار سال منازعه و مبارزه میان گروه­های اصول­گرا و اصلاح طلب جریان داشت و این حوادث را باید تنها در تداوم و استمرار آن مبارزات و تنازعات درک کرد.

مناظرات تلویزیونی یک­بار دیگر مرزها و خطوط قرمز نهادینه­شده در رقابت­های درونی جمهوری اسلامی را جابه­جا کرد. مناظرات انتخاباتی در چنان فضای آنتاگونیستی انجام شد که فضای سیاسی را به دو قطب خیر و شر مبدل کرد. این آنتاگونیسم رسانه­ای، سرانجام به شکل عینی و عملی به خیابان­های تهران و سایر شهرها سرریز شد. در روزهای منتهی به روز انتخابات، خیابا­ن­ها به تسخیر حامیان کاندیداها درآمده بود، که با حرارت و تعصب برای کاندیدای مورد حمایت خود تبلیغ می­کردند و به حامیان کاندیدای رقیب چنگ و دندان نشان می­دادند. وضعیتی ناپایدار که هرآن احتمال ایجاد هرنوع تنش و بحران وجود داشت. بدیهی بود که زمانی که رقیب را دشمن تصور کنیم، یک روز پس از انتخابات نمی­توان به یک­باره  دوست شمرد یا حداقل به رقیب سیاسی فروکاست. وقایع و حوادث بعد از انتخابات که منجر به اعتراضات و اغتشاشات خیابانی شد و همچنین زد و خوردهایی که صورت گرفت و نزدیک به نه ماه ادامه داشت و حتی به کشته شدن طرفین نیز انجامید، نشانگر همین ادعاست. برخی جریان­های حامی احمدی­نژاد (حسینیان، 1390 و میرباقری، 1392) به این رخدادها وجه دینی دادند و با استفاده از تحولات تاریخ صدر اسلام سعی کردند که این اعتراضات را جنگ حق و باطل بنامند و رقیبان خود را دشمنان وابسته به آمریکا معرفی کردند. فتنه گران به انواع مختلف رهبران فتنه، ساکتین فتنه و ساده­لوحان تقسیم شدند. سرانجام دو تن از رقبای اصلی در حصر قرارگرفتند و از التهابات خیابانی کاسته شد. 

در مقابل، نیروهای اصلاح طلب نیز این اعتراضات را حق خود دانستند و نهادهای قانونی را در مداخله و قضاوت بی­طرف نمی­دانستند و همچنان بر اعتراض خود با شعار «رای من را پس بده» پافشاری می­کردند. آنها انتخابات را نپذیرفتند و بر الغای آن تاکید می­کردند. رقبایشان  نیز گروه مخالف خود را «کاسبان فتنه» و سپس «کاسبان حصر» نامیدند.

اما این تنها ابتدای داستان بود، غیریت­سازی دولت محمود احمدی­نژاد صرفا با گفتمان اصلاحات و سازندگی نبود؛ بلکه دولت و جریان نزدیک به وی در یک روند تدریجی و پیش­رونده کوشیدند با مفصل­بندی دال­های جدید تمایز خود را با بدنه اصولگرایی که نوعی وامدار آن نیز بودند نشان دهند. در این مسیر کوشیدند با دال­هایی همچون ایرانیت­، ملت­گرایی، پیشرفت و مدیریت جهانی زنجیره هم­ارزی متفاوتی را بوجود آورند و با ایجاد غیریت از بدنه اصول­گرایانه خود استقلال یابند. نکته مهم  این­که گفتمان­ها متفاوت از مواضع سیاسی هستند. نمی­توان با اتخاذ چند موضع سیاسی که احتمالا در تضاد با یکدیگر نیز قرار دارند به تشکیل یک گفتمان دست ­یازید. چنان­که بیان شد گفتمان­ها هستی‌هایی کلان هستند که صورتبندی دانایی، وجوه ادراکی و ساختاری و کارگزاری و نیروها و بدنه اجتماعی وسیعی را شامل می­شوند و به لحاظ زمانی نیاز به طول زمان برای رسوب­یافتگی دارند. به همین علت به نظر می­رسد که رویکردهای احمدی­نژاد در فقدان این عوامل نتوانست به سمت گفتمانی شدن حرکت کند.

درمجموع آنچه که در این اعتراضات با هر عنوانی که آن را بنامیم صورت گرفت حاکی از تحول عمیق­تری در روابط میان گروه­ها و جناح­های سیاسی بود که آن را در این­جا آنتاگونیسم نامیده می‌شود.

4- دهه 90 و مدلول­های در تعلیق

پیروزی حسن روحانی در انتخابات سال 1392 با فراخوانی دال اعتدال، تلاشی برای گذار از مواجهات آنتاگونیستی به نظر  می­رسید. روحانی کوشید که نوعی رابطه اگونیستیک را در داخل و خارج برقرار کند. تصویب برجام در دوره این امید را فراهم آورده بود که بتواند مواجهات گفتمانی در داخل را نیز به سمت اعتدال پیش ببرد. امیدی که عقیم ماند. رقابت­های انتخاباتی سنگین  به سبک به یادگارمانده از پیش، از همان ابتدا آتش­های زیر خاکستر را مقابل چشم همگان به نمایش ­گذاشت. از سوی دیگردر دوره دوم ریاست­جمهوری حسن روحانی با پیروزی ترامپ و به محاق رفتن برجام و بازگشت تحریم­­ها، هویت­های سیاسی و دال­ و مدلول­های گفتمانی با نوعی سردرگمی مواجه شده است. قضاوت در خصوص این دوره که هنوز در جریان است، نیازمند گذر بیشتر زمان است.

اکنون در دوره­ای قرار گرفته­ایم که هریک از جریان­های سیاسی در حال بازتعریف مدلول­های خود و مفصل بندی­های جدید است. خط مرزهای گفتمانی خود - دیگری ها و ما - آنها در حال تغییر به نظر می­رسند. زمانی که مرزهای هویتی خود بیش از همیشه سیال و مبهم باشد، دو نتیجه در پی خواهد داشت: نخست اینکه؛ کنش­های گفتمانی و سوژه­های گفتمانی از آزادی بیشتری برخوردارند و می­توانند به دال­های «شناور» یا «خالی» که در فضای گفتمان­گونگی وجود دارد فکر کنند و حتی از آن­ها برای مفصل­بندی به خود و ایجاد «وقته»­های گفتمانی جدید استفاده کنند. این امر اگر به شکل مناسبی انجام شود به ترمیم گفتمانی و احیای آن منجر می­شود. دوم اینکه؛ چون گفتمان­ها در حال بازتعریف خود هستند؛ مواجهات گفتمانی نیز در نوعی سیالیت قرار­ می­گیرد. ممکن است انعطاف­های گفتمانی بیشتری احساس شود، و یا بالعکس در جهت ایجاد تمایز و هویت­یابی دست به مواجهات صریح­تر و سازش­ناپذیرتری بزند؛ لذا مواجهات گفتمانی حتی در موضوعات خرد و جزئی نیز به تقابل بنیادی و هویتی منجر شود و امکان انتخاب و تصمیم­گیری نهایی دشوار شده یا به خصومت و آنتاگونیسم منجر شود.

در مسیر این گذار گفتمانی در جریان اصلاح­طلب، پرسش­های جدی در مورد ادامه ائتلاف با اعتدال یا گسست و فرارفتن از آن در جریان است. مباحثات و دال و مدلول­سازی ها میان افراد تاثیرگزار آنها از جمله عباس عبدی، سعید حجاریان، علیرضا علوی­تبار و تاج­زاده در جریان است. در مورد چگونگی استراتژی و تاکتیک­ها سردرگمی وجود دارد و در مورد رهبری جریان پاسخ یکدستی وجود ندارد. لذا پرسش در مورد چیستی و چگونگی اصلاح­طلبی به مباحثه­ و نزاع­های درون گفتمانی و حتی چالش­های ساختاری، حزبی انجامیده است.

از سوی دیگر، جناح اصول­گرا ضمن اینکه با تردیدهایی  درمورد «جمنا» و انتخاب چهره­های گفتمانی­ خود روبه­روست؛ در تکاپوی بازتعریف خود به شکلی روزآمدتر است. عدم موفقیت در چند انتخاب متوالی برخی از چهره­های متنفذ را به سمت بازسازی هویتی/مدلولی سوق داده است.  در زمان انتخابات برخی از کاندیداهای جناح راست در راستای این تعلیق مدلولی از برخی از دال­های گفتمان اصلاحات همچون «آزادی رسانه» و «آزادی مخالف» و یا «تحمل» مخالف استفاده می­کردند. متفکران جناح راست بر لزوم بازتعریف خود و مفصل­بندی­های جدید اشاره داشته­اند.

از سوی دیگر جریان «اعتدال» دست به­گریبان از دست رفتن برجام و بازگشت تحریم­ها فرصتی برای بازتعریف «خود» ندارد و در نوعی بی­هویتی سیال و عملگرایی شتاب­زده به سمت جناحین در کش و قوس است؛ لذا صحنه اجتماعی شاهد گفتمان­هایی است که در ترمیم، بازسازی، تغییر و مفصل­بندی دالی- مدلولی هستند و برای تحلیل­های دقیق­تر نیاز به صبوری است.

نتیجه­گیری

با توجه به آنچه گفته شد در پاسخ به پرسش پژوهش می­توان به دو نکته اشاره داشت. نخست؛ پیکربندی مواجهات گفتمانی در فضای سیاسی جمهوری اسلامی ایرانی دوره­های متفاوتی را طی کرده است و هر سه نوع رابطه پساسیاسی وحدت ایدئولوژیک در دهه اول انقلاب، رابطه آگونیستی در دوره کوتاهی از دهه 70 و آنتاگونیسم در دهه 80 و سرانجام دوره تعلیق و بازتعریف دهه 90 در آن وجود داشته است.

نکته دوم؛ نتایج بررسی نشان می­دهد که  دوره ادغام یا وحدت ایدئولوژیک دوره­ای پساسیاسی و لذا استثنا و کم دوام است. دوره­ای است که رقابت، منازعه و تضاد انکار شده و نادیده انگاشته می­شود. اما تمایزات گفتمانی دیر یا زود و خواه و ناخواه ظهور خواهند کرد؛ بنابراین باید  قواعد رابطه با دیگری را استفاده کرد.

دوره­های آنتاگونیسمی بر مبنای رابطه­ی خصمانه با دیگری بنا می­شود و پیکربندی رابطه با دیگری به دو صورت تغییر­ دیگری و یا حذف و سرکوب آن شکل می­گیرد. با توجه به شرایط خاص ایران این وضعیت می­تواند بسیار خطرناک باشد. وجود شکاف­های فعال قومیتی، طبقاتی، جنسی و سنی از سویی، و شرایط بحرانی در سیاست خارجی از سوی دیگر ادامه وضعیت آنتاگونیسم می­تواند به خطرهای امنیتی جدی برای موجودیت و انسجام ارضی کشور منجر شود. حذف و سرکوب منازعات گفتمانی را از بین نمی­برد بلکه صرفا راه­های کنترل شده مواجه با آنها را از بین می­برد.

رابطه تعلیقی خود - دیگری که به تعبیر ما از نیمه دوم دهه 90 حاکم است نیز نمی­تواند ادامه داشته باشد. هویت­های جدید شکل خواهند گرفت و مرزهای گفتمانی باثبات­تر خواهند شد. 

لذا به نظر می­رسد که کارآمدترین رابطه با دیگری می­تواند شکل آگونیستی رابطه باشد. در این نوع مواجهه ضمن پذیرش منازعه و واقعیت وجود گفتمان­های متفاوت پذیرفته می­شود که نیازی نیست حتما با مذاکره به درک مشترک رسید و یا به فهم کاملی از یکدیگر دست یافت یا به حقانیت یک طرف معترف شد. در مقابل  ممکن است در پایان یک مذاکره هنوز مبادی و بنیادهای ما متفاوت باقی بماند. منازعه و تمایز جزء ذاتی سیاست است. اما این مخالفت بعد اخلاقی نخواهد گرفت. لذا دلیلی برای گناهکار بودن دیگری، منحرف بودن او و یا شریر بودن او نیست؛ در ضمن نیازی نیست که به شکل کامل حذف، طرد، سرکوب و یا نادیده انگاشته شود. به­نظر می­رسد ایجاد فضایی برای این نوع رابطه با دیگری درون گفتمانی و حتی برون­گفتمانی بیش از این­که  یک توصیه اخلاقی باشد یک ضرورت امنیتی است.



[1] . deliberative

-     تاجیک، محمدرضا (1380)، تجربه رقابت سیاسی در میان ما ایرانیان، تهران:  تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

-     جلایی پور، حمید رضا و عبدالرحیم مرودشتی (1378)،  نگاهی جامعه شناختی به جنبش مدنی ایران 1376-  1378، تهران: انتشارات کویر.

-     حسینیان، روح­الله (1391)، نظریه فتنه، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

-     خاتمی 28/2/1377 سخنرانی در سمینار ائمه جمعه و جماعات کشور.

-   ذوالفقاری، وحید (1397)، «انتخابات، جناح­های سیاسی و صلح پاراسیاسی در ایران»، فصلنامه مطالعات راهبردی سیاست­گذاری عمومی، دورهx   شمارهxx .

-     ربیعی، علی (1380)، جامعه شناسی تحولات ارزشی : نگاهی به رفتارشناسی رای دهندگان در دوم خرداد 1376، تهران: فرهنگ و اندیشه.

-     رضوانی محسن (1386)، «تحلیل رفتار انتخاباتی ، انتخابات نهم ریاست جمهوری»،  فصلنامه معرفت، سال شانزدهم، شماره 123.

-     منتجب نیا رسول، 21/9/ 1377، "مصاحبه با رسول منتجب نیا سخنگوی مجمع روحانیون مبارز"، روزنامه خرداد.

-     ظریفی نیا حمید رضا (1380)، کالبد شکافی جناحهای سیاسی در ایران: 1358، تهران: انتشارات آزادی اندیشه.

-     فوزی یحیی (1384)، تحولات سیاسی اجتماعی بعد از انقلاب اسلامی در ایران، موسسه چاپ و نشر عروج.

-   قبادی ناصر، 1380، تحلیل پدیده دوم خرداد 76 در قالب تئوری انقلاب جانسون، پایان نامه کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشکده علوم اقتصادی و سیاسی دانشگاه شهید بهشتی.

-     قجری حسینعلی و جواد نظری (1392)، کاربرد تحلیل گفتمان، تهران: انتشارات جامعه شناسان.

-     کلانتری صمد (1384)، «انتخابات شگفت انگیز و گیج کننده»، ماهنامه اطلاعات اقتصادی و سیاسی، شماره 213-214.

-     گفتگو با کوشندگان سیاسی (1380)، تهران: سازمان چاپ و انتشارات فرهنگ اسلامی.

-     مرتجی، حجت (1378)، جناح های سیاسی در ایران امروز،‌ تهران: انتشارات نقش و نگار.

-     موفه شانتال، امر سیاسی،‌ 1391، ترجمه منصور انصاری، تهران: انتشارات رخداد نو.

-     مهدوی کنی (1385)،  خاطرات آیت الله مهدوی کنی، تدوین غلامرضا خواجه سروی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

-      میرباقری، محمدمهدی (1392)،   کالبدشکافی فرهنگی فتنه 88، تهران: موسسه کتاب فردا و انتشارات فجرولایت.

-     ماریان، یورگنسن، لوئیز فیلیپس(1389)، تحلیل گفتمان، ترجمه هادی جلیلی، تهران: نشر نی.